آسمانی ها "بسم رب شهدا و صدیقین" وقتی میخواهیم از سرزمینی بهتر بدانیم باید قصه ی آدم هایش را بخوانیم.گرچه ورق ورق تاریخ شرح حماسه های مردم این سرزمین است.اما شایدهیچ دورانی را مثل سال عای دفاع مقدس تجربه نکرده باشند.انگار در آن سال ها فرماندهان به تنها چیزی که فکرنمیکردند اجر دنیوی بود.نه مدالی به سینه داشتندو نه حرف های عجیب و غریب میزدند.باور کردنی نیست که گاه تا آخرین لحظه برای عده ای ناشناش باقی میماندند.این وبلاگ تقدیم به همه ی کسانی که علاقه مند به شناخت آن عزیزان هستند. یادمان باشدخواندن این خاطره ها شاید جرقه ای باشد برای بهتر زندگی کردن. رفتار و زندگی شهدای ما جاذبه های زیادی داشت اما بهترین جای زندگیشان شهادتشان بود.شهدا چه زیبا رفتند!برای همین رهبر عزیزمان حضرت امام خمینی(ره)فرمود:"شهادت هنر مردان خداست." http://asemaniha59.mihanblog.com 2019-10-20T11:15:16+01:00 text/html 2014-09-09T06:36:52+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان حکایاتی از عنایات غیبی در جنگ33 روزه(بخش دوم) http://asemaniha59.mihanblog.com/post/127 <p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(0, 0, 128);"><strong>· معجـزه ابراهیـم نبی برای عـناصر حــزب الله</strong></span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">یکی از رزمندگان خط مقدم مقاومت اسلامی می‌گوید: نبرد سختی بین ما و صهیونیست‌ها در جریان بود و دشمن قادر نبود جبهه ما را در هم شکسته و مانع از پرتاب موشک از این جبهه شود. از همین رو با مواد آتش زا محیط پیرامون ما را آتش‌باران کرد. با این اقدام، پایگاه‌های پرتاب موشک در محاصره آتش قرار می‌گرفت و دشمن می‌توانست رزمندگان را شکست دهد.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">در چنین شرایطی رزمندگان خود را در حلقه محاصره آتشی بزرگ یافتند، اما خداوندی که آتش را بر ابراهیم خلیل سرد و سالم کرد به رزمندگان کمک کرد. آتش همه چیز را به جز دستگاه‌های پرتاب موشک، مهمات و محل حضور رزمندگان فرا گرفته بود. رزمندگان می دیدند که آتش تا نزدیکی آنها می‌آید و بدون آنکه به آنها آسیبی برساند، از کنارشان عبور کرده و گویی به آنها سلام می‌دهد.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">یکی از رزمندگان می‌گوید: آتش مأموریت داشت که به ما آسیبی نرساند. وقتی دشمن دید رزمندگان با وجود این آتش عظیم به مبارزه و پرتاب موشک ادامه می‌دهند، ترس به دلش راه یافت.</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(255, 255, 255);">ـ</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><a href="http://javanenghelabi.ir/wp-content/uploads/javanenghelabi-nasrallah-261.jpg" style="text-decoration: none;"><img class="size-full wp-image-18924 aligncenter" alt="javanenghelabi - nasrallah 26" src="http://javanenghelabi.ir/wp-content/uploads/javanenghelabi-nasrallah-261.jpg" width="450" height="271" style="clear: both; display: block; margin-left: auto; margin-right: auto; max-width: 665px; border: 1px solid rgb(204, 204, 204); padding: 3px; border-top-left-radius: 5px; border-top-right-radius: 5px; border-bottom-right-radius: 5px; border-bottom-left-radius: 5px;"></a></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(255, 255, 255);">ـ</span></p><div style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"></div><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(0, 0, 128);"><strong>· مـبارزه مــردانی بدون سر</strong></span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">&nbsp;با پایان یافتن تجاوز رژیم صهیونیستی که با شکست نیروهای زبده این رژیم همراه بود و بعد از سؤال و جواب از افسران میدانی، ۳۰۰ تن از سربازان اسرائیلی شرکت‌کننده در نبردهای بنت جبیل، الخیام، یعترون و مارون الرأس که از نیروهای یگان ایگور و گولانی بودند برای معالجه راهی مراکز درمانی اروپا شدند. این افراد مطالب عجیبی را به روزنامه‌ها گفته بودند و&nbsp; فرماندهان آنها مورد سرزنش واقع شده بودند، چرا که گفته می شد آنها مسئول دیوانگی و جنون این سربازان شده‌اند. در زیر به گفته‌های عجیب و غریب این سربازان اشاره شده است :</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">دانی : ما می‌دیدیم اشباحی با ما می‌جنگند.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">مجری : چگونه؟ می توانی توضیح بدهی؟</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">دانی : بارها به فرماندهان گفتم که این مسئله واقعیت دارد ولی آنها ما را به مصرف مواد مخدر و قرص‌های روانگردان محکوم کرده و برای صحت این موضوع، معاینه های پزشکی بسیاری بر روی ما انجام می‌دادند.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">مجری : دانی تو می‌دانی که اشباح وجود خارجی ندارد، می‌توانی درباره توان استتار و خیزش رزمندگان حزب‌الله برایمان توضیح بدهی. سخن گفتن از این اشباح غیرمنطقی به نظر می‌رسد.