تبلیغات
آسمانی ها
سید علی تنها نیست...
javanenghelabi.ir (41)



"
+ نوشته شـــده در پنجشنبه 31 مرداد 1392ساعــت10:53 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
میدانی فحشا کجا آید پدید؟

عطش شهید

ای شهید چرا بست نشسته ای؟؟
چرا سر در گریبانی؟؟
فدای این حیای تو ای
شهید
بأبی ، أنت و امی.

 میدانی فحشا کجا آید پدید؟!؟

 گفتمش در کوچه های بی شهید

منبع:http://atasheroze.mihanblog.com/post/161




"
+ نوشته شـــده در جمعه 25 مرداد 1392ساعــت10:47 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
رنجاندن شیطان
شیطان به رسول خدا(ص) گفت:
من طاقت دیدن 6 خصلت در آدم ها را ندارم.

1.وقتی به هم میرسند سلام میکنند.
2.باهم مصاحفه(روبوسی) میکنند.
3.برای هر کاری انشاالله میگویند.
4.از گناه استغفار میکنند.
5.ابتدای هر کاری بسم الله میگویند.
6.تا نام حضرت محمد(ص) را میشنوند صلوات میفرستند.

اگه میخوای باز شیطون رو رنج بدی 
یاعلی باز نشر کنید!



 



"
+ نوشته شـــده در سه شنبه 15 مرداد 1392ساعــت10:40 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
چندخاطره ی متفاوت از شهید زین الدین

شهید حاج مهدی زین الیدن

*** آن گریه شگفت


پیش از عملیات خیبر، با شهید زین الدین و چند تا از دوستان دیگر رفتیم برای بازدید از منطقه ای در فکه. موقع برگشتن به اهواز، از شوش که رد می شدیم، آقا مهدی گفت: «خوب، حالا به کدام میهمانخانه برویم؟!»
گفتیم: «مهمانخانه ای هست بغل سپاه شوش که بچه ها خیلی تعریفش را می کنند.»
رفتیم. وضو که گرفتیم، آقا مهدی گفت: «هر کس هر غذایی دوست داشت سفارش بدهد.»
بچه ها هم هر چی دوست داشتند سفارش دادند. بعد رفتیم بالا، نماز جماعتی خواندیم و آمدیم نشستیم روی میز.آقا مهدی همین طوری روی سجاد نشسته بود، مشغول تعقیبات. بعضی از مردم و راننده ها هم در حال غذا خوردن و گپ زدن بودند. موی بدنمان سیخ شد. این مردم هم با ناباوری چشمهاشان متوجه بالکن بود که چه اتفاقی افتاده است!
شاید کسانی که درک نمی کردند، توی دلشان می گفتند مردم چه بچه بازیهایی در می آورند!
خدا شاهد است که من از ذهنم نمی رود آن اشکها و گریه ها و «الهی العفو» گفتن های عاشقانه آقا مهدی که دل آدم را می لرزاند.
شهید زین الدین توی حال خودش داشت می آمد پایین. شبنم اشکها بر نورانیت چهره اش افزوده بود با تبسمی شیرین آمد نشیت کنارمان. در دلم گفتم: «خدایا! این چه ارتباطی است که وقتی برقرار شد، دیگر خانه و مسجد و مهمانخانه نمی شناسد!»
غذا که رسید، منتظر بودم ببینم آقا مهدی چی سفارش داده است. خوب نگاه می کردم. یک بشقاب سوپ ساده جلویش گذاشتند. خیال کردم سوپ چاشنی پیش از غذای اصلی است! دیدم نه؛ نانها را خرد کرد، ریخت تویش، شروع کرد به خوردن....
از غذا خوری که زدیم بیرون، آقا مهدی گفت: «بچه ها طوری رانندگی کنید که بتوانم از آنجا تا اهواز را بخوابم.»
بهترین فرصت استراحتش توی ماشین و در ماموریتهای طولانی بود! 

 

*** شرمنده ام، چقدر زحمت می کشی!

در مهاباد که مستقر بودیم، از لحاظ ارتباطی خیلی مشکل داشتیم. با کوچکترین بارندگی، ارتباط مخابراتی ما قطع می شد. هر روز باید یکی دو نفر می رفتند، تمامی سیم ها را کنترل می کردند.
صبح آن روز نیز برادر بخشی نیا ، یکی از بچه های مخابرات،  برای کنترل کردن سیم ها رفته بود.
کارش تا ظهر طول کشید. وقتی خسته و کوفته بر می گشته مقر، آقا مهدی می بیندش. خستگی بخشی نیا توجه آقا مهدی را به خود جلب می کند، تعقیبش می کند تا ستاد فرماندهی. آن جا اسم، مشخصات، محل کار و مأموریت بخشی نیا را می پرسد. ۀن وقت می رود، پیشانیش را می بوسد.
" من شرمنده ام. جداً از شما خجالت می کشم که این همه زحمت می کشید."
بخشی نیا که انتظار چنین برخورد غافلگیرانه ای را نداشت، سرش را پایین می اندازد؛ شرمنده و حیران می گوید: " ما که کاری... "
بغض امانش نمی دهد. های های می نشیند به گریه کردن.

