تبلیغات
آسمانی ها
عمل نکرد،عمل نکرد!
در “هورالهویزه”، “پاسگاه سعیدى” بودم. فرمانده پاسگاه یكى از بچه هاى بسیجى بود. با اندامى نحیف و لاغر و قدى بلند و كشیده. او همیشه از دو چیز اعصابش خرد بود. یكى اینكه دائم پایش بین فیبرهاى شناور گیر مى كرد و تا زانو در آب فرو مى رفت و بچه ها با دیدن این صحنه مى خندیدند. دیگر اینكه بیچاره هر وقت پاى قبضه مى آمد و گلوله خمپاره اى به طرف عراقیها پرتاب مى كرد، هر چه منتظر مى ماند صداى انفجارى نمى شنید. همین امر باعث شده بود بچه ها در هر سنگر و چادرى كه بودند موقع شلیك خمپاره به او نگاه كنند و بعد از اینكه گلوله منفجر نمى شد و صدایى به گوش نمى رسید همه با هم بگویند: عمل نكرد، عمل نكرد! بنده خدا نیم نگاهى به دوستان مى انداخت. خودش نیز لبخند تلخى مى زد و مى گفت: دفعه بعد بیشتر سعى مى كنم. بالاخره مى زنم!



"
+ نوشته شـــده در شنبه 1 مهر 1391ساعــت02:17 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()