تبلیغات
آسمانی ها
جمعه نوشت...

 

انگار تمام عشق در گم نامی نهفته است؛ در اینکه برای آن کسی که دوستش داری دعا کنی و او نداند... و او نبیند... و او نفهمد...

مولای من ، شب ها که مانند مادران فرزند از دست داده برای ما و بخشش گناهانمان زار می زنی و ما در خواب غفلت دیده فروبسته و انگار نه انگار که شما اصلا وجود دارید ؛ عشق معنا می شود...

ای مهربانتر از ما به ما ؛ ای پدر امت ؛ ای زیباترین تجلی خدا و ای خلیفه الله :

بر ما ببخش همه ی این غفلت ها را ؛ فراموشی ها را ؛ درک نکردن ها را ...

آقای من ، مولای من ، ثانیه های عمر زمین چه بی مهابا در پی هم می گذرند و ما حتی برای لحظه ای روی همچون ماهت را ندیدیم ، حضور سبز و بهاریت را لمس نکردیم ، صدای گیرا و صوت دلنشین قرآنت را نشنیدیم...

آقا جان بیا و این زمین خزان زده را جانی دوباره ببخش ، بیا و با آمدنت لبخند را به لب هایمان هدیه کن...

خدای من ؛ کمک کن با دلی پاک و اندیشه ای الهی وتلاش مستمر در زمره ی یاران صاحب الامر (عج) قرار گیریم و حتی برای ثانیه ای دلیل ناراحتی قلب مبارکش نباشیم.

" آمیـــــــــــن یا رب العــــــــــا لمیـــــــــــن "

پ ن :

ادامه ی مطلب به مناسبت سالگرد شهادت عموی عزیزم...

 



ادامه مطلب
"
+ نوشته شـــده در جمعه 4 مرداد 1392ساعــت02:09 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
برای عموی شهیدم،کسی که باتمام وجود دوستش دارم...

سلام دوستان...
داشتم فکر می کردم چه مطلبی بذارم چون که امروز 12 بهمن هستش و دهه ی فجر هم شروع شده... در آخر تصمیم گرفتم یکی از شعرهای خودم رو که برای عموی شهیدم گفتم بنویسم...
شاید اسمش رو نشه گذاشت شعر! اما به عنوان چند کلمه ای حرف دل ، امیدوارم از خوندنش لذت ببرید...

95870936055962787527.jpg

" تقدیم به عموی عزیزم،شهید سید محسن چیت ساز "


کنار سنگ قبر تو با خدا نجوا میکنم
صدای من رو میشنوی،چشمامو دریا میکنم

درسته که ندیدمت،ولی با یاد تو خوشم
یعنی میشه یه روزی من،مثل خودت شهید بشم؟

یعنی میشه ببینمت، توی بغل بگیرمت؟
حتی نشد واسه یه بار،ببینم و ببوسمت

تو زنده ای و یاد تو مهمون هرشبم میشه
به یاد مهربونیات بازم دلم پر میکشه

محسن همون کسیه که آبی و آسمونی بود
اصلا توی دنیانبود،خیلی خوب و خدائی بود

من که تو رو ندیدمت،میگن که تو عالی بودی
وقتی که تو شهید شدی به پاکی گل ها بودی

مامان بزرگ میگه که تو چه خوب و بی ریا بودی
وقتی که نماز میخوندی انگار توی ابرا بودی

وقتی کنار عکستم یه حس خوب میاد پیشم
انگار که تو کنارمی،انگار که تو رو میبینم

خاک لباس پاکتو سرمه ی چشمام میکنم
خواسته و حرفای تورو باجون و دل گوش میکنم

به یاد تو،تو کربلا روضه ی اکبر میخونم
جای تو اونجا عالیه،خودم اینو خوب میدونم

عموی من،محسن من،منو ببرپیش خودت
دلم میخواد یه جا باشیم،فقط خدا،منو و خودت

 

 




"
+ نوشته شـــده در پنجشنبه 12 بهمن 1391ساعــت07:25 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
این عمار؟؟؟؟؟(پست ثابت)

 "توجه: این مطلب ثابت است  مطالب جدید بعد از این پست گذاشته میشود "


ثانیه به ثانیه بر شدت جنگ افزوده میشد...
وباز مثل همیشه علی(علیه السلام) علمدار لشکر اسلام بود.
جنگ شدیدتر شد دست راست علی(علیه السلام) مجروح گردید...
علی(علیه السلام) علم را به دست چپ گرفت ولی نمیتوانست شمشیر بزند...
یاران نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله)آمدند:یا رسول الله دست راست علی مجروح شده علم را به دست چپ گرفته...دشمن حمله میکند ولی او نمیتواند دفاع کند نمیتواند شمشیر بزند.اجازه دهید یکی از ما علم را به دست بگیرد...
و هرکدام سعی میکرد برای گرفتن علم از دیگری پیشی بگیرد...
چون علم یعنی همه چیز جنگ...یعنی سرنوشت...یعنی پیروزی یا شکست...
وعلمدار هم باید شایسته ترین فرد باشد...
نفس در سینه ها حبس شد...یعنی پیامبر(صلی الله علیه و آله)چه کسی را انتخاب میکند؟علم را از علی میگیرد و به دست چه کسی میدهد؟؟؟
ولی پیامبر(صلی الله علیه و آله) مثل همیشه آرام و متین فرمود:علم باید به دست علی باشد...
ولوله ای در بین یاران افتاد...
هرکس چیزی میگفت:
ولی علی مجروح است...
علی نمیتواند از خود دفاع کند جانش در خطر است...
یا رسوا الله علم را به من بسپارید...

ولی اصرارها بی فایده بود...کسی لایق تر از علی نبود...
آری علم باید به دست علمدار باشد هرچند علمدار جانش را فدا کند...
آن روز علی(علیه السلام) زخم بسیار برداشت ولی علم را رها نکرد...
وحق بر باطل پیروز شد...

ویزیدیان آن زمان فهمیدندتا وقتی علم به دست علمدار واقعی باشدشکست میخورند.
در کربلاهم هدف اصلی مشک نبود...علمداربود...
یزیدیان هنوزخاطره ی بدر و خندق و خیبر را فراموش نکرده بودند...
میدانستند بی عباس(علیه السلام)کمر حسین(علیه السلام)میشکند...
و امروز علم به دست کسی است از نسل علی(علیه السلام)...
امروز علم به دست رهبرمان سید علی ست...
یزیدیان امروز هم میدانند تا وقتی علم و علمدار به پاست نمیتوانند کاری ازپیش ببرند.
امروز هم علمدار رانشانه گرفته اند...

عزیزانی که این روزهاعزادار حسین فاطمه هستید:
به خدا ندای هل من ناصرا ینصرنی حسین(علیه السلام) هنوز به گوش میرسد...
بر لب های رهبرمان این عمار جاریست...

بیاییدنگذاریم رهبرمان غریب باشد...
بیایید ندای رهبرمان را لبیک بگوئیم...
آری:


ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم
در ره عشـــق جگر دار تر از صد مردیم
هر زمــان بوی خمینی به سرافتد ما را
دور سید عــلی خامنــه ای می گردیم

 

http://s2.picofile.com/file/7595312254/32.gif

 

و حالا یه خواهش از همه ی کسایی که این متن رو خوندن و میخوان به این ندا لبیک بگن:
میدونیم که امروز در جنگ نرم هستیم...
دشمن داره سعی میکنه نسل جوان ما رو نسبت به ولایت و رهبری سست و بی توجه بکنه...
ازتون خواهش میکنم نظرتون رو درباره ی اینکه در هریک از عرصه های زیر چطور میتونیم فرهنگ ولایت پذیری و ولایت مداری رو در بین دانش آموزان و نسل جوان ترویج بدیم بیان کنید:
1-دانش آموزان در حد دانش آموزان کلاس و مدرسه ی خود
2-معاونین پرورشی در حوزه ی اختیارات خود در مدرسه
3-مسئولین کشوری مثل:وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی،وزیرآموزش و پرورش و...
(دوستان عزیزسعی دارم نظرات رو در این مورد به گوش مسئولین برسونم پس لطفا بهترین مشارت رو داشته باشید.)
" بی نهایت از لطف تمامی شما سپاسگزارم"




برچسب ها:این عمار،
"
+ نوشته شـــده در پنجشنبه 14 دی 1391ساعــت09:34 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
شهیدگمنام ســـلام...

