تبلیغات
آسمانی ها
به یاد حاج عبدالله ضابط،علمدار روایتگری

 

 

خادم الشهدا شیخ عبد الله ضابط

 

نماز ظهر و عصر رو حسینیه طلائیه خوندیم و اومدیم بیرون ساعت سه و نیم بود که دیدیم حاجی ضابط تازه داره از حسینیه میاد بیرون

دیدم از بس گریه کرده چشاش سرخ شده

مثل اینکه از بعد نماز کنار قبور شهدای گمنام که توی حسینیه هستن، نشسته و گریه کرده

مقدار کمی تربت شهید پیشم بود دادم دست حاجی اونم بوئید و به چشاش کشید.

بعد به من گفت: فلانی این چیه؟ چه خاکیه؟ گفتم تربت شهیده. گفت: نه بگو ببینم از کجا آوردی؟ این بوی خاصی داره

گفتم: راستش این خاک سر چند تا شهیده، مقداریشو بین دوستان تقسیم کردیم اینم به ما رسیده.

گریه اش شدید تر شد و بهم گفت: میشه این خاکو به من بدید؟

منم دو دستی تقدیمش کردم

از اون به بعد هر وقت حاجی می خواست روایتگری کنه. اول این خاک رو می بویید بعد شروع میکرد از شهدا گفتن.


من نوشت:

داشتم توی یکی از وبلاگ ها دنبال مطلب میگشتم که یه نام آشنا توجهم رو جلب کرد...

حاج عبدالله ضابط...

یاد دوران ابتدایی افتادم و دوست عزیزم... فرزند آقای ضابط ،علمدار روایتگری...

حدود 5 سال بود که ازش خبر نداشتم تا امسال که شمارش رو پیدا کردم و باهاش تماس گرفتم...

ولی هنوز توفیق پیدا نکردم که ببینمش چون از شهر ما رفتن...

امیدوارم هرکجا که هست موفق باشه.




برچسب ها:به یاد حاج عبدالله ضابط، علمدار روایتگری، روایتگری،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 24 آبان 1391ساعــت05:28 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()