شهید امیرناصرسلیمانی

بدن مطهرش را با دو شهید دیگرتحویل بنیاد شهید داده و گذاشته بودند سرد خانه.نگهبان سردخانه میگفت:یکی شان آمد به خوابم و گفت:جنازه ی من را فعلا تحویل خانواده ام ندهید! از خواب بیدار شدم.هرچه فکر کردم کدامیک از این دو نفر بوده،نفهمیدم.گفتم ولش کن،خواب بوده دیگه. فردا قرار بود جنازه ها را تحویل بدهیم که شب دوباره خواب شهید رو دیدم.دوباره همون جمله رو بهم گفت. این بار فورا اسمش رو سوال کردم.گفت: امیر ناصر سلیمانی.از خواب بیدارشدم.رفتم سراغ جنازه ها.روی سینه ی یکیشان نوشته بود"شهید امیر ناصر سلیمانی" بعد ها متوجه شدم توی اون تاریخ،خانواده اش در تدارک مراسم ازدواج برادرش بودند،شهید خواسته بود مراسم برادرش بهم نخورد.

 

فرمانده،فرمان قهقهه،ص۳۶

مرکز فرهنگی مطاف عشق




برچسب ها:خاطرات شهدا،
"
+ نوشته شـــده در جمعه 23 تیر 1391ساعــت01:31 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو