تبلیغات
آسمانی ها
چندخاطره ی متفاوت از شهید زین الدین

شهید حاج مهدی زین الیدن

*** آن گریه شگفت


پیش از عملیات خیبر، با شهید زین الدین و چند تا از دوستان دیگر رفتیم برای بازدید از منطقه ای در فکه. موقع برگشتن به اهواز، از شوش که رد می شدیم، آقا مهدی گفت: «خوب، حالا به کدام میهمانخانه برویم؟!»
گفتیم: «مهمانخانه ای هست بغل سپاه شوش که بچه ها خیلی تعریفش را می کنند.»
رفتیم. وضو که گرفتیم، آقا مهدی گفت: «هر کس هر غذایی دوست داشت سفارش بدهد.»
بچه ها هم هر چی دوست داشتند سفارش دادند. بعد رفتیم بالا، نماز جماعتی خواندیم و آمدیم نشستیم روی میز.آقا مهدی همین طوری روی سجاد نشسته بود، مشغول تعقیبات. بعضی از مردم و راننده ها هم در حال غذا خوردن و گپ زدن بودند. موی بدنمان سیخ شد. این مردم هم با ناباوری چشمهاشان متوجه بالکن بود که چه اتفاقی افتاده است!
شاید کسانی که درک نمی کردند، توی دلشان می گفتند مردم چه بچه بازیهایی در می آورند!
خدا شاهد است که من از ذهنم نمی رود آن اشکها و گریه ها و «الهی العفو» گفتن های عاشقانه آقا مهدی که دل آدم را می لرزاند.
شهید زین الدین توی حال خودش داشت می آمد پایین. شبنم اشکها بر نورانیت چهره اش افزوده بود با تبسمی شیرین آمد نشیت کنارمان. در دلم گفتم: «خدایا! این چه ارتباطی است که وقتی برقرار شد، دیگر خانه و مسجد و مهمانخانه نمی شناسد!»
غذا که رسید، منتظر بودم ببینم آقا مهدی چی سفارش داده است. خوب نگاه می کردم. یک بشقاب سوپ ساده جلویش گذاشتند. خیال کردم سوپ چاشنی پیش از غذای اصلی است! دیدم نه؛ نانها را خرد کرد، ریخت تویش، شروع کرد به خوردن....
از غذا خوری که زدیم بیرون، آقا مهدی گفت: «بچه ها طوری رانندگی کنید که بتوانم از آنجا تا اهواز را بخوابم.»
بهترین فرصت استراحتش توی ماشین و در ماموریتهای طولانی بود! 

 

*** شرمنده ام، چقدر زحمت می کشی!

در مهاباد که مستقر بودیم، از لحاظ ارتباطی خیلی مشکل داشتیم. با کوچکترین بارندگی، ارتباط مخابراتی ما قطع می شد. هر روز باید یکی دو نفر می رفتند، تمامی سیم ها را کنترل می کردند.
صبح آن روز نیز برادر بخشی نیا ، یکی از بچه های مخابرات،  برای کنترل کردن سیم ها رفته بود.
کارش تا ظهر طول کشید. وقتی خسته و کوفته بر می گشته مقر، آقا مهدی می بیندش. خستگی بخشی نیا توجه آقا مهدی را به خود جلب می کند، تعقیبش می کند تا ستاد فرماندهی. آن جا اسم، مشخصات، محل کار و مأموریت بخشی نیا را می پرسد. ۀن وقت می رود، پیشانیش را می بوسد.
" من شرمنده ام. جداً از شما خجالت می کشم که این همه زحمت می کشید."
بخشی نیا که انتظار چنین برخورد غافلگیرانه ای را نداشت، سرش را پایین می اندازد؛ شرمنده و حیران می گوید: " ما که کاری... "
بغض امانش نمی دهد. های های می نشیند به گریه کردن.

 

*** جاذبه ی عجیب در ساختن افراد

در چند ساله ی جنگ که بنده با شهید زین الدین برخورد داشتمف هیچ گاه ندیدم نیرویی را طرد کند. جاذبه عجیبی داشت و در ساختن افراد، استعدادی خارق العاده.

اگر می دید کسی در مسئولیت خودش از لحاظ مدیریت ضعیف است، طردش نمی کرد؛ او را از آن مسئولیت بر می داشت، می آورد پیش خودش در فرماندهی. آن وقت هر جا می رفت ، او را هم با خودش می برد؛ و به این شکل روحیه ی مسئولیت پذیری و حسن انجام وظیفه را عملاً به او می آموخت و بعد دوباره از او در جایی دیگر استفاده می کرد. با همین روحیه ی کریمانه بود که به هر دلی راهی می گشود.

*** خیال نکن کسی شده ای

شهید زین الدین در میان بسیجی ها از محبوبیت عجیبی برخوردار بود. بچه ها وقتی او را در کنار خود می دیدند، گاه با شور و هلهله می دویدند دنبالش، آن وقت سر دست بلندش می کردند و شعار « فرمانده ی آزاده...» را سر می دادند و به این ترتیب ، از جان گذشتگی خود را به فرمانده شان اعلام می کردند.
دوستی می گفت : « یک بار پس از چنین قضایایی که آقا مهدی به سختی توانس خودش را از چنگ بچه های بسیجی خلاص کند، با چشمانی اشک آلود نشسته بود به تأدیب نفس. با تشر به خود می گفت: مهـــدی! خیال نکن کسی شده ای که این ها این قدر به تو اهمیت می دهند. تو هیـــچ نیستی، تو خــاک پــای بسیجیانی...
همین طور می گفت و آرام آرام می گریست!»

*** پنجاه روز بود نیروها مرخصی نرفته بودند...

یازده گردان توی اردوگاه سد دز داشتیم که آموزش دیده بودند، تجدید آموزش هم شده بودند. اما از عملیات خبری نبود. نیروها می گفتند:«بر می گردیم عقب. هر وقت عملیات شد خبرمون کنین.» عصبانی بودم. رفتم پیش آقا مهدی و گفتم «تمومش کنین. نیروها خسته ان. پنجاه روز می شه مرخصی نرفته ن، گرفتارن.» گفت شما نگران نباشین. من براشون صحبت می کنم.» گفتم:«با صحبت چیزی درست نمی شه. شما فقط تصمیم بگیرین.» توی میدان صبحگاه جمعشان کرد. بیست دقیقه برایشان حرف زد. یک ماه ماندند.عملیات کردند. هنوز هم روحیه داشتند. بچه ها، بعد از سخن رانی آن روز، توی اردوگاه، آن قدر روی دوش گردانده بودندش که گرمازده شده بود.

*** سال شصت و دو بود؛ پاسگاه زید...

کادر لشکر را جمع کرد تا برایشان صحبت کند. حرف کشید به مقایسه ی بسیجی ها و ارتشی های خودمان با نظامی های بقیه ی کشورها. مهدی گفت:«درسته که بچه های ما در وفاداری و اطاعت امر با نظامی های بقیه ی جاها قابل مقایسه نیستند، ولی ما باید خودمونو با شیعیان ابا عبدالله مقایسه کنیم. اون هایی که وقت نماز، دور حضرت رو می گرفتند تا نیزه ی دشمن به سینه ی خودشون بخوره و حضرت آسیب نبینه.»




"
+ نوشته شـــده در جمعه 11 مرداد 1392ساعــت08:42 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
شهید ابراهیم هادی
شهید ابراهیم هادی
راوی:مصطفی صفار هرندی

قبل از اذان صبح برگشت.پیکر شهید هم روی دوشش بود.خستگی در چهره اش موج میزد.برگه مرخصی راگرفت.بعد از نمازبه همراه پیکر شهید حرکت کردیم. خسته بود وخوشحال.می گفت:یک ماه قبل روی ارتفاعات بازی درازعملیات داشتیم.فقط همین شهید جامانده بود.حالا بعد از آرامش منطقه.خدا لطف کردوتوانستیم اورا بیاوریم. خبر خیلی سریع رسیده بود تهران.همه منتظر پیکر شهید بودند.روز بعد از میدان خراسان تهران تشیع باشکوهی انجام شد میخواستم چند روزی درتهران بمانم اما خبر رسید عملیات دیگری درراه است .قرار شد فردا شب از جلوی مسجد حرکت کنیم.بعد از نماز بود .باساک ووسایل جلوی مسجد ایستاده بودیم. باچند نفری از رفقا مشقول صحبت و خنده وشوخی بودیم. ناگهان پیر مردی جلو آمد.او را می شناختم.پدر شهید یود.همان که ابراهیم پسرش را ازبالای ارتفاعات پایین آورده بود. سلام کردیم. وجواب داد.همه ساکت بودند.انگار می خواهد چیزی بگوید اما! لحظاتی بعد سکوت راشکست.آقا ابراهیم ممنونم.زحمت کشیدی.اما پسرم! پیر مرد مکثی کردوگفت:پسرم از دست شما ناراحت است!! لبخند از چهره همیشه خندان ابراهیم رفت.چشمانش گرد شده بود از تعجب! بغض گلوی پیر مرد راگرفته بود.چشمانش خیس از اشک شده بود.صدایش هم لرزان وخسته: دیشب پسرم را در خواب دیدم .      .می گفت:در مدتی که ما گمنام و بی نشان بودیم.هر شب مادر سادات حضرت زهرا(ع)به ما سر می زد. اما حالا! دیگر چنین خبری برای ما نیست. می گویند:شهدای گمنام مهمان مخصوص حضرت زهرا (ع) هستند. پیر مرد دیگر ادامه نداد.سکوت جمع مارا گرفته بود.به ابراهیم هادی نگاه می کرد.دانه های اشک از کنار چشمانش غلط می خورد وپایین می آمد. می توانستم فکرش را بخوانم. ابراهیم هادی گمشده اش را پیدا کرده بود. گمنامی

حلقه شهید طبسی



"
+ نوشته شـــده در شنبه 29 تیر 1392ساعــت10:38 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
حاج احمد متوسلیان
 


تمام بدنش آثار شکنجه بود. آثاری بود به جامانده از زندانهای ساواک .سال 58 واز روز اول درگیری های کردستان به مریوان آمد.فرماندهی سپاه آنجارا به عهده گرفت. فرماندهی سخت کوش .دقیق.شجاع وپر تلاش بود.باشروع جنگ در همان منطقه در مقابل دشمنان سدی محکم ایجاد نمود. دی ماه سال60 به جنوب آمد.تیپ محمد رسولله (ٌص)رادر دوکوهه پایه گزاری کرد.حماسه آفرینی نیروهای حاج احمد مثال زدنی بود.در عملیات فتح المبین و بیت المقدس کاری کرد که کارشناسان جنگی دنیارا به تعجب وا داشت. خرمشهر که به یک پایگاه نظامی نفوذ ناپذیر تبدیل شده بود آزاد شد. نیروها عاشق اوبودند.همیشه می گفت:من در خط نبرد برادربزرگ شما هستم. در پشت جبهه برادر کوچکتر شما!لذا کارهای مقررا بین بچه ها تقسیم کرده بود.یک روزدرهفته کار نظافت مقروظیفه خود حاجی بود.از شستن ظرفها تا نظافت دستشویی ها و.... بچه بسیجی تازه به جبهه آمده بود.اسلحه را اشتباه به دست گرفته بود.حاج آقا احمد که درحال عبور از کنار او بود گفت:فرمانده تو کیه!؟ چرا به تو یاد نداده چطور اسلحه دست بگیری؟ آن جوان که حاجی رو نمی شناخت گفت :تو چکار به فرمانده من داری! اصلا فرمانده من حاج احمد متوسلیانه. اگر اینجا بود حال تورو می گرفت که بی خودی حرف می زنی. حاج احمد معزت خواهی کرد ورفت دو روز بعد تو مراسم صبحگاه دو کوههاعلام شد که فرماندهی لشکر حاج احمد متوسلیان صحبت خواهند کرد. نوجوان بسیجی منتظر بود تا فرمانده لشکر را برای اولین بار ببیند.یکدفعه چشمانش از تعجب گرد شد.بعد با خودش گفت وای! من با کی اینطور صحبت کردم ...

حلقه شهید طبسی
 

 





"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 26 تیر 1392ساعــت10:32 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
شهیــــد محمـــد بروجـــردی

شهید بروجردی

وقتی با او مطرح می کردند که فلانی اینجوری گفته است، ناراحت می شد و می گفت: خدایا ما را ببخش.
ما پیش خودمان فکر می کردیم که اینها چون پشت سرش گفته اند ناراحت شده است و می گفتیم: حاج آقا ناراحت نباش.
می گفت: از این ناراحت هستم که من خودم چیزی نیستم.

من خودم آدمی بی ارزش هستم. این آدم های به این خوبی چرا برای یک آدم بی ارزش گناه می کنند.

 

به دروغ گفتن به هر صورتی حساسیت زیادی داشتند؛

مثلاً روزی بعد از نماز جماعت در ستاد سپاه مهاباد، برادران، دعای الهی عظم البلاء را می خواندند. بعد از پایان دعا به صورت تقریباً غیر منتظره ای بلند شدند و رو به برادران کردند و گفتند:

آیا واقعاً رسیده ایم به این که دچار بلا شده ایم؟

آیا واقعاً امیدمان از همه جا قطع شده و فقط از خداوند کمک می خواهیم؟

برادران مواظبت کنید که دروغ نگوییم، پناه بر خدا.

برگرفته از کتاب " حماسه سازان عصر امام خمینی (ره) "




"
+ نوشته شـــده در دوشنبه 24 تیر 1392ساعــت10:17 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
چادر...

 

وبلاگ " هرچی دلت بخواد"

نوشت :

بیمارستان از مجروحین پر شده بود...

حال یکی خیلی بد بود...

رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت.

وقتی دکتر این مجروح را دید به من گفت بیاورمش داخل اتاق عمل.

من آن زمان چادر به سر داشتم.

دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم...

مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری.ما برای این چادر داریم می رویم...

چادرم در مشتش بود که شهید شد.

از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم...

راوی: خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس




"
+ نوشته شـــده در دوشنبه 10 تیر 1392ساعــت04:39 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
برای من که خیلی جالب بود،حتما مطالعه بفرمائید

در گلستان شهدای انقلاب اسلامی، گل‌های كمیابی وجود دارند كه تنها با تفحص و جستجوی فراوان به چشم می‎آیند. شهید كمال كورسل نیز از آن گل‎های نادری است كه به نفس حق باغبان انقلاب اسلامی‎، در گلستان اسلام ناب محمدی رویید و در معركه دفاع مقدس پرپر شد.

 

یك نفر بود مثل آدم‌های دیگر، موهایی داشت بور با ریشی نرم و كم‎پشت و سنی حدود هفده سال. پدرش مسلمان بود و از تاجرهای مراكش و مادرش، فرانسوی و اهل دین مسیح. "ژوان " دنبال هدایت بود. در سفری با پدرش به مراكش رفت و مسلمان شد.

محال بود زیر بار حرفی برود كه برای خودش،‌ مستدل نباشد و محال بود حقی را بیابد و بااخلاص از آن دفاع نكند. در نماز جمعه اهل سنت پاریس، سخنرانی‌های حضرت امام را كه به فرانسه ترجمه شده بود، پخش می‌كردند.
یكی از آنها را گرفت و گوشه خلوتی پیدا كرد برای خواندن، خیلی خوشش آمد و خواست كه بازهم برای او از این سخنرانی‌ها بیاورند.

بعد از مدتی، رفت و‌آمد "ژوان كورسل " با دانشجوهای ایرانی كانون پاریس، بیشتر شد. غروب شب جمعه‌ای، یكی ازدوستانش "مسعود " لباس پوشید برود كانون برای مراسم، "ژوان " پرسید: "كجا می‌ری؟ " گفت: "دعای كمیل "

ژوان گفت: "دعای كمیل چیه؟! ما رو هم اجازه می‌دی بیاییم! " گفت: "بفرمایید " .

چون پدرش مراكشی بود، عربی را خوب می‌دانست. با "مسعود " رفت و آخر مجلس نشست. آن شب "ژوان " توسل خوبی پیدا كرد. این را همه بچه‌ها می‌گفتند.

هفته آینده از ظهر آمد با لباس مرتب و عطرزده گفت: "بریم دعای كمیل ".

گفتند: "حالا كه دعای كمیل نمی‌روند "؛ تا شب خیلی بی‌تاب بود.

 *****        *****        *****

یك روز بچه‌های كانون، دیدند "ژوان " نماز می‌خواند، اما دست‌هایش را روی هم نگذاشته و هفته بعد دیدند كه بر مُهر سجده می‌كند. "مسعود " شیعه شدن او را جشن گرفت.

وقتی از "ژوان " پرسید: "كی تو رو شیعه كرد؟ " او جواب داد: "دعــــــــای كمیل علـــــی(ع) ".

گفت: "می‌خواهم اسمم رو بذارم علـــــــی ".

"مسعود " گفت: "نه، بذار شیعه بودنت یه راز باشه بین خودت و خدا با امیرالمؤمنین(ع). "

گفت: "پس چی؟ "

ـ "هرچی دوســـــت داری "

گفت: "كمــــــال "

چه اسم زیبایی، برای خودش انتخاب كرد. مسیحی بود. شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شیعه، در حالی كه هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود.

 

 *****        *****        *****

مادرش، خیلی ناراحت بود. می‌گفت: "شما بچه منو منحرف می‌كنید ".

بچه‌ها گفتند: "چند وقتی مادرت را بیار كانون " بالاخره هم مادرش را آورد. وقتی دید بچه‌ها، اهل انحراف و فساد نیستند، خیالش راحت شد.

كتابخانه كانون، بسیار غنی بود. "كمال " هم معمولاً كتاب می‌خواند. به خصوص كتاب‌های شهید مطهری.

خیلی سؤال می‌كرد. بسیار تیزهوش بود و زود جواب را می‌گرفت، وقتی هم می‌گرفت ضایع نمی‌كرد و به خوبی برایش می‌ماند.

یك روز گفت: "مسعود! می‌خوام برم ایران طلبـــه بشم ".

ـ "برو پی كارت. تو اصلاً نمی‌توانی توی غربت زندگی كنی. برو درست را بخوان. " آن زمان دبیرستانی بود.

رفت و بعد از مدتی آمد و گفت: "كارم برای ایران درست شد. رفتم با بچه‌ها، صحبت كردم. بنا شده برم عراق. از راه كردستان هم قاچاقی برم قم. " با برادرهای مبارز عراقی رفاقت داشت.

مسعود گفت: "تو كه فارسی بلد نیستی، با این قیافه بوری هم كه داری، معلومه ایرانی نیستی!

خیلی اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت كردند و آنها هم با قم و در مدرسه حجتیه پذیرش شد. سال شصت و دو ـ شصت و سه بود.

 *****        *****        *****


خیلی به حضرت امام ارادت داشت. معتقد بود فرامین ولی فقیه، در واقع، دستورات اهل بیت(ع) است.

هروقت‌ ما گفتیم: "امام " می‌گفت: "نه! حضرت امام ".

یك روز رفت پیش مسعود و گفت: "می‌خواهم برم جبهه " ایام عملیات مرصاد بود.

مسعود گفت: "حق نداری " .

گفت: "باید برم ".

مسعود: "جبهه مالی ایرانی‌هاست؛ تو برو درست رو بخوان ".

گفت: "نه! حضرت امام گفتند واجب است. "

فردای آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسیجی، اسم نوشته بود و رفت عملیات مرصاد. هنوز یك هفته نشده بود كه خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقریباً بیست و چهار سال داشت.

 

 

 

از زمان بلوغش تا شهادت هشت ـ نه سال بیشتر عمر نكرد، ولی هرروز یك‌قدم جلوتر بود. مسیحی بود، سنی شد، و بعد شیعه مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده.

چقدر راحت این قوس صعودی را طی كرد، چقدر سریع.

 

كمــــــــــال عزیــــــــز! ریشــــ ه‌های باورت در ضمیر ما، تا همیشــــ ه سبز باد!

 

راوی: سید مسعود معصومی

 

 



"
+ نوشته شـــده در دوشنبه 27 خرداد 1392ساعــت08:58 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
ژنرال 25 ساله

در جنگ تنها بولدزرها نبودند که خاکبرداری میکردند؛خاکریزمیزندند و خط به خط مانع ها را از راه برمی داشتند و جلو میرفتند و راه را به بقیه نشان می دادند...