 

شهید گمنام سلام،خوش اومدی،مسافر من،خسته نباشی پهلون

شهید گمنام سلام،پرستوی مهاجر من،صفا دادی به شهرمون

وقتی رسیدی همه جا بوی خوش خدا پیچید،تو مگه کجا بودی؟

وقتی رسیدی کوچه ها نسیم کربلا رسید،تو مگه کجا بودی؟

وقتی رسیدی همه جا عطر گل نرگس اومد،مگه با آقا بودی؟

وقتی رسیدی همه اشکا مثل زهرا(س)می چکید،تو مگه کجا بودی؟

 

بین راه خبر میدهند که مهمانی دیگری در راه است،یک شهید گمنام در پایگاه شهیدمحمود وند منتظرمان است.

شور و شعف سراسر وجودم را پر می کند...

خــیلی دلم میخواست باری دیگر به مهمانی شهدا بروم؛به پایگاه محمود وند،معراج شهدای تازه تفحص شده...

همان جایی که اسفند سال گذشته یازده شهید پذیرای دلم شدند.به یاد پارسال افتادم ،همین جا ، همین حسینیه،همین ضریح...

شاخه های گل رز در دست،پر پر میکردیم و بر پیکر یازده شهید گمنام می ریختیم؛پیکرهایی که فقط چند استخوان از آن ها باقیمانده بود...

دوستی می گفت: " هرشهیدی که تفحص میشود وظیفه ای دارد... زمان جنگ با رفتنشان وظیفه ی خود را انجام دادند و الآن با، بازگشتشان... می آیند تا یادمان بیاید آنچه فراموش کرده ایم...

تازه سرصحبت را با برادر شهیدم باز کردم که میگویند برویم!!!!!!!

خدایــــــــا کجا بروم؟؟؟؟؟؟

کجا بهتر از این جا ؟؟؟؟؟؟؟؟

هرچندقدم که دور میشوم دوباره برمیگردم و به ضریح نگاه می کنم زیر لب میگویم: " چقدر خداحافظی سخت است..."

برای دانلود مداحی زیبای "شهید گمنام سلام" با نوای مجتبی رمضانی به ادامه ی مطلب بروید.

 

 



ادامه مطلب
برچسب ها:شهید گمنام، دانلود مداحی شهیدگمنام سلام، مجتبی رمضانی، راهیان نور، پایگاه محمود وند،
"
+ نوشته شـــده در یکشنبه 19 آذر 1391ساعــت12:49 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
خاک های نرم کوشک

 

 

درشعله و شور عشق پروانه صفت بودند

تا کرب وبلا میرفت آن راه که پیمودند...

می رسیم به پاستگاه "زید"...

همان جایی که " کوشک " نام دارد ، همان جایی که فرمانده اش "عبدالحسین برونسی" بود.

منطقه ی عملیاتی رمضان...

اینجا 12 شهید گمنام پذیرایی ات می کنند با روضه ی زهــــــرا (س) ، مادر گم نامشان...

دلم عجیب می گیرد،هوای مدینه و بقیع می کند...

چشم ها می بارد و می بارد تا آتش دل را خاموش کند اما دل شعله ورتر می شود،می سوزد ومی سوزد...

خدایا ... اینجا کجاست؟؟؟؟؟؟؟ این ها (شهدای گم نام) که بوده اند که با زبان بی زبانی برایت روضه می خوانند؟؟؟

راوی می گوید: وقتی درخانواده ای عزیزی از دست می رود بستگانش تا مدتی گریه و عزاداری می کنند اما کم کم

با گذشت زمان آرام می گیرند؛ببینید این شهدا چه کرده اند که بعد از این همه سال هنوز برایشان گریه می کنید،با

اینکه حتی نمی دانید نامشان چیست...

راوی از انتظار مادران شهدای گم نام می گفت : روزی مادر سه شهید نزدم آمد،گریه می کرد ومی گفت سه فرزندم

شهید شده اند،دو تایشان را برگرداندند ولی فرزند کوچکم دیگر برنگشت... داغ این فرزند آخر کاری با دلم کرده

که فقط خدا می داند...شب ها در خانه ام را باز می گذارم که اگر برگشت معطل نشود.نکند خواب باشم،نکند منتظر

بماند... الان هم کلید خانه ام را به همسایه داده ام تا اگر پسرم برگشت پشت در نماند...

راوی می گوید و حضار می گریند... و بعد می گوید : حرف من تمام؛به حال خودتان باشید.

