تبلیغات
آسمانی ها
خاطره ای از رهبر عزیزمان

بزغاله...!اینجا چه میکنی؟

زبان بسته تمام معنویات ما را برباد داد.بدی نماز جماعت در فضای باز همین است  دیگر!اخر این از کجا سبز شد نمیدانم.من که دیدمش خنده ام گرفت.درست امد جلوی چشمانم رژه رفت.بالا و پایین پریدنش را که شروع کرد بقیه هم  تعادلشان را از دست دادند وشروع کردند به خندیدن.بزغاله هم انگار از خندیدن ما خوشش امده بود,حرکاتش رو بیشتر کرد و هی ادا و اطوار در می اورد.جمعیتی که از نقاط مختلف برای دیدار به تبعید گاه امده بودند,حالا غرق خنده بودند.

نماز همه باطل شده بود.دست خودمان که نبود.بزغاله شیطان با شیرین کاری هاش حواس همه را پرت کرده بود.یکی بلند شد که بگیردش اما حیوان زود فهمید وفاصله گرفت.سر جایمان نشستیم.منتظر بودیم تا  اقا نمازش را تمام کند و دوباره از اول به ایشان اقتدا کنیم.در این فاصله هرکس داشت از حالت اولیه خود موقع دیدن بزغاله و تلاشی که برای کنترل خود کرده بود تعریف  میکرد.

من که چند ماهی خدمت اقا در تبعید بودم بیشتر فکرم به ایشان بود که چطور بادیدن ان حیوان و بازی گوشی هایش توانسته بود بر خودش مسلط باشد و نمازش را باطل نکند.سلام نماز را که گفت,پرسیدم:اقا!چطوری توانستید جلوی خنده تان را بگیرید؟خوب به خودتان مسلط هستید ها!!

اقا با تعجب علت سوالم را پرسیدند...

ماجرای بزغاله را که گفتم,معلوم شد اقا اصلا چیزی ندیدند...!

  هر نمازی که نماز نیست...




برچسب ها:امام خامنه ای، خاطره ای از رهبر عزیزمان،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 12 مهر 1391ساعــت06:04 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
عمل نکرد،عمل نکرد!
در “هورالهویزه”، “پاسگاه سعیدى” بودم. فرمانده پاسگاه یكى از بچه هاى بسیجى بود. با اندامى نحیف و لاغر و قدى بلند و كشیده. او همیشه از دو چیز اعصابش خرد بود. یكى اینكه دائم پایش بین فیبرهاى شناور گیر مى كرد و تا زانو در آب فرو مى رفت و بچه ها با دیدن این صحنه مى خندیدند. دیگر اینكه بیچاره هر وقت پاى قبضه مى آمد و گلوله خمپاره اى به طرف عراقیها پرتاب مى كرد، هر چه منتظر مى ماند صداى انفجارى نمى شنید. همین امر باعث شده بود بچه ها در هر سنگر و چادرى كه بودند موقع شلیك خمپاره به او نگاه كنند و بعد از اینكه گلوله منفجر نمى شد و صدایى به گوش نمى رسید همه با هم بگویند: عمل نكرد، عمل نكرد! بنده خدا نیم نگاهى به دوستان مى انداخت. خودش نیز لبخند تلخى مى زد و مى گفت: دفعه بعد بیشتر سعى مى كنم. بالاخره مى زنم!



"
+ نوشته شـــده در شنبه 1 مهر 1391ساعــت02:17 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
سیب سحر آمیز!
 
     

در عملیات والفجر 8 در گردان امام حسین (ع) بودیم و با كامیون هاى كمپرسى غنیمتى، اسراى عراقى را به پشت جبهه انتقال مى دادیم. دوستى داشتیم بسیجى به نام ایوب یاورى كه موقع بردن تعدادى از اسرا به پشت اروندرود فراموش كرده بود اسلحه اش را بردارد.

مى گفت: “بین راه گاهى بعضى افراد وسوسه مى شدند و از خود تحركى نشان مى دادند و من با تظاهر به این كه نارنجكى در جیب دارم دستم را با قیافه اى تهدیدآمیز به جیبم مى بردم و آن ها از بیم، سر جاى خود مى نشستند. وقتى به اردوگاه رسیدیم و سروكله ى رفقا از دور پیدا شد و احساس امنیت كردم، نارنجك كذایى را كه حالا سیبى سحرآمیز شده بود از جیبم بیرون آوردم و به نیش كشیدم. اگر به عراقى ها آن لحظه كارد مى زدى، خونشان در نمى آمد”.



برچسب ها:خاطرات، جبهه، سیب سحرآمیز،
"
+ نوشته شـــده در یکشنبه 12 شهریور 1391ساعــت01:07 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
256 بفرستید!

بی سیم چی بودم .چندین بار با بی سیم اعلام کردم که 256  بفرستید.اما خبری نشد .بازهم اعلام کردم برادرای تدارکات 256تموم شده برامون بفرستید ، اما خبری نمی شد .تشنگی و گرمای هوا امان بچه ها را بریده بود. من هم که کمی عصبانی شده بودم و متوجه نبودم بی سیم رو برداشتم و با عصبانیت گفتم مگه شما متوجه نیستیدبرادرا؟ میگم 256 بفرستید بچه ها از تشنگی مردند.تا اینو گفتم همه بچه ها زدند زیر خنده و گفتند با صفا کد رمز رو که لو دادی.اینجا بود که متوجه اشتباهم شدم و با بچه ها زدیم زیر خنده و همه تشنگی رو یادشون رفت.


منبع:وب طنز دفاع مقدس




برچسب ها:طنز در جبهه،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 25 مرداد 1391ساعــت10:05 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
کمپوت در وقت اضافه
داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه  هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید


بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...
با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده...

منبع: از پا افتاده




برچسب ها:طنز در جبهه،
"
+ نوشته شـــده در دوشنبه 16 مرداد 1391ساعــت09:55 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
گاز گرفتن مادر زن!
 

 گردان در اطراف سر پل ذهاب مستقر بود. با فر مان فرماندهی بنا شد در اطراف خیمه ها جان پناهی حفر شود. معمولا کانال را به جهت قبله می کندند تا مکانی امن برای راز و نیاز شبانه نیز باشد. آقا سیدعلی و آقا مرتضی که در شوخ طبعی در بین افراد گردان زبان زد بودند، مشترکاً مشغول حفر کانال بودند. با دیدن این صحنه این مصرع را  ذکر نمودم که : «کبوتر با کبوتر باز با باز »  فوراً آقا سیدعلی، جوان مجرد ۱۸ ساله بدون پیش زمینه در ادامه گفت : گرفت مادر زنم نا گه مرا گاز "





برچسب ها:طنز در جبهه،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 11 مرداد 1391ساعــت09:52 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()