حسن باقری این کار را می کرد با اینکه از خیلی ها جوانتر بود.هیچ وقت یادم نمیره اون روزی که کنار حسن نشسته بودم.

حسن نگاهی به آسمون کرد و گفت: حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم معلوم نیست بعد از جنگ چه وضعی پیش میاد.باید یه کاری کنیم.

گفتم: مثلا چه کار کنیم؟!

گفت:دوتا کار اول اخلاص دوم سعی و تلاش...

"  به نقل از همرزمان شهید حسن باقری "

 




"
+ نوشته شـــده در یکشنبه 26 خرداد 1392ساعــت10:19 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
معجزه ی خدا

 

شهید از زبان مادرش...

در 13 سالگی تا به هنگام شهادت 23 سالگی نماز شبش ترك نگردیده بود.
شبهای بسیاری سر بر سجده عبادت با خدای خود نجوا می كرد و اشك می ریخت...
اشكهای شهید سید احمد پلارك امروز رایحه معطری است كه انسانها را تسلیم محض اراده و قدرت آفریدگارش كرده است..

تو بهشت زهرا یه شهیدی هست بنام شهید پلارَك كه از سنگ قبرش گلاب ترشح میشه. چون اولین بار بود كه همچین چیزی رو میشنیدم ، موضوع برام جالب شد. از اینو اون پرسیدم تا بالاخره پیداش كردم. از فاصله 20 متری دیدم سر قبر یه شهیدی از همه شلوغتره. هر چی جلوتر میرفتم حس میكردم كه بویی شبیه بوی گلاب داره بیشتر حس میشه. وقتی رسیدم اونجا فهمیدم كه درست اومدم.  

اومدم خونه و نشستم پشت كامپیوتر و شروع كردم به سرچ تو سایتای مختلف تا بالاخره چند تا مطلب درباره این شهید پیدا كردم كه وقتی اولی رو خوندم واقعا روی صندلی خشك شدم و بدنم یخ كرد.

خودتون بخونید تا باور كنید:

 شهید سید احمد پلارک در یکی از پایگاه های زمان جنگ ، به عنوان یک سرباز معمولی کار میکرد . او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همیشه بوی بدی بدن او را فرا میگرفت . تا اینکه در یک حمله هوایی هنگامی که او در حال نظافت بوده ، موشکی به آنجا برخورد میکند و او شهید و در زیر آوار مدفون میشود .

بعد از بمب باران ، هنگامی که امداد گران در حال جمع آوری زخمی ها و شهیدان بودند ، متوجه میشوند که بوی شدید گلابی از زیر آوار می آید .

وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود .

هنگامی که پیکر آن شهید را در بهشت زهرا  تهران ، در قطعه 26 به خاک میسپارند ، همیشه بوی گلاب تا چند متر اطراف مزار این شهید احساس میشود و نیز سنگ قبر این شهید همیشه نمناک میباشد بطوریكه اگر سنگ قبر شهید پلارك رو خشك كنید ، از اونطرف سنگ خیس میشه و گلاب ازش بیرون میاد.

می گویند شهید پلارك مثل یكی از سربازان پیامبر ( ص ) در صدر اسلام ، " غسیل الملائكه " بوده است . " غسیل الملائكه "  به کسی می گویند كه ملائكه غسلش داده‌ باشند . در تاریخ اسلام آمده كه حنظله غسیل الملائكه كه از یاران جوان پیامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج می کند و در حجله می خوابد . فردا صبح ، زمانی كه لشكر اسلام به سمت احد حركت می ‌كرد ، برای رسیدن به سپاه بسیار عجله كرد و بنابراین نرسید که غسل كند . او در این جنگ شهید شد و ملائكه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتی غسل دادند . پیکر او بوی عطر گرفته بود که بعد پیامبر بالای پیکر او آمد و از این واقعه خبر داد . حالا گفته می شود شهید احمد پلارك عزیز هم اینچنین است و برای همین است كه همیشه قبر او خوشبو و عطرآگین است .

 كسانیكه زیاد بهشت زهرا می‌رن، بهش میگن شهید عطری.
خیلی‌ها سر مزار شهید سید احمد پلارك نذر و نیاز می‌كنن و از خدای او حاجت و شفاعت می‌خوان.
او معجزه خداست.

شادی شهدای صدر اسلام تا كنون صلوات

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم




"
+ نوشته شـــده در جمعه 9 فروردین 1392ساعــت11:43 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
هنوز وقتش نیست

گفت: " توی عملیات خیبر، که دستم قطع شده بود ؛ بهم الهام شد: حسین می خوای شهید بشی یا نه؟ "

حس می کردم هر جوابی بدم همون می شه.


یاد بچه ها افتادم ، یاد عملیات . فکر کردم وقتش نیست حالا. ..


گفتم :نه.

چشم باز کردم دیدم یکی داره زخممو میبنده."




"
+ نوشته شـــده در پنجشنبه 10 اسفند 1391ساعــت05:11 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
خاطراتی از شهید دکتر چمران
خاطره شهید دکتر چمران

1
) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند ؟ می گویم « مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم . برای من ناراحته .» کی باور می کند؟

2) ریاضیش خیلی خوب بود . شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.

3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.

4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.

5) مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و بهش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید . بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت « پسر جان تو قبولی . شهریه هم لازم نیست بدهی

6) تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت:« صنعت نفت در سرتاسر کشور باید ملی شود» گذاشتش کنار مغازه ی بابا مردم می آمدند و امضا می کردند.

7) سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان ، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره .

8) درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار . همان جزوه را بعدا چاپ کردند. در مقدمه اش نوشته بود «این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک

9) یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از کمونیست ها می ترسیدند.

10) بورس گرفت . رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستندو بهش گفتند « ماترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند.» پدر گفت «مصطفی عاقل و رشیده . من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم» بورسیه اش را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس بخواند، برمی گردد.

11) می خواستیم هیأت اجرایی کنگره دانش جویان را عوض کنیم . به انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما هم که تبلیغات نکرده بودیم . درست قبل از انتخابات ، مصطفی رفت و صحبت کرد. برنده شدیم.

12) چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت « شما نمره گرفته ای، ولی اگر بروی ، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست میدهد. » خودش می خندید. می گفت « کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم»

13) بعد از کشتار پانزده خرداد نشست و حسابی فکر کرد. به این نتیجه رسید که مبارزه ی پارلمانی به نتیجه نمی رسد و باید برود سلاح دست بگیرد. بجنگد.

14) باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم .نمی دانستیم چه کار می شود کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده ی فنی ، تدریس کنیم . چمران بالاخره به نتیجه رسید . برایم پیغام گذاشته بود « من رفتم .آنجا یک سکان دارهست. » و رفت لبنان.

15) ماعضو انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبر شدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان برگزار کرده اند. پِیش را گرفتیم تا فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده است. یک چمران هم می شناختیم که می گفتمد انجمن اسلامی مارا راه انداخته. فهمیدیم این دو نفر یکی اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم لبنان.

16) کلاس عرفان گذاشته بود. روزی یک ساعت . همه را جمع می کرد و مثنوی معنوی می خواند و برایشان به عربی ترجمه می کرد. عربی بلد نبودم ، اما هرجور بود خودم را می رساندم به کلاس . حرف زدنش را خیلی دوست داشتم.

17) چپی ها می گفتند «جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند.» راستی ها می گفتند « کمونیسته. » هردو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت « من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد

18) اوایل که آمده بود لبنان ، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس کلمه ای را غلط گفته بود . همه ی بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط می گفتند. امام موسی می گفت «دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد

19) بعضی شب ها که کارش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصدو پنجاه تایشان.

20) اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها ، با خودشان فکر کردند « این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟ » آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.

21) چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد همراه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر.

22) ماهی یک بار ، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهر را جمع می کردند. دکتر می گفت « هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد

23) جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش . می گفتند « دکتر مصطفی چشم ماست ، دکتر مصطفی قلب ماست

24) من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم . تنها راه می رفت؛بدون اسلحه . گفتم «من پول گرفته م که تو رو بکشم . » چیزی نگفت. گفتم « شنیدی ؟» . گفت « آر ه . » دروغ می گفت . اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم ، می ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی است.

