تبلیغات
آسمانی ها
معجزه ی خدا

 

شهید از زبان مادرش...

در 13 سالگی تا به هنگام شهادت 23 سالگی نماز شبش ترك نگردیده بود.
شبهای بسیاری سر بر سجده عبادت با خدای خود نجوا می كرد و اشك می ریخت...
اشكهای شهید سید احمد پلارك امروز رایحه معطری است كه انسانها را تسلیم محض اراده و قدرت آفریدگارش كرده است..

تو بهشت زهرا یه شهیدی هست بنام شهید پلارَك كه از سنگ قبرش گلاب ترشح میشه. چون اولین بار بود كه همچین چیزی رو میشنیدم ، موضوع برام جالب شد. از اینو اون پرسیدم تا بالاخره پیداش كردم. از فاصله 20 متری دیدم سر قبر یه شهیدی از همه شلوغتره. هر چی جلوتر میرفتم حس میكردم كه بویی شبیه بوی گلاب داره بیشتر حس میشه. وقتی رسیدم اونجا فهمیدم كه درست اومدم.  

اومدم خونه و نشستم پشت كامپیوتر و شروع كردم به سرچ تو سایتای مختلف تا بالاخره چند تا مطلب درباره این شهید پیدا كردم كه وقتی اولی رو خوندم واقعا روی صندلی خشك شدم و بدنم یخ كرد.

خودتون بخونید تا باور كنید:

 شهید سید احمد پلارک در یکی از پایگاه های زمان جنگ ، به عنوان یک سرباز معمولی کار میکرد . او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همیشه بوی بدی بدن او را فرا میگرفت . تا اینکه در یک حمله هوایی هنگامی که او در حال نظافت بوده ، موشکی به آنجا برخورد میکند و او شهید و در زیر آوار مدفون میشود .

بعد از بمب باران ، هنگامی که امداد گران در حال جمع آوری زخمی ها و شهیدان بودند ، متوجه میشوند که بوی شدید گلابی از زیر آوار می آید .

وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود .

هنگامی که پیکر آن شهید را در بهشت زهرا  تهران ، در قطعه 26 به خاک میسپارند ، همیشه بوی گلاب تا چند متر اطراف مزار این شهید احساس میشود و نیز سنگ قبر این شهید همیشه نمناک میباشد بطوریكه اگر سنگ قبر شهید پلارك رو خشك كنید ، از اونطرف سنگ خیس میشه و گلاب ازش بیرون میاد.

می گویند شهید پلارك مثل یكی از سربازان پیامبر ( ص ) در صدر اسلام ، " غسیل الملائكه " بوده است . " غسیل الملائكه "  به کسی می گویند كه ملائكه غسلش داده‌ باشند . در تاریخ اسلام آمده كه حنظله غسیل الملائكه كه از یاران جوان پیامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج می کند و در حجله می خوابد . فردا صبح ، زمانی كه لشكر اسلام به سمت احد حركت می ‌كرد ، برای رسیدن به سپاه بسیار عجله كرد و بنابراین نرسید که غسل كند . او در این جنگ شهید شد و ملائكه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتی غسل دادند . پیکر او بوی عطر گرفته بود که بعد پیامبر بالای پیکر او آمد و از این واقعه خبر داد . حالا گفته می شود شهید احمد پلارك عزیز هم اینچنین است و برای همین است كه همیشه قبر او خوشبو و عطرآگین است .

 كسانیكه زیاد بهشت زهرا می‌رن، بهش میگن شهید عطری.
خیلی‌ها سر مزار شهید سید احمد پلارك نذر و نیاز می‌كنن و از خدای او حاجت و شفاعت می‌خوان.
او معجزه خداست.

شادی شهدای صدر اسلام تا كنون صلوات

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم




"
+ نوشته شـــده در جمعه 9 فروردین 1392ساعــت11:43 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
گمشده

 انگشتر از دست ناخدا افتاد و گم شد. ملوان از ناخدا پرسید: «وقتی آدم می دونه جای چیزی کجاست، آیا آن چیز گم شده؟!»

 ناخدا با بدخلقی گفت:
«… نه…» ملوان لبخندی زد و گفت: «… پس ناراحت نباشید. انگشتر شما گم نشده، انگشتر توی دریاست!»
(از فیلمنامه «فرزند خاک»، نوشته «محمدعلی باشه آهنگر» و «محمدرضا گوهری»، انتشارات سوره مهر، صفحه ۶)

عکاس: جمال صالحی، اسکن شده از کتاب هنر مقاومت، جلد اول

عکاس: جمال صالحی، اسکن شده از کتاب هنر مقاومت، جلد اول




"
+ نوشته شـــده در سه شنبه 24 بهمن 1391ساعــت07:49 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
به یاد حاج عبدالله ضابط،علمدار روایتگری

 

 

خادم الشهدا شیخ عبد الله ضابط

 

نماز ظهر و عصر رو حسینیه طلائیه خوندیم و اومدیم بیرون ساعت سه و نیم بود که دیدیم حاجی ضابط تازه داره از حسینیه میاد بیرون

دیدم از بس گریه کرده چشاش سرخ شده

مثل اینکه از بعد نماز کنار قبور شهدای گمنام که توی حسینیه هستن، نشسته و گریه کرده

مقدار کمی تربت شهید پیشم بود دادم دست حاجی اونم بوئید و به چشاش کشید.

بعد به من گفت: فلانی این چیه؟ چه خاکیه؟ گفتم تربت شهیده. گفت: نه بگو ببینم از کجا آوردی؟ این بوی خاصی داره

گفتم: راستش این خاک سر چند تا شهیده، مقداریشو بین دوستان تقسیم کردیم اینم به ما رسیده.

گریه اش شدید تر شد و بهم گفت: میشه این خاکو به من بدید؟

منم دو دستی تقدیمش کردم

از اون به بعد هر وقت حاجی می خواست روایتگری کنه. اول این خاک رو می بویید بعد شروع میکرد از شهدا گفتن.


من نوشت:

داشتم توی یکی از وبلاگ ها دنبال مطلب میگشتم که یه نام آشنا توجهم رو جلب کرد...

حاج عبدالله ضابط...

یاد دوران ابتدایی افتادم و دوست عزیزم... فرزند آقای ضابط ،علمدار روایتگری...

حدود 5 سال بود که ازش خبر نداشتم تا امسال که شمارش رو پیدا کردم و باهاش تماس گرفتم...

ولی هنوز توفیق پیدا نکردم که ببینمش چون از شهر ما رفتن...

امیدوارم هرکجا که هست موفق باشه.




برچسب ها:به یاد حاج عبدالله ضابط، علمدار روایتگری، روایتگری،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 24 آبان 1391ساعــت04:28 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
مرنج،مرنجان


از مرحوم حاج آقا مجتهدی نقل شد که می فرمودند:

آقای آخوند از آقای نخودکی خواست که او را موعظه کند. آقای نخودکی گفت:
مــرنــج و مــرنجــان .

آقای آخوند گفت: مرنجان را فهمیدم؛ یعنی کسی را اذیت نکنم. ولی مرنج یعنی چی؟ چطور می توانم ناراحت نشوم؟ مثلا وقتی بفهمم کسی مرا غیبت کرده یا فحش داده چطور می توانم نرنجم؟!

آقای نخودکی گفت:
علاج آن است که خودت را کسی ندانی. اگر خودت را کسی ندانستی دیگر نمی رنجی ...



"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 17 آبان 1391ساعــت09:24 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
مهریه
از قبل به پدر و مادرم گفته بودم دوست دارم مهریه ام یك جلد قرآن و یك اسلحه باشد .
اینكه چه جوز اسحله ای باشد ، برایم فرقی نداشت .
پرسید : ‹‹ نظرتون راجع به مهریه چیه ؟ ››
گفتم : هر چی شما بگین .
گفت : ‹‹ یك جلد قرآن و یك كلت كمری ، چطوره ؟ ››
گفتم : قبول .
هیچ كس بهش نگفته بود ؛ نظر خودش بود .
قبلاً به دوستانش گفته بود : ‹‹دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشه . ››

 


یك جلد كلام الله 
مهریه ام یك جلد كلام الله بود و یك سكه طلا .
محمد ، آن یك جلد قرآن را پس از ازدواج خرید و در صفحه اولش نوشت :
‹‹ امیدم در این است كه این كتاب اساس حركت مشترك ما باشد و نه چیز دیگر ؛ كه همه چیز فناپذیر است جز این كتاب . ››
مانده بود سكه . آن را هم بعد از عقد بهش بخشیدم .


وفای به عهد

بعد از جشن عروسی ، یه سه- چهار روز بعد با هم رفتیم مشهد . برای زیارت به حرم امام رضا (ع) مشرف شدیم .
حسین نگاهی به من كرد و گفت : ‹‹ طیبه خانم! می خوام یه دعا بكنم ، دوست دارم تو آمین بگی . ››
خندیدم و گفتم : ‹‹ تا چی باشه ! ››
جواب داد : ‹‹ تو كارت نباشه . ››
گفتم : خب ، هر چی شما بگین .
ای كاش این حرف را نمی زدم ، چون وقتی این جمله را گفتم ، حسین رو به گنبد طلایی حرم حضرت رضا (ع) ایستاد ؛ دستانش را بلند كرد و گفت : ‹‹ اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلك ! ››
عرق سرد تمام وجودم را گرفت . قطرات اشك بی اختیار بر گونه هایم جاری شد . با صدایی گرفته به قولم وفا كردم ؛ گفتم ‹‹ آمین ››





برچسب ها:خاطرات شهدا، شهید، مهریه،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 26 مهر 1391ساعــت01:25 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
شهادت لیاقت میخواهد...
با بیست نفر از دوستان جیرفتی در بستان همكار بودم .
هر جا كه می رفتیم ، با هم بودیم . بین ما دوستی و صمیمیت زیادی پدید آمده بود .
یك روز كه از رقابیه به استراحتگاه برگشته بودم تا نماز بخوانم ، فرمانده آمد داخل اتاق و گفت :
‹‹ آقای بلوچ اكبری ! جانمازت را جمع كن ، اول برو گروهان ارتش ؛ بلدوزری گرفته ام ؛ بارش كن بیاور ، بعد برگرد نماز بخوان ››
گفتم: ‹‹ نمازم را می خوانم، بعد می روم ››
اما فرمانده اصرار كرد و گفت : ‹‹ اول برو جایی كه گفتم، بعد برگرد نماز بخوان ››
دیدم اصرار فایده ای ندارد ؛ همین طور جانماز را پهن شده گذاشتم و رفتم .
فاصله تا گروهان ارتش حدود 5/1 كیلومتر بود .
به گروهان كه رسیدم ، هواپیماهای عراقی شروع به بمباران كردند .
من سریع رفتم داخل سنگر ارتش . یك ربع بعد كه اوضاع آرام شد ، دیدم بستان در هاله ای از دود غلیظ و سیاه گم شده است .

وقتی برگشتم ، دیدم تعدادی از دوستان شهید شده اند . بچه هایی كه داشتند برای دوستانشان گریه می كردند ، با دیدن من به طرفم آمدند و با تعجب پرسیدند : ‹‹تو زنده ای، شهید نشدی ؟! ››
گفتم : ‹‹ شهادت لیاقت می خواهد ، من حالا حالاها كنار شما هستم . ››



برچسب ها:شهادت لیاقت میخواهد...، شهید،
"
+ نوشته شـــده در شنبه 22 مهر 1391ساعــت01:24 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
زیباترین رفتن...

پنج ، شش روزی قبل از شهادتش بود كه برایم نامه فرستاد .
نوشته بود : ‹‹ سعی كن خودت را به خدا نزدیك كنی ؛ تا به حال امتحان كرده ای؟
وقتی به او نزدیك شوی تمام غم ها را فراموش می كنی و همه غصه ها از یاد می رود .
سعی كن به او نزدیك شوی . از رفتن من هم ناراحت نباش . بر فرض كه الان نروم و زنده بمانم ؛
فوقش ده یا بیست سال دیگر باید رفت . پس چه بهتر كه رفتن را همین حالا خودم انتخاب كنم كه زیباترین رفتن ها مرگ سرخ است . ››
كلمه به كلمه نامه اش با نامه های قبلی فرق داشت . با خواندن نامه به یقین رسیدم كه به زودی از كنارم پر می كشد پنج ، شش روزی قبل از شهادتش بود كه برایم نامه فرستاد .




برچسب ها:خاطرات شهدا، زیباترین رفتن، شهید، شهادت،
"
+ نوشته شـــده در یکشنبه 16 مهر 1391ساعــت01:16 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
خاطره ای از رهبر عزیزمان

بزغاله...!اینجا چه میکنی؟

زبان بسته تمام معنویات ما را برباد داد.بدی نماز جماعت در فضای باز همین است  دیگر!اخر این از کجا سبز شد نمیدانم.من که دیدمش خنده ام گرفت.درست امد جلوی چشمانم رژه رفت.بالا و پایین پریدنش را که شروع کرد بقیه هم  تعادلشان را از دست دادند وشروع کردند به خندیدن.بزغاله هم انگار از خندیدن ما خوشش امده بود,حرکاتش رو بیشتر کرد و هی ادا و اطوار در می اورد.جمعیتی که از نقاط مختلف برای دیدار به تبعید گاه امده بودند,حالا غرق خنده بودند.

نماز همه باطل شده بود.دست خودمان که نبود.بزغاله شیطان با شیرین کاری هاش حواس همه را پرت کرده بود.یکی بلند شد که بگیردش اما حیوان زود فهمید وفاصله گرفت.سر جایمان نشستیم.منتظر بودیم تا  اقا نمازش را تمام کند و دوباره از اول به ایشان اقتدا کنیم.در این فاصله هرکس داشت از حالت اولیه خود موقع دیدن بزغاله و تلاشی که برای کنترل خود کرده بود تعریف  میکرد.

من که چند ماهی خدمت اقا در تبعید بودم بیشتر فکرم به ایشان بود که چطور بادیدن ان حیوان و بازی گوشی هایش توانسته بود بر خودش مسلط باشد و نمازش را باطل نکند.سلام نماز را که گفت,پرسیدم:اقا!چطوری توانستید جلوی خنده تان را بگیرید؟خوب به خودتان مسلط هستید ها!!

اقا با تعجب علت سوالم را پرسیدند...

ماجرای بزغاله را که گفتم,معلوم شد اقا اصلا چیزی ندیدند...!

  هر نمازی که نماز نیست...




برچسب ها:امام خامنه ای، خاطره ای از رهبر عزیزمان،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 12 مهر 1391ساعــت06:04 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
عمل نکرد،عمل نکرد!
در “هورالهویزه”، “پاسگاه سعیدى” بودم. فرمانده پاسگاه یكى از بچه هاى بسیجى بود. با اندامى نحیف و لاغر و قدى بلند و كشیده. او همیشه از دو چیز اعصابش خرد بود. یكى اینكه دائم پایش بین فیبرهاى شناور گیر مى كرد و تا زانو در آب فرو مى رفت و بچه ها با دیدن این صحنه مى خندیدند. دیگر اینكه بیچاره هر وقت پاى قبضه مى آمد و گلوله خمپاره اى به طرف عراقیها پرتاب مى كرد، هر چه منتظر مى ماند صداى انفجارى نمى شنید. همین امر باعث شده بود بچه ها در هر سنگر و چادرى كه بودند موقع شلیك خمپاره به او نگاه كنند و بعد از اینكه گلوله منفجر نمى شد و صدایى به گوش نمى رسید همه با هم بگویند: عمل نكرد، عمل نكرد! بنده خدا نیم نگاهى به دوستان مى انداخت. خودش نیز لبخند تلخى مى زد و مى گفت: دفعه بعد بیشتر سعى مى كنم. بالاخره مى زنم!



"
+ نوشته شـــده در شنبه 1 مهر 1391ساعــت02:17 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
وصیت نامه ی عجیب

پس از مدتی مرخصی، دوباره عازم جبهه شده بودم. سوار ماشین كه شدم برای یك لحظه مسافران را برانداز كردم كه ناگاه چشمم به او افتاد كه روی صندلیهای ردیف آخر نشسته بود. آشنایی مختصری با او داشتم. طلبه‏ای بسیجی كه بسیار مؤدب و مقید به آداب اجتماعی بود. او در یكی از مدارس جنوب تهران مشغول تحصیل بود... با اشتیاق رفتم و كنارش نشستم. با احترام زیاد به من جا داد و پس از سلام و احوالپرسی از او پرسیدم: «راستی عباس! اهل كجای تهران هستی؟».

در حالی كه سرش را به زیر انداخته بود با گوشه‏ی چشم نگاهی به من كرد و گفت: «خانه‏مان در كوی مهران است».

خیلی تعجب كردم و گفتم: «عباس! تو همان طلبه‏ی هم‏محل ما هستی كه بچه‏ها به من گفته بودند! منم بچه‏ی همان كوچه‏ام!».

عباس با لبخند ملیحی گفت: «پس شما هم همان طلبه‏ای هستید كه شنیده بودم ساكن كوی مهران است؟».

بعد هر دو خندیدیم و خوشحال از این اتفاق جالب، ساعتهایی را كنار هم گذراندیم. آنچه مرا به حیرت واداشته بود، اخلاص، ایمان و بی‏آلایشی او بود.

ساعت دو نیمه‏ی شب می‏بایست از هم جدا می‏شدیم. او باید اندیمشك پیاده می‏شد و من مقصدم اهواز بود. ساختمانهای پرخاطره‏ی پادگان دوكوهه پیدا شد، مكان مقدسی كه قدمگاه هزاران شهید بسیجی و دهها سردار دلاور همچون حاج احمد، حاج همت، حاج رضا، حاج عباس، حاج دستواره و حاج توری بوده و هست.

عباس از جایش برخاست، گویی نیرویی مرا به طرف او می‏كشید. با آرامی گفت: «حمید آقا! امشب بیا پیش ما، فردا صبح برو».

گفتم: «نه خیلی ممنون! حتما باید بروم؛ كار دارم».

او به آرامی خداحافظی كرد و من با تأسف از این جدایی، پیشانی او را بوسیدم. اگر می‏دانستم این آخرین دیدار ما است، آن شب او را ترك نمی‏كردم.

پس از عملیات كربلای پنچ، من بر اثر جراحتی مختصر در بیمارستان بستری شدم. همان جا بود كه بچه‏ها خبر آوردند «عباس عباس» شهید شد. من اصلا نمی‏خواستم این حرف را باور كنم، گفتم: «چی... عباس؟ عباس آقا؟»؛ اما به ناچار می‏بایست قبول می‏كردم كه او هم پرید.

یكی از بچه‏ها داستان عجیب شهادت عباس را از زبان رفیق و همسنگرش این چنین می‏گوید: «ما در خط مقدم مشغول كار بودیم كه ناگهان دیدم هوا پر از غبار شد. به طرف عباس رفتم. دیدم عباس عزیز، سر در بدن ندارد اما با تعجب بسیار مشاهده كردم پیكر بی‏سر عباس كه به طرف قبله افتاده بود، بلند شده و روی دو پا نشست، آنگاه از بدن صدای سلام بر مولایمان حسین علیه‏السلام را شنیدم كه گفت: «السلام علیك یا اباعبدالله!».

او می‏گفت در این حال بیهوش شد و مرتب هم تكرار می‏كرد: «به خدا راست می‏گویم؛ اما شما شاید حرف مرا باور نكنید».

بعد از این شهادت، پدر صبور عباس تعریف می‏كرد: «عباس سه وصیت جالب داشت؛ اول این كه مرا در عمامه‏ام كفن كنید. من كه ابتدا وصیتنامه‏ی او را خواندم تعجب كردم كه آن پیكر رشید و این عمامه‏ی كوچك باریك، با هم چه تناسبی دارند؟ اما هنگامی این تناسب برایم یقینی شد كه پیكر مطهر عباس را دیدم؛ عباس من سر در پیكر نداشت و یك دست او هم قطع شده بود.

دوم این كه عباس گفته بود: هنگام برداشتن جنازه‏ی من برای تشییع، چهارده سید به یاد چهارده معصوم علیهم‏السلام جنازه‏ی مرا بردارند كه آن را عملی ساختیم.

سوم این كه فرموده بود: هنگام تدفین جنازه‏ام اذان بگویید و ما هنگام تدفین او درصدد اذان گفتن بودیم كه ناگهان صدای اذان از بلندگوهای بهشت زهرا طنین‏انداز شد. به ساعت كه نگاه كردیم دیدیم ساعت دوازده ظهر است و ما در تعجب از این همه لطف خدا بودیم كه هر وقت حضرتش بنده‏ای را دوست بدارد چگونه به خواستهای او جامه‏ی عمل می‏پوشاند».

(روزنامه‏ی جمهوری اسلامی، 8 / 10 / 66، ص 8)

راوی: حمید آقایی




برچسب ها:خاطرات شهدا، شهید،
"
+ نوشته شـــده در سه شنبه 28 شهریور 1391ساعــت01:12 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
دو پرنده....

زندگی ای داشتیم که به گفتن نمی آید. دو تن بودیم، همچون دو روح، دو پرنده خیالی، بال در بال هم، در بهشت آرزوهای جوانی.

با هم بودیم.

روزهای آخر می گفت: «من از همه چیز بریده ام. از خداوند بخواه مهر تو را هم از دلم بردارد تا هر چه زودتر رها شوم.»

و یک شب من بریدن او را حس کردم.

نگاه سردش را که دیدم، تنم لرزید؛ با خودم گفتم: «نکنه آخرین شب باشه!»

وقتی سر جنازه اش رسیدم، خم شدن و نگاهی به پاهایم انداختم. می خواستم مطمئن شوم آیا هنوز پایی برای رفتن باقی مانده است؟ با هم بودیم، اما یکی رفت و دیگری ماند.




برچسب ها:خاطرات شهدا، شهید، دو پرنده،
"
+ نوشته شـــده در یکشنبه 19 شهریور 1391ساعــت01:09 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
سیب سحر آمیز!
 
     

در عملیات والفجر 8 در گردان امام حسین (ع) بودیم و با كامیون هاى كمپرسى غنیمتى، اسراى عراقى را به پشت جبهه انتقال مى دادیم. دوستى داشتیم بسیجى به نام ایوب یاورى كه موقع بردن تعدادى از اسرا به پشت اروندرود فراموش كرده بود اسلحه اش را بردارد.

مى گفت: “بین راه گاهى بعضى افراد وسوسه مى شدند و از خود تحركى نشان مى دادند و من با تظاهر به این كه نارنجكى در جیب دارم دستم را با قیافه اى تهدیدآمیز به جیبم مى بردم و آن ها از بیم، سر جاى خود مى نشستند. وقتى به اردوگاه رسیدیم و سروكله ى رفقا از دور پیدا شد و احساس امنیت كردم، نارنجك كذایى را كه حالا سیبى سحرآمیز شده بود از جیبم بیرون آوردم و به نیش كشیدم. اگر به عراقى ها آن لحظه كارد مى زدى، خونشان در نمى آمد”.



برچسب ها:خاطرات، جبهه، سیب سحرآمیز،
"
+ نوشته شـــده در یکشنبه 12 شهریور 1391ساعــت01:07 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()