تبلیغات
آسمانی ها
جمعه نوشت...

 

انگار تمام عشق در گم نامی نهفته است؛ در اینکه برای آن کسی که دوستش داری دعا کنی و او نداند... و او نبیند... و او نفهمد...

مولای من ، شب ها که مانند مادران فرزند از دست داده برای ما و بخشش گناهانمان زار می زنی و ما در خواب غفلت دیده فروبسته و انگار نه انگار که شما اصلا وجود دارید ؛ عشق معنا می شود...

ای مهربانتر از ما به ما ؛ ای پدر امت ؛ ای زیباترین تجلی خدا و ای خلیفه الله :

بر ما ببخش همه ی این غفلت ها را ؛ فراموشی ها را ؛ درک نکردن ها را ...

آقای من ، مولای من ، ثانیه های عمر زمین چه بی مهابا در پی هم می گذرند و ما حتی برای لحظه ای روی همچون ماهت را ندیدیم ، حضور سبز و بهاریت را لمس نکردیم ، صدای گیرا و صوت دلنشین قرآنت را نشنیدیم...

آقا جان بیا و این زمین خزان زده را جانی دوباره ببخش ، بیا و با آمدنت لبخند را به لب هایمان هدیه کن...

خدای من ؛ کمک کن با دلی پاک و اندیشه ای الهی وتلاش مستمر در زمره ی یاران صاحب الامر (عج) قرار گیریم و حتی برای ثانیه ای دلیل ناراحتی قلب مبارکش نباشیم.

" آمیـــــــــــن یا رب العــــــــــا لمیـــــــــــن "

پ ن :

ادامه ی مطلب به مناسبت سالگرد شهادت عموی عزیزم...

 



ادامه مطلب
"
+ نوشته شـــده در جمعه 4 مرداد 1392ساعــت02:09 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
برای آمدن این جمعه هم محیا نیست...

افسران - 30 شرط امام زمان برای منتظران ظهور

 

 

 

 

تمام راه ظهور تو با گنه بستم
دروغ گفته ام آقا كه منتظر هستم

كسی به فكر شما نیست راست می گویم
دعا برای تو بازیست راست می گویم

اگرچه شهر برای شما چراغان است
برای كشتن تو نیزه هم فراوان است

من از سرودن شعر ظهور می ترسم
دوباره بیعت و بعدش عبور می ترسم

من از سیاهی شب های تار می گویم
من از خزان شدن این بهار می گویم

درون سینه ما عشق یخ زده آقا
تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا

كسی كه با تو بماند به جانت آقا نیست
برای آمدن این جمعه هم مهیّا نیست

سیدامیرحسین میرحسینی-میلادامام زمان؛ اراک




"
+ نوشته شـــده در جمعه 28 تیر 1392ساعــت09:24 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
اللهم الرزقنا شهاده فی سبیلک

ما گرد مداری از خطر می‌گردیم

 
تا صبح به دنبال سحر می‌گردیم


سوگند به لاله‌ها، که همچون خورشید


زرد آمده‌ایم و سرخ برمی‌گردیم


هادی فردوسی

 

 

 




"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 7 فروردین 1392ساعــت07:29 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
تحریم میکنند که تسلیممان کنند ...

 

از خود گذر کنیم که این خان آخر است

این انقلاب بیمه ی عباس(ع) و اکبر(ع) است

تحریم میکنند که تسلیممان کنند

غافل از اینکه دل به بلاها شناور است

بیم هلاک نیست کسی را که از ازل

 چشم امید او به خدای پیمبر است

با سکه و دلار نداریم هیچ کار

ما را به سر هوای اشارات رهبر است

ای نایب امام بفرما که جان دهیم

جانی که عاشقانه فدای تو سرور است

جان میدهیم و ننگ ملامت نمیخریم

حرف دل امام همان حرف آخر است...


 




"
+ نوشته شـــده در شنبه 12 اسفند 1391ساعــت05:17 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
برای عموی شهیدم،کسی که باتمام وجود دوستش دارم...

سلام دوستان...
داشتم فکر می کردم چه مطلبی بذارم چون که امروز 12 بهمن هستش و دهه ی فجر هم شروع شده... در آخر تصمیم گرفتم یکی از شعرهای خودم رو که برای عموی شهیدم گفتم بنویسم...
شاید اسمش رو نشه گذاشت شعر! اما به عنوان چند کلمه ای حرف دل ، امیدوارم از خوندنش لذت ببرید...