25) دکتر شعرها را می خواند و یاد دعای ائمه می افتاد . می خواست نویسنده اش را ببیند. غاده دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه ی جبل عامل می خواهد ببیندم ، تعجب کردم . رفتم . یک اتاق ساده و یک مرد خوش اخلاق . وقتی که دیگر آشنا شدیم ، فهمیدم دعاهایی که من می خوانم ، در زندگی معمولی او وجود دارد.





برچسب ها:خاطراتی از شهید دکتر چمران،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 20 دی 1391ساعــت07:11 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
خاک های نرم کوشک

 

 

درشعله و شور عشق پروانه صفت بودند

تا کرب وبلا میرفت آن راه که پیمودند...

می رسیم به پاستگاه "زید"...

همان جایی که " کوشک " نام دارد ، همان جایی که فرمانده اش "عبدالحسین برونسی" بود.

منطقه ی عملیاتی رمضان...

اینجا 12 شهید گمنام پذیرایی ات می کنند با روضه ی زهــــــرا (س) ، مادر گم نامشان...

دلم عجیب می گیرد،هوای مدینه و بقیع می کند...

چشم ها می بارد و می بارد تا آتش دل را خاموش کند اما دل شعله ورتر می شود،می سوزد ومی سوزد...

خدایا ... اینجا کجاست؟؟؟؟؟؟؟ این ها (شهدای گم نام) که بوده اند که با زبان بی زبانی برایت روضه می خوانند؟؟؟

راوی می گوید: وقتی درخانواده ای عزیزی از دست می رود بستگانش تا مدتی گریه و عزاداری می کنند اما کم کم

با گذشت زمان آرام می گیرند؛ببینید این شهدا چه کرده اند که بعد از این همه سال هنوز برایشان گریه می کنید،با

اینکه حتی نمی دانید نامشان چیست...

راوی از انتظار مادران شهدای گم نام می گفت : روزی مادر سه شهید نزدم آمد،گریه می کرد ومی گفت سه فرزندم

شهید شده اند،دو تایشان را برگرداندند ولی فرزند کوچکم دیگر برنگشت... داغ این فرزند آخر کاری با دلم کرده

که فقط خدا می داند...شب ها در خانه ام را باز می گذارم که اگر برگشت معطل نشود.نکند خواب باشم،نکند منتظر

بماند... الان هم کلید خانه ام را به همسایه داده ام تا اگر پسرم برگشت پشت در نماند...

راوی می گوید و حضار می گریند... و بعد می گوید : حرف من تمام؛به حال خودتان باشید.

و من می اندیشم...خدای من این چه انتظاری است ؟؟؟؟؟؟؟؟

انتظاری که اصلا برایم قابل درک کردن نیست و نخواهد بود...

می روم کنار مزار یکی از برادران شهیدم...

دوباره بوسه ،گریه و همان حرف های همیشگی...

اندکی بعد می گویند: باز وقت رفتن است !!!!

و من اشک ها را پاک می کنم تا بروم اما باز دل همراهی نمی کند ! باز جا می ماند کنار مزار12 برادر شهیدم.

"مواظب دلم باشید... "

خدا نگهدار...




برچسب ها:خاک های نرم کوشک، پاستگاه زید، راهیان نور،
"
+ نوشته شـــده در دوشنبه 6 آذر 1391ساعــت04:03 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
شهید مهدی زین الدین

نصف شب از شناسایی برگشته بود.

وقتی دید بچه ها توی چادر خوابن برای اینکه سرو صدا نشه بیرون چادر خوابید.

یه بسیجی اومده بود نگهبان بعدیو صدا بزنه زین الدین رو نشناخت.

شروع کرد با قنداق اسلحه به پهلوش زدن

هی میگفت: بلند شو نوبت پستته بالاخره مهدی اسلحه رو ازش میگیره میره سر پست و تا صبح نگهبانی میده.

صبح زود نگهبان پست بعدی به بسیجیه میگه : چرا دیشب منو صدا نزدی؟

اونم میگه: من که صدات زدم، تو هم پا شدی رفتی سر پست!

آخر ته و توی قضیه رو که در میاره میفهمه دیشب فرمانده لشگر و فرستاده سر پست...




برچسب ها:شهیدمهدی زین الدین، شهید،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 1 آذر 1391ساعــت06:06 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()