و من می اندیشم...خدای من این چه انتظاری است ؟؟؟؟؟؟؟؟

انتظاری که اصلا برایم قابل درک کردن نیست و نخواهد بود...

می روم کنار مزار یکی از برادران شهیدم...

دوباره بوسه ،گریه و همان حرف های همیشگی...

اندکی بعد می گویند: باز وقت رفتن است !!!!

و من اشک ها را پاک می کنم تا بروم اما باز دل همراهی نمی کند ! باز جا می ماند کنار مزار12 برادر شهیدم.

"مواظب دلم باشید... "

خدا نگهدار...




برچسب ها:خاک های نرم کوشک، پاستگاه زید، راهیان نور،
"
+ نوشته شـــده در دوشنبه 6 آذر 1391ساعــت04:03 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
شلمچه...

برداشت سوم

عنوان:شلمچه

شبای دلتنگیمون شبیه ارونده

یادگاری از جبهه چفیه و سربنده

آرزوی هر دلیه،تا علقمه پر بگیره

مثل علمدار حسین(ع)،رو پای مادر بمیره

نمیره از یاد همه،یاد امام وشهدا

راه امام و شهدا،راه رسیدن به خدا...

راوی کاروان میگفت: رسالت من وامثال من گفتن از شهدا و سیره و عملشان است و رسالت تو عمل کردن و گفتن آن به بقیه...

و حال مینویسم تا رسالتم را انجام دهم...

این که در راه چه گذشت بماند برای بعد،می رسیم به شلمچه...

از اسفند سال گذشته که به این دیار آمدم،8 ماه بیشتر نمیگذرد ولی میدان های مین پاکسازی شده و راه هموار تر...

راهی که شهدا برایمان هموارش کردند... ومیتوانی الان با خیال راحت بر روی خاک کشورت قدم بگذاری.

بین راه توقف میکنیم،کمی برایمان درباره ی جغرافیای منطقه توضیح میدهنداما وقت تنگ است و فضیلت نماز اول وقت نباید از دست برود... پس به راه می افتیم و به حسینیه میرسیم.

بعد از نماز جماعت،میروم برسر مزار شهدای گمنام...

 

" ببوس ای خواهـــــــــرم سنگ برادر ، شهـــــــــادت سنگ را بوسیدنی کرد... "

خم میشوی و سرت را بر روی مزار می گذاری و می بوسی...

سلام... برادر عزیزم...

و درد دل ها،گریه ها و دعابرای عزیزانت ... و یک دعای همیشگی:

" اللهم الرزقنا مکررا زیارت الحسین (ع) فی الدنیا و شفاعه الحسین (ع) فی الآخره "

هشت صورت قبر دیده میشود ولی می گویند مدفن چهل و هفت شهید است! و با خود میگویم چگونه؟؟؟!!!! چهل و هفت شهید و هشت صورت قبر؟!

نمی خواهم از کنار مزار ها بلند شوم ولی سخنرانی آغاز می شود...

و حال جواب سوالم را از راوی میگیرم:

اینجا مدفن چهل و هفت شهید گمنام است، زمانی که تفحص می کردیم،از هر شهید قطعه استخوانی یافتیم،استخوان ها را در سنگری جمع می کردیم ... تا پایان تفحص... استخوان ها را کنارهم قرار دادیم و هشت پیکر به وجود آمد...

پیکرهایی که استخوان های هرکدامشان متعلق به چند شهید بود...

راوی میگوید: اینجا دو مسیحی مسلمان شده،دو سرطانی شفا گرفته اند و...

از کرامت هایی می گوید که تمام شدنی نیست...

بعد از سخنرانی سفره ی ناهار پهن میشود...

و من شرم دارم از غذا خوردن بر روی زمینی که خاکش با گوشت و پوست و خون شهدا عجین شده... شهدایی که شاید با لب  تشنه و شکم  گرسنه  پر کشیده اند...

 

و باز وقت رفتن فرا میرسد...

دلت را همان جا می گذاری و جسمت را میبری...

از جایی می روم که رهبر عزیزم درباره اش فرموده: " شلمچه قطعه ای از بهشت است."

 




برچسب ها:شلمچه، قطعه ای از بهشت، کربلا، شهیدگمنام،
"
+ نوشته شـــده در جمعه 3 آذر 1391ساعــت05:52 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
ان الانسان لفی خسر...

