تبلیغات
آسمانی ها
یادم تو را فراموش...

یك روزی روزگاری
دو تا بچه بسیجی
نمی‌دونم كجا بود
تو فكه یا دویجی
تو فاو یا شلمچه
تو فكه یا موسیان
مهران یا دهلران
تو تنگه حاجیان
تو اون گلوله بارون
كنار هم نشستند

یك روزی روزگاری
دو تا بچه بسیجی
نمی‌دونم كجا بود
تو فكه یا دویجی
تو فاو یا شلمچه
تو فكه یا موسیان
مهران یا دهلران
تو تنگه حاجیان
تو اون گلوله بارون
كنار هم نشستند
دست توی دست هم
با هم جناق شكستن
با هم قرار گذاشتن
قدر همو بدونن
برای دین بمیرن
برای دین بمونن
با هم قرار گذاشتن
كه توی زندگیشون
رفیق باشن ولیكن
اگه یكی شون پرید
و از قفس پرکشید
اون یكی كم نیاره
بپای این قرداد
زندگیشو بذاره
سالها گذشت و اما
بسیجی‌های باهوش
نمی‌گذاشتن كه اون عهد
هرگز بشه فراموش


یك روز یكی از این دو
یه مهر به اون یكی داد
اون یكی با زرنگی
مهر و گرفت و گفت یاد
روز دیگه اون یكی
رفت و شقایقی چید
برد و داد به رفیقش
صورت اونو بوسید
گل و گرفت و گفتش
بسیجی دس مریزاد
قربون دستت داداش
گل و گرفت و گفت یاد


این روزا و هفته‌ها
از پی هم می‌گذشت
تا یك روزی صدائی
اینطور پیچید توی دشت
یكی نعره‌‌ای كشید
عراقیا اومدن
ماسكاتونو بذارین
كه شمیایی زدن
از اون دو تا یكیشون
در صندوقو باز كرد
ماسك خودش بود ولی
ماسك رفیقش نبود
دست شو برد تو صندوق
ماسك گاز خودش رو
برداشت پرید اون ورو
روی صورت دوست
قدیمیش گذاشتش
همسنگر قدیمیش
دست اونو گرفتش
هل داد به سمت خودش
نعره كشید و گفتش
چرا می‌خوای ماسكتو
رو صورتم بذاری
بذار كه من بپرم
تو دو تا دختر داری
ولی اون اینجوری گفت:
تو رو بجان امام
حرف منو قبول كن
نگو ماسكو نمی‌خوام
زد زیر گریه و گفت
اسم امام و نبر
ماسكو رو صورت بذار
آبروی ما رو بخر
زد زیر گریه و گفت
كشكی قسم نخوردم
بچه چرا حالیت نیست
اسم امام و بردم
اون یكی با گریه گفت
فقط برای امام
ولی بدون بعد تو
زندگی رو نمی‌خوام
ماسكو رفیقش گرفت
گاز توی سنگر اومد
وقتی می‌خواس بپره
رفیقشو بغل كرد
لحظه‌های آخرین
وقتی می‌رفتش از هوش
خندید و گفت: براد
یادم تو را فراموش


آهای آهای برادر
گوش بده با تو هستم
یادت می‌آد یه روزی
باهات جناق شكستم
توئی كه روزمررگی
تو رو خونه نشونده
توئی كه بعد چند سال
هیچی یادت نمونده
عكسای یادگاری
جورابای مردونه
سربندهای رنگارنگ
انگشتری و شونه
هر چی رو بهت میدم
روی زمین می‌ندازی
می‌گی همش دروغ بود
یاد نمیگی می‌بازی


منتخبی از سرودهای شاعر آسمانی زنده یاد ابوالفضل سپهر





برچسب ها:یادم تو را فراموش...، بچه بسیجی،
"
+ نوشته شـــده در جمعه 5 آبان 1391ساعــت08:38 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()