 

*** جاذبه ی عجیب در ساختن افراد

در چند ساله ی جنگ که بنده با شهید زین الدین برخورد داشتمف هیچ گاه ندیدم نیرویی را طرد کند. جاذبه عجیبی داشت و در ساختن افراد، استعدادی خارق العاده.

اگر می دید کسی در مسئولیت خودش از لحاظ مدیریت ضعیف است، طردش نمی کرد؛ او را از آن مسئولیت بر می داشت، می آورد پیش خودش در فرماندهی. آن وقت هر جا می رفت ، او را هم با خودش می برد؛ و به این شکل روحیه ی مسئولیت پذیری و حسن انجام وظیفه را عملاً به او می آموخت و بعد دوباره از او در جایی دیگر استفاده می کرد. با همین روحیه ی کریمانه بود که به هر دلی راهی می گشود.

*** خیال نکن کسی شده ای

شهید زین الدین در میان بسیجی ها از محبوبیت عجیبی برخوردار بود. بچه ها وقتی او را در کنار خود می دیدند، گاه با شور و هلهله می دویدند دنبالش، آن وقت سر دست بلندش می کردند و شعار « فرمانده ی آزاده...» را سر می دادند و به این ترتیب ، از جان گذشتگی خود را به فرمانده شان اعلام می کردند.
دوستی می گفت : « یک بار پس از چنین قضایایی که آقا مهدی به سختی توانس خودش را از چنگ بچه های بسیجی خلاص کند، با چشمانی اشک آلود نشسته بود به تأدیب نفس. با تشر به خود می گفت: مهـــدی! خیال نکن کسی شده ای که این ها این قدر به تو اهمیت می دهند. تو هیـــچ نیستی، تو خــاک پــای بسیجیانی...
همین طور می گفت و آرام آرام می گریست!»

*** پنجاه روز بود نیروها مرخصی نرفته بودند...

یازده گردان توی اردوگاه سد دز داشتیم که آموزش دیده بودند، تجدید آموزش هم شده بودند. اما از عملیات خبری نبود. نیروها می گفتند:«بر می گردیم عقب. هر وقت عملیات شد خبرمون کنین.» عصبانی بودم. رفتم پیش آقا مهدی و گفتم «تمومش کنین. نیروها خسته ان. پنجاه روز می شه مرخصی نرفته ن، گرفتارن.» گفت شما نگران نباشین. من براشون صحبت می کنم.» گفتم:«با صحبت چیزی درست نمی شه. شما فقط تصمیم بگیرین.» توی میدان صبحگاه جمعشان کرد. بیست دقیقه برایشان حرف زد. یک ماه ماندند.عملیات کردند. هنوز هم روحیه داشتند. بچه ها، بعد از سخن رانی آن روز، توی اردوگاه، آن قدر روی دوش گردانده بودندش که گرمازده شده بود.

*** سال شصت و دو بود؛ پاسگاه زید...

کادر لشکر را جمع کرد تا برایشان صحبت کند. حرف کشید به مقایسه ی بسیجی ها و ارتشی های خودمان با نظامی های بقیه ی کشورها. مهدی گفت:«درسته که بچه های ما در وفاداری و اطاعت امر با نظامی های بقیه ی جاها قابل مقایسه نیستند، ولی ما باید خودمونو با شیعیان ابا عبدالله مقایسه کنیم. اون هایی که وقت نماز، دور حضرت رو می گرفتند تا نیزه ی دشمن به سینه ی خودشون بخوره و حضرت آسیب نبینه.»




"
+ نوشته شـــده در جمعه 11 مرداد 1392ساعــت08:42 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
جمعه نوشت...

 

انگار تمام عشق در گم نامی نهفته است؛ در اینکه برای آن کسی که دوستش داری دعا کنی و او نداند... و او نبیند... و او نفهمد...

مولای من ، شب ها که مانند مادران فرزند از دست داده برای ما و بخشش گناهانمان زار می زنی و ما در خواب غفلت دیده فروبسته و انگار نه انگار که شما اصلا وجود دارید ؛ عشق معنا می شود...

ای مهربانتر از ما به ما ؛ ای پدر امت ؛ ای زیباترین تجلی خدا و ای خلیفه الله :

بر ما ببخش همه ی این غفلت ها را ؛ فراموشی ها را ؛ درک نکردن ها را ...

آقای من ، مولای من ، ثانیه های عمر زمین چه بی مهابا در پی هم می گذرند و ما حتی برای لحظه ای روی همچون ماهت را ندیدیم ، حضور سبز و بهاریت را لمس نکردیم ، صدای گیرا و صوت دلنشین قرآنت را نشنیدیم...

آقا جان بیا و این زمین خزان زده را جانی دوباره ببخش ، بیا و با آمدنت لبخند را به لب هایمان هدیه کن...

خدای من ؛ کمک کن با دلی پاک و اندیشه ای الهی وتلاش مستمر در زمره ی یاران صاحب الامر (عج) قرار گیریم و حتی برای ثانیه ای دلیل ناراحتی قلب مبارکش نباشیم.

" آمیـــــــــــن یا رب العــــــــــا لمیـــــــــــن "

پ ن :

ادامه ی مطلب به مناسبت سالگرد شهادت عموی عزیزم...

 



ادامه مطلب
"
+ نوشته شـــده در جمعه 4 مرداد 1392ساعــت01:09 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()