این روزها همه یِ ما یک حرفِ مشترک داریم...

حرفی که حسابی نُقلِ محافلمان شده!

حرفی که بویِ یک درد را می دهد! یک دردِ مشترک!

" گرانی "

این روزها..این اواخِر عادت کرده ایم به نالیدن...به اینکه وقتی تویِ تاکسی نشستیم یا جائی با کسی تنها شدیم شروع کنیم با هر دیدگاه و حزبی که داریم ازاین بگوئیم که " امروز قیمت روغن فلان قیمت شد! دو ساعت پیش فلان قیمت بود! "

هر کداممان تجربیاتِ تغییرِ قیمتهائی که دیده ایم و شنیده ایم را با هم مطرح می کنیم و اخرش هم می شود نالیدن...شکایت کردن...بعضا بدوبیراه گفتن...

و

وقتی همدیگر را تایید میکنیم گاهی پیش می رویم تا به خیلی " اصل " ها و ارزش ها می رسیم و به خاطرِ " سختیِ معاش " ( و نه تنگیِ معاش ) گاهی به یک ضدِ ارزش تبدیل می شویم!

و چون به همدیگر حق می دهیم در مقابل همدیگر سکوت میکنیم یا فریاد مشترک سر می دهیم!

بدونِ اینکه با نالیدن هایمان قیمتی تغییر کند! پولی دو برابر شود! مدیریتی اقتصادی تغییر کند! تحریمی رفع شود!

این نالیدن ها فقط باعث می شود طاقتهایمان روز به روز کمتر شود!

و ما این روزها انسان هایِ در خُسرانی هستیم...

انسان هایی که خداوند قسم خورده است که در زیان و خسرانیم!

چون همدیگر را دعوت نمیکنیم...به صبر! به حق!

وقتی از تحریم ها میگوئیم یادمان می رود " چرا تحریم شدیم "؟

ایران و نظام جمهوریِ اسلامی چه هدفی داشت و دارد که امروز اینگونه تحتِ محاصره ی اقتصادی هستیم و به قول رهبرِ عزیزم سلاحیمان " اقتصادِ مقاومتی " است...

ارزش هائی که برایِ اولین بار با این جدیت فقط در نظامِ ما برایِ کلِ دنیا مطرح شد و داعیه ای مقدس را سر دادیم یادمان رفت!

یادمان رفت آرمانی که کشورمان دارد و دین و مدینه ی فاضله ای که اسلام شیعی مطرح می کند " حقی " است که ما داد می زنیم و به خاطرِ همین فریاد " تحریم " شده ایم!

اینکه تنها کشورِ شیعی با این جمعیت ( صرف نظر از تمامِ ضعف های داخلی با رویکرد بین المللی عرض میکنم ) نمیخواهد زیرِ ظلم و زورگوئیِ فراعنه ای مثل آمریکا و اسرائیل باشد و میخواهد با هدفی موسی وارانه بگوید این نیلِ تحریم به معجزه ی موسائی دو نیم خواهد شد حقی است که ما به سادگی فراموش کرده ایم و دعوت کننده ی به آن نیستیم!

مگر خدا نگفت انسان در زیان است مگر کسانی که تواصوا بالحق میکنند!

اینقدر نگوئیم " چرا کشورِ ما داد می زند مرگ بر اسرائیل "..." هسته ای نمیخواهیم "..." چرا ما کاسه ی داغ تر آشیم "

نه ما کاسه ی داغ تر از آش نیستیم! بیائید صحبت جاهلانه ی بنی اسرائیلی را تکرار نکنیم...

و ما حتی تواصوا بالصبر هم نیستیم!

حالا که با این تحریم ها عده ای هم دارند تویِ کشورمان " گند " می زنند به این چرخه ی اقتصادیِ ناموزون...و نالیدن هایِ ما در سطحِ کوچک وضعی را تغییر نمی دهد چه برسد به سطحِ کلان! و فقط شکوه کردن و به این شکوه ها بها دادن بی طاقت ترمان میکند چرا دعوت کننده ی به صبر نباشیم؟

که اگر نباشیم بدون شک در زیان خواهیم بود...

والعصر!

ان الانسان لفی خسر....

خدا برایِ این روزهایِ سختِ معیشتی برنامه چیده است.ما را آموزش داده است.بچه مکتبیِ شیعی وقتی می داند:

وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِی الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِی كِتَابٍ مُّبِینٍ ( ۶ هود )

و هیچ جنبنده‏اى در زمین نیست مگر [اینكه] روزیش بر عهده خداست و [او] قرارگاه و محل مردنش را مى‏داند همه [اینها] در كتابى روشن [ثبت] است  ( ۶ هود )

باید صبور تر باشد!

حالا اگر قبلا هفته ای سه وعده مرغ میخوردیم...نه! ماهی سه بار می خوردیم! شده هفته ای یا ماهی یک مرغ که چرب و ابدار هم نیست ...

اگر مجبوریم این روزها دیر به دیر تر کیف و کفشی بخریم...از هر سه کتابی که میخریدیم این روزها ۲ تاش را امانت بگیریم...

نباید کارمان به این برسد که به " ضدِ ارزش " تبدیل شویم!

خدا رحمت کند پیرِ مراد حضرت امام ره را که گفت ما را تحریم کنند ما فرزند رمضانیم!

ما همان هائی هستیم که ۳۰ روزِ خدا وسط ظهرِ مردادی ۱۶ ساعت به امیدِ فرمانبرداریِ خدا و رضایتش لب به آب و غذا نزدیم...حالا چرا یادمان می رود این هم یک جور روزه است؟!

روزه ای که تحریم هایش کمی فرق دارد...

هر روزه ای افطار دارد...

و خدا افطار رسانِ همه ی ماست...

رزقِ ما دستِ خداست...نه دستِ آمریکا و اسرائیل و یا حتی مسئولین ذی ربط!

سفره هایمان هنوز خالی نشده است.ناشکری نکنید!

این روزها شِعبِ ابی طالبیست!

این روزها قحطی است! قحطیِ انسان! قحطیِ ایمان! تحمل کنیم...

دعوت کننده ی همدیگر به " حق " و " صبر " باشیم...

مواظبِ طاقت ها و ایمان هایمان باشیم...

خدا نکند گرانی حتی اگر سر به فلک کشید ایمانِ مان و ارزش هایِ مان را نیز با خودش ببرد!

خدا نکند...

منبع:وبلاگ "برای خدا و مهربانی هایش"

http://www.mahdiyeh.blogfa.com/

 

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

من نوشت:

به نظر من،خوبه آدم یکم به خودش بیاد،مگه جهاد توی دین ما واجب نیست؟؟!!!!! مگه رهبرمون نفرمودن ما درحال جنگ هستیم؟؟؟؟؟؟؟؟ که از نظر من این جنگ،سخت تر و شدید تر از 8 سال جنگ تحمیلیه.اگه اون موقع دشمن رودر رو می جنگید ولی الان خاموش و پنهان می جنگه....

جنگ،جنگه... چه علنی،چه غیر علنی.... انشالله که هممون  رزمنده های خوبی باشیم .

حواسمون باشه الان دنیا ما رو زیر ذره بین گرفته مبادا کاری کنیم که....

واز این مهمتر...دل امام زمان(عج) رو با کار هامون نشکنیم...سرباز های بابصیرتی براشون باشیم.

خواهشم از تمام صنوف و کسبه اینه که انصاف و در آوردن مال حلال یادشون نره...

واز مردم عزیزمون هم خواهش دارم یکم صبور تر باشن

به قول عموی شهیدم:به خدا قسم این دنیا یک ریال ارزش نداردو آخرش همه میگذارند و میروند.انقر مال جمع میکنی برای چه؟ مگر کسی از قارون هم بیشتر مال جمع کرد و آخر هم به زیر خاک رفت.به یاد شب اول قبر بیوفتید و کمی کمتر احتکار یا جنایت به جامعه ی خود بکن.مگر این مردم بی گناه چه کرده اند؟

(انسان) ای که خودت هم میدانی  آخر میروی به زیر این خاک،چرا انقدر به خودت مغروری بس باز آی که در رحمت خدا باز است و عجله کن بسوی توبه قبل از مرگ.

*اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا*

*به امید پیروز در جنگ ! *

*التماس دعا*

یا علی*




برچسب ها:ان الانسان لفی خسر...، جنگ نرم، جنگ جنگ تا پیروزی،
"
+ نوشته شـــده در پنجشنبه 18 آبان 1391ساعــت10:30 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()