95870936055962787527.jpg

" تقدیم به عموی عزیزم،شهید سید محسن چیت ساز "


کنار سنگ قبر تو با خدا نجوا میکنم
صدای من رو میشنوی،چشمامو دریا میکنم

درسته که ندیدمت،ولی با یاد تو خوشم
یعنی میشه یه روزی من،مثل خودت شهید بشم؟

یعنی میشه ببینمت، توی بغل بگیرمت؟
حتی نشد واسه یه بار،ببینم و ببوسمت

تو زنده ای و یاد تو مهمون هرشبم میشه
به یاد مهربونیات بازم دلم پر میکشه

محسن همون کسیه که آبی و آسمونی بود
اصلا توی دنیانبود،خیلی خوب و خدائی بود

من که تو رو ندیدمت،میگن که تو عالی بودی
وقتی که تو شهید شدی به پاکی گل ها بودی

مامان بزرگ میگه که تو چه خوب و بی ریا بودی
وقتی که نماز میخوندی انگار توی ابرا بودی

وقتی کنار عکستم یه حس خوب میاد پیشم
انگار که تو کنارمی،انگار که تو رو میبینم

خاک لباس پاکتو سرمه ی چشمام میکنم
خواسته و حرفای تورو باجون و دل گوش میکنم

به یاد تو،تو کربلا روضه ی اکبر میخونم
جای تو اونجا عالیه،خودم اینو خوب میدونم

عموی من،محسن من،منو ببرپیش خودت
دلم میخواد یه جا باشیم،فقط خدا،منو و خودت

 

 




"
+ نوشته شـــده در پنجشنبه 12 بهمن 1391ساعــت07:25 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
شیعه یعنی با ولایت زیستن...

شیعه گر حرف از عبادت می زند

حرف طاعت از ولایت می زند

شیعه یعنی اینکه زهرا باوری

شیعه یعنی پیروی از رهبری


شیعه یعنی با ولایت زیستن

با ولی امر بودن در علن

هم علن هم باطناً یار علی است

هر نفس در تحت فرمان ولی است

شیعه یعنی شور بر سر داشتن

انقیاد از حکم رهبر داشتن

قلب شیعه از ولایت منجلی است

شیعه از جان پیرو سید علی است

این زلال از چشمۀ آن کوثر است

نخل پر بار ولایت را براست

رهبرم بوی حیدرمی دهد

بوی عطر ناب کوثر میدهد

شیعه ، امروز است روز امتحان !

این توو این هم علیّ این زمان

خوب بنگر تا چه حد ازرهبری

می نمائی طاعت وفرمانبری

شیعه ، امر رهبری امر علی است

اوست کز امر خدا بر ما ولی است

هست این ذرّیۀ خیر البشر

نائب مهدی امام منتظر

این سخن گویم بدون واهمه

با محبّان علیّ وفاطمه

ای محبّان علیّ مرتضا

سینه چاکان، رهرو شیر خدا

سوخته دلهای  زهرای بتول

ای همه ارباب ادراک وعقول

ذرّه ای سر پیچی از امر ولی

از ولیّ امر دین سیّد علی

مثل سر پیچی ز امر مرتضاست

این حدیثی معتبر در دین ماست

هان مبادا این علی تنها شود

قلب پاکش خانۀ غمها شود

منبع:انجمن مداحان بابل

 




"
+ نوشته شـــده در سه شنبه 10 بهمن 1391ساعــت09:32 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
شعری از مولانا خطاب به صاحب الزمان(عج)

منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی --- مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی

به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی --- بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی

بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی --- چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی

به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی --- در خیبر است برکن که علی مرتضایی

بستان ز دیو خاتم که تویی به جان سلیمان --- بشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی

چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش --- چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی

بسکل ز بی‌اصولان مشنو فریب غولان --- که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی

تو به روح بی‌زوالی ز درونه باجمالی --- تو از آن ذوالجلالی تو ز پرتو خدایی

تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی --- سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی

تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغی --- بدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی

چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان ندارد --- که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی

تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین --- اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی

تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا --- تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی

چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید --- چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی

مگریز ای برادر تو ز شعله‌های آذر --- ز برای امتحان را چه شود اگر درآیی

به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزد --- که خلیل زاده‌ای تو ز قدیم آشنایی

تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندی --- تو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی

ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداری --- ز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی

شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندی --- بنواز نای دولت که عظیم خوش نوایی






"
+ نوشته شـــده در جمعه 6 بهمن 1391ساعــت02:12 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
السلام علیک یا غریب الغربا...

 

کار تو، همه مهر و وفا بود، رضا جان
پاداش تو، کی زهر جفا بود، رضا جان

آن لحظه که پرپر زدی و آه کشیدی
معصومه مظلومه، کجا بود رضا جان

بر دیدنت آمد چو جوادت ز مدینه
سوز جگرش، یا ابتا بود رضا جان

تنها نه جگر، شمع‌صفت شد بدنت آب
کی قتل تو اینگونه روا بود، رضا جان

تو ناله زدی، در وسط حجره و زهرا
بالای سرت نوحه‌سرا بود رضا جان

یک چشم تو در راه، به دیدار جوادت
چشم دگرت کرب و بلا بود، رضا جان

جان دادی و راحت شدی از زخم زبان‌ها
این زهر، برای تو شفا بود رضا جان

از آتش این زهر، تن و جان تو می‌سوخت
اما به لبت، ذکر خدا بود رضا جان

روزی که نبودیم در این عالم خاکی
در سین? ما، سوز شما بود رضا جان

از خویش مران «میثم» افتاده ز پا را
عمری درِ این خانه گدا بود رضا جان

***استاد حاج غلامرضا سازگار***





"
+ نوشته شـــده در شنبه 23 دی 1391ساعــت10:51 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
غربت پروانه ها....

غربت پروانه

همسایه بود با شهدا نوجوانى‏اش

با جنگ رفته بود تمام جوانى‏اش

با لاله‏ها رفاقت او امتداد داشت

مردى كه جبهه بود همیشه نشانى‏اش

دریاترین دلى كه دلم مى‏شناخت بود

پر بود از صفا سبد مهربانى‏اش

پیشانى‏اش طلیعه پرواز بود و صبح

شب بى‏خبر نبود زسوز نهانى‏اش

سوگند مى‏خورم كه نبود از خدا جدا

یك لحظه در فشردگى زندگانى‏اش

حسرت نصیب ماندن او بودم و شدم

حیرت دمیده از سفر ناگهانى‏اش

آقا، دلم زغربت پروانه‏ها پرست

چون ابر نوبهارم اگر مى‏تكانى‏اش

 




برچسب ها:شعر، شهید، غربت پروانه ها،
"
+ نوشته شـــده در شنبه 11 آذر 1391ساعــت01:43 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
یادم تو را فراموش...

یك روزی روزگاری
دو تا بچه بسیجی
نمی‌دونم كجا بود
تو فكه یا دویجی
تو فاو یا شلمچه
تو فكه یا موسیان
مهران یا دهلران
تو تنگه حاجیان
تو اون گلوله بارون
كنار هم نشستند

یك روزی روزگاری
دو تا بچه بسیجی
نمی‌دونم كجا بود
تو فكه یا دویجی
تو فاو یا شلمچه
تو فكه یا موسیان
مهران یا دهلران
تو تنگه حاجیان
تو اون گلوله بارون
كنار هم نشستند
دست توی دست هم
با هم جناق شكستن
با هم قرار گذاشتن
قدر همو بدونن
برای دین بمیرن
برای دین بمونن
با هم قرار گذاشتن
كه توی زندگیشون
رفیق باشن ولیكن
اگه یكی شون پرید
و از قفس پرکشید
اون یكی كم نیاره
بپای این قرداد
زندگیشو بذاره
سالها گذشت و اما
بسیجی‌های باهوش
نمی‌گذاشتن كه اون عهد
هرگز بشه فراموش


یك روز یكی از این دو
یه مهر به اون یكی داد
اون یكی با زرنگی
مهر و گرفت و گفت یاد
روز دیگه اون یكی
رفت و شقایقی چید
برد و داد به رفیقش
صورت اونو بوسید
گل و گرفت و گفتش
بسیجی دس مریزاد
قربون دستت داداش
گل و گرفت و گفت یاد