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">دانی :من مطمئنم که آنها شبح بودند، چرا که آنها در آسمان پرواز می‌کردند.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">با این گفته دانی، مجری و برخی از حاضران می‌خندند و مجری رو به سرباز دیگری به نام راقی کرده و می گوید: تو در گزارشت گفتی که مبارزانی بدون سر دیده‌ای؟ چطور چنین چیزی ممکن است.</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">راقی : تنها من آنها را ندیده‌ام . تمام افراد یگان من این صحنه را رؤیت کرده‌اند.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">مجری : با دیدن آنها چه کار کردید؟</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">راقی : فرار کردیم.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">مجری : آیا این امور به خاطر ترس، اضطراب و پریشانی میدان نبرد نبوده است؟</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">راقی : باید به شما بگویم نه تنها من که تمامی سربازان دیدند که مبارزانی بدون سر به ما حمله می‌کنند.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">دانی، راقی و دیگر افراد مجموعه آنها برای خارج ساختن تصاویر مهاجمان بی سر از اذهانشان راهی درمانگاه‌های فرانسه و سوئیس شدند.</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(255, 255, 255);">ـ</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><a href="http://javanenghelabi.ir/wp-content/uploads/javanenghelabi-nasrallah-27.jpg" style="text-decoration: none;"><img class="size-full wp-image-18925 aligncenter" alt="javanenghelabi - nasrallah 27" src="http://javanenghelabi.ir/wp-content/uploads/javanenghelabi-nasrallah-27.jpg" width="468" height="316" style="clear: both; display: block; margin-left: auto; margin-right: auto; max-width: 665px; border: 1px solid rgb(204, 204, 204); padding: 3px; border-top-left-radius: 5px; border-top-right-radius: 5px; border-bottom-right-radius: 5px; border-bottom-left-radius: 5px;"></a><span style="color: rgb(255, 255, 255);">ـ</span></p><div style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"></div><div style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"></div><div style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(0, 0, 128);"><strong>· معجـزه الهی در سقــوط جنگـنده دشمن</strong></span></div><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">رمز قدرت واقعی رزمندگان در نماز و دعا و پاسداری از آن در سخت‌ترین شرایط نبرد نهفته است. یکی از رزمندگان مؤمن و دوستدار پیامبر (ص) و اهل البیت(ع) بعد از پایان نماز، سجده‌ای طولانی انجام می‌دهد. وی در این سجده به خواب می‌رود و در عالم رؤیا، بانو فاطمه زهراء(س) و حضرت زینب(س) را مشاهده می‌کند.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">وی با نگرانی عرض می‌کند: بانوی من هواپیماهای دشمن خانه و کاشانه ما را ویران و زنان و کودکانمان را به کام مرگ فرستاده است آیا کاری برایمان انجام نمی‌دهید؟</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);"><strong>بانو فاطمه زهراء(س) می‌گویند (صبر کنید، پیروز خواهید شد.)</strong></span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">&nbsp;وی می‌گوید : بانوی من! مگر نه این است که ما از شیعیان و دوستداران و&nbsp; ادامه دهندگان راهتان هستیم. ما را از شر این جنگنده‌ها نجات نمی دهید؟</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">ایشان می فرمایند : صبر کنید، پیروز خواهید شد.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">این رزمنده می گوید: بانوی من آیا کاری با این جنگنده‌ها نمی‌کنید، اگر شده یکی از آنها را ساقط کنید تا قلبمان آرام و دلمان مطمئن شود.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">وی می‌گوید : فاطمه زهراء (س) ردایی سفید را در آسمان چرخاند و گفت: صبر کنید، پیروز خواهید شد.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">به گفته این رزمنده در این حالت من از خواب بیدار شده و ناگهان متوجه شدم یک جنگنده اسرائیلی در دره مریمین سقوط کرد. بدین ترتیب آنچه بانو فاطمه زهراء(س) گفته بود با سقوط این هواپیما محقق شد و پیروزی حاصل شد.</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(255, 255, 255);">ـ</span></p><div style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"></div><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(0, 0, 128);"><strong>· شنا بلد نبـودند ولی عبــور کرد</strong>د</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">یکی از رزمندگان مقاومت درباره خاطرات جبهه نبرد با دشمن صهیونیستی می‌گوید : حوادث زیادی وجود دارد، ولی یکی از عجیب‌ترین آنها این است که ما گروهی بودیم که سعی داشتیم خود را به دشمن رسانده و عملیاتی را بر ضد آن انجام دهیم. در بین ما مبارزانی بودند که شنا بلد بودند، این در حالی بود که ما ناچار بودیم از منطقه‌ای که رودخانه‌ای پر آب در آن جریان داشت، عبور کنیم.</span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">من از جمله افرادی بودم که شنا بلد نبودم. احساس کردم کسی مرا به آن سوی آب رساند، وقتی از دیگر افرادی که به مانند من شنا بلد نبودند پرسیدم چطور از آب عبور کرده‌اند آنها نیز همین را گفتند.</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(255, 255, 255);">ـ</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(0, 0, 128);"><strong>· خشـاب ها خود به خــود پر می شدنـد</strong></span><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">یکی از رزمندگان مقاومت می‌گوید:&nbsp; ما در حمله زمینی با دشمن صهیونیستی در حال پیکار بودیم و این در حالی بود که هریک از ما دارای چهار تا پنج خشاب بود. واقعاً درگیری شدید بود. یکی از عناصر مبارز نیز خشاب‌هایش را در جیب لباس‌هایی که می‌پوشید در&nbsp; منطقه‌ای جا گذاشته بود.</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">این برادر ما وقتی درگیری شدید شد به شدت به سمت دشمن آتش گشود به طوری که تنها یک خشاب برایش باقی ماند با این حال وی از شلیک کردن باز نایستاد تا اینکه فشنگ‌هایش تمام شد ناگهان بدون آنکه بداند چه کسی و چگونه خشاب‌هایش را پر کرده است متوجه شد سلاحش فشنگ پرتاب می کند. گویا اصلاً شلیک نکرده بود.</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(255, 255, 255);">ـ</span></p> text/html 2014-09-02T06:32:15+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان حکایتی از عنایات غیبی در جنگ33 روزه http://asemaniha59.mihanblog.com/post/126 <div><br></div><div><br></div><div style="text-align: center;"><img src="http://javanenghelabi.ir/wp-content/uploads/javanenghelabi-nasrallah-251.jpg" alt="javanenghelabi - nasrallah 25"></div><div><br></div><div><span style="font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;">یکی از جوانان مقاومت لبنان می‌گفت: در هنگام فراگیری آموزش‌های قبل از جنگ، ما می‌توانستیم برای مدتی طولانی گرسنگی را تحمل کرده و غذا را به گونه‌ای تقسیم نماییم که بتوانیم چند روز را بدون غذا سپری کنیم. چنانکه می‌دانید هواپیماهای اسرائیلی از هر روشی استفاده می کردند تا هیچ آذوقه ای به دست ما نرسد. یک روز جنگنده‌های رژیم صهیونیستی به شدت مواضع ما را بمباران کردند و ما چاره ای جز ورود به خانه‌ای که در طی دو سه هفته گذشته خالی از سکنه شده بود، نیافتیم. به محض باز کردن قفل و ورود به آن، با یک سفره غذای گرم که گویی در همان لحظه آماده شده بود، روبرو شدیم. ما فارغ از بمباران دشمن مشغول خوردن شدیم . این غذا آنقدر لذیذ بود که گویا در تمام طول عمرمان چنین غذایی نخورده بودیم.</span></div> text/html 2014-08-31T06:28:34+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان مبارزی که باشهید رجایی دست فروشی می کرد http://asemaniha59.mihanblog.com/post/125 <img src="http://javanenghelabi.ir/wp-content/uploads/javanenghelabi-rajaei-1.jpg" alt="javanenghelabi - rajaei 1"><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">«حاج سید محمد غضنفری»، که شاید هشتاد و دو سال عمر با برکت دارد، میزبان ماست. وقتی صحبت می کرد، اسپری‌ها به کمکش می آمدند و شاید جرعه‌ای آب. هدیه غربی‌هاست! اثر بمباران‌های متعدد شیمیایی! وضع او طوری است که یکی از پزشکان فوق تخصص‌اش به او گفته بود دلم می‌خواهد یک‌بار بنشینی و برایم بگویی که هر کدام از مناطقی که شیمیایی شدی، رنگ و طعم و اثراتش و … چگونه بود! انگار که او هم متخصصی شده باشد برای خودش.</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">آنچه خواهید خواند، گوشه‌ای از خاطرات شیرین اوست.</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><span style="color: rgb(255, 255, 255);">ـ</span><span style="color: rgb(0, 0, 0);">عصرها، بعد از ساعت کار در خیابان لاله‌زار تهران دست‌فروشی می‌کردم. یکبار مأمورین شهرداری دنبالم کردند و در حین فرار چند تا از جوراب‌هایم بین مسیر افتاد. وقتی برگشتم، جوانی جلو آمد و جوراب‌هایم را داد. بعد هم مغازه‌ای را نشانم داد و گفت که بروم جلوی آن بساط کنم. تا مدت‌ها نمی‌دانستم که او هزینه مرا هم به پاسبان‌هایی که مبلغی به عنوان خراج می‌گرفتند، می‌دهد تا اجازه دهند من هم بساط کنم! با اینکه خودش هم جنس‌های شبیه به من را می‌فروخت و دست‌فروشی می‌کرد، با این حال مرا در فاصله‌ای نزدیک به خودش برد و باهم&nbsp;دست‌فروشی می‌کردیم.</span></p><div id="stcpDiv" style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><p style="margin: 0px; padding: 0px;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">«علی رجایی» معلم بود. و همیشه ناچار بود دیرتر بیاید. یک روز به او گفتم: اگر اجازه بدهی، تا شