تبلیغات
آسمانی ها
دو پرنده....

زندگی ای داشتیم که به گفتن نمی آید. دو تن بودیم، همچون دو روح، دو پرنده خیالی، بال در بال هم، در بهشت آرزوهای جوانی.

با هم بودیم.

روزهای آخر می گفت: «من از همه چیز بریده ام. از خداوند بخواه مهر تو را هم از دلم بردارد تا هر چه زودتر رها شوم.»

و یک شب من بریدن او را حس کردم.

نگاه سردش را که دیدم، تنم لرزید؛ با خودم گفتم: «نکنه آخرین شب باشه!»

وقتی سر جنازه اش رسیدم، خم شدن و نگاهی به پاهایم انداختم. می خواستم مطمئن شوم آیا هنوز پایی برای رفتن باقی مانده است؟ با هم بودیم، اما یکی رفت و دیگری ماند.




برچسب ها:خاطرات شهدا، شهید، دو پرنده،
"
+ نوشته شـــده در یکشنبه 19 شهریور 1391ساعــت02:09 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()