این روزا و هفته‌ها
از پی هم می‌گذشت
تا یك روزی صدائی
اینطور پیچید توی دشت
یكی نعره‌‌ای كشید
عراقیا اومدن
ماسكاتونو بذارین
كه شمیایی زدن
از اون دو تا یكیشون
در صندوقو باز كرد
ماسك خودش بود ولی
ماسك رفیقش نبود
دست شو برد تو صندوق
ماسك گاز خودش رو
برداشت پرید اون ورو
روی صورت دوست
قدیمیش گذاشتش
همسنگر قدیمیش
دست اونو گرفتش
هل داد به سمت خودش
نعره كشید و گفتش
چرا می‌خوای ماسكتو
رو صورتم بذاری
بذار كه من بپرم
تو دو تا دختر داری
ولی اون اینجوری گفت:
تو رو بجان امام
حرف منو قبول كن
نگو ماسكو نمی‌خوام
زد زیر گریه و گفت
اسم امام و نبر
ماسكو رو صورت بذار
آبروی ما رو بخر
زد زیر گریه و گفت
كشكی قسم نخوردم
بچه چرا حالیت نیست
اسم امام و بردم
اون یكی با گریه گفت
فقط برای امام
ولی بدون بعد تو
زندگی رو نمی‌خوام
ماسكو رفیقش گرفت
گاز توی سنگر اومد
وقتی می‌خواس بپره
رفیقشو بغل كرد
لحظه‌های آخرین
وقتی می‌رفتش از هوش
خندید و گفت: براد
یادم تو را فراموش


آهای آهای برادر
گوش بده با تو هستم
یادت می‌آد یه روزی
باهات جناق شكستم
توئی كه روزمررگی
تو رو خونه نشونده
توئی كه بعد چند سال
هیچی یادت نمونده
عكسای یادگاری
جورابای مردونه
سربندهای رنگارنگ
انگشتری و شونه
هر چی رو بهت میدم
روی زمین می‌ندازی
می‌گی همش دروغ بود
یاد نمیگی می‌بازی


منتخبی از سرودهای شاعر آسمانی زنده یاد ابوالفضل سپهر





برچسب ها:یادم تو را فراموش...، بچه بسیجی،
"
+ نوشته شـــده در جمعه 5 آبان 1391ساعــت08:38 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
تقدیم به عموی عزیزم...

گرچه او نوجوان‏تر از من بود

با دلش همزبان‏تر از من بود

پله‏هاى نرفته را مى‏رفت

عرش را نردبان‏تر از من بود

گرچه ما هر دو یك غزل خواندیم

واژه‏هایش روان‏تر از من بود

سوخت در آتش و ، تبسم شد

پیكرش جاودان‏تر از من بود

تیر مى‏خورد و غرق خون مى‏شد

وقت رفتن، دوان‏تر از من بود

گرچه صدها غزل از آینه گفت

حیرتش بى‏زبان‏تر از من بود

غم دلدار گرچه در دل داشت

همه جا شادمان‏تر از من بود

دوست در او چگونه مى‏گنجید؟

بى‏گمان كهكشان‏تر از من بود

از سلامش درخت مى‏رویید

لب او باغبان‏تر از من بود

تا سرودن به خلوتش مى‏ریخت

شعرش آتشفشان‏تر از من بود

قرن‏ها از «شمین» جلو افتاد

گرچه او نوجوان‏تر از من بود




برچسب ها:شهید محسن چیت ساز، زندگینامه ی شهید محسن چیت ساز، برای عموجونم، شهید،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 3 آبان 1391ساعــت01:41 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
تقدیم به شهید محسن چیت ساز

آینه‏دار فطرت

و ما كجا و تو اى باصفا ، كجا بودى

تو از نخست ، شهیدى میان ما بودى

تو از نخست ، صدایت ز جنس خاك نبود

نمى‏شنید صدا را كسى كه پاك نبود

صداى تو كه به رنگ دعا درآمده بود

دعاى تو كه ز خود تا خدا برآمده بود

صدا نبود كه گویى نماز مى‏خواندى

شهود بود ، شهود ، آنچه باز مى‏خواندى

در آن كلام كه طعم نماز را مى‏داد

و عطر زنده‏ى شب‏هاى راز را مى‏داد

در آن صدا كه طنینى ز وحى در آن بود

حضور مهر ولایت همیشه تابان بود

بدون واژه ، بدون گلو سخن مى‏گفت

بدون من ، همه اویى ز او سخن مى‏گفت

صدا ، صداى بسیج از گلوى عرفان بود

صدا صداى شهیدى میان میدان بود

از آن شهید ، كه در هر نماز گلگون بود

از آن شهید كه محراب ، غرقه در خون بود

میان تیره‏ى مه ، روى در سپیدى داشت

میان پیرهن خویشتن شهیدى داشت

پس آن نماز كه خواندى ، نماز هجرت بود

ز من نماز نهان و ترا شهادت بود

رسیده بود به خاك از درون سجده خویش

سپرده بود تنش را به خاك ، پیشاپیش

بهار غیب به سجاده باز مى‏آمد

صداى رویش گل از نماز مى‏آمد

كسى نماز نخوانده در ازدحام شهید

كسى نماز نخوانده است با امام شهید

چه شد كه پشت سرش ؟ زآنكه راز مى‏دانم

همیشه پشت شهیدان نماز مى‏خوانم

در آن نماز چه كس بر شنیدنم افزود ؟

كه آنچه از تو شنیدم ، به غیر وحى نبود !

من و نماز ؟ به ظاهر نماز را خواندم

میان پوسته‏اى از نماز جاماندم

نخست شرط رسیدن ز خود بریدن بود

نه بل ز خویش بریدن ، همان رسیدن بود

چه دید آن طرف خود كه پاى پیش گذاشت

عبور كرد و مرا پشت در به خویش گذاشت

و آفتاب تو را درگرفت ، عریان كرد

و آفتاب تو آفاق را مسلمان كرد

حضور روح شهادت ، صداى بالابال

و عطر حلقه‏ى گل‏هاى سرخ استقبال

صداى پاى شهیدان ، صداى ریزش گل

صداى پس زدن خار و خس ، پذیرش گل

دلم شنید و ندانست اینكه را بوده است

خدا ، چگونه ندانست مرتضى بوده است

دلم چگونه ندانست اینكه رفتنى است

كه غنچه‏اى كه نگنجد به خود شكفتنى است

چو مهر ، جان ز خود رسته را تكامل داد

چنان چو غنچه برآمد كه آن طرف گل داد

كسى گذشت كه آیینه‏دار فطرت بود

كسى كه چشمه‏ى عرفان و چشم حكمت بود

كسى كه حكمت او از شهود پر مى‏شد

كسى كه در صدفش سنگریزه در مى‏شد

كسى كه فضل هنر ، قامت تعهد بود

كسى كه روشنى چهره‏ى تهجد بود

گلى ز قافله‏هاى شهید جامانده

یلى ز نسل شهیدان كربلا مانده

زبان نبود ، دلى در دهان حكمت بود

قلم نبود كه ساطور قطع ظلمت بود

كسى ز جنس نماز از ولایت تن رفت

گذر ز سایه‏ى خود كرد ، آنكه روشن رفت

كسى كه كرده خدا نزد خویش مهمانش

به دست خویش مسلمان نموده شیطانش

مقدمى كه خدا را به خود مقدم كرد

به دیدگان معادى نظر در عالم كرد

به كشت خاك نظر كرد و كار نیكو كاشت

و آن طرف عمل سبز خویش را برداشت

خدا! به باطن قرآن ، به جان معصومان

به روزى شهدا ، شام تار محرومان

به آتشى كه چو گل گشت نزد ابراهیم

به اشك توبه‏ى آدم ، به آبروى كلیم

به اژدهاى به دست كلیم عصا گشته

دوباره با من فرعونى اژدها گشته

به فرق خونى حیدر ، به انشقاق قمر

به خون سرخ شهیدان ، دعاى سبز سحر

به اشك‏هاى زلال چكیده در شب تار

به جان روشن « یستغفرون بالاسحار»

به روح « شمس و ضحیها » شب و قنوت على (ع)

به خطبه‏ى فدك فاطمه (س) ، سكوت على

به جان آنكه به پاى عقیده سر را داد

كه : مرگ كوچك بستر ، نصیب شیعه مباد

از آن طرف تو به این خون حك شده به زمین

دعاى از سر درد مرا بگو آمین

سپیده بودى و ناگاه آفتاب شدى

ز روى روشنى اى دوست ، انتخاب شدى

طلوع صدق دعا در دل و گلوى تو بود

كه كوچه كوچه شهادت به جستجوى تو بود 



برچسب ها:شهید محسن چیت ساز، زندگینامه ی شهید محسن چیت ساز، برای عموجونم، شهید،
"
+ نوشته شـــده در سه شنبه 11 مهر 1391ساعــت01:38 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()