تبلیغات
آسمانی ها
زن رزمنده

در منزل جلسه داشتند؛ با چند نفر از فرماندهان.

شب بود و من هنوز فرصت خرید نان را نکرده بودم. به مهدی گفتم: «خودت بخر بیاور.»

طبق معمول یادش رفته بود؛ دیر هم به خانه آمد.

تماس گرفت از لشکر عاشورا مقداری نان آوردند. خوشحال شده بودند که مهدی چیزی از آنها خواسته است.

به اندازه ی مهمان ها نان برداشت؛ بقیه را برگرداند.

نان ها را به دست من داد و گفت: «شما اجازه ندارید بخورید.»

گفتم: «چرا؟»

گفت: «این مال رزمندگان است. مردم این ها را برای رزمندگان فرستاده اند، شما حق استفاده ندارید.» به شوخی گفتم: «خوب من هم زن رزمنده هستم.» خندید و گفت: «باشد، اما شما استفاده نکنید.» من هم از نان خورده ها استفاده کردم.

 




"
+ نوشته شـــده در یکشنبه 30 مهر 1391ساعــت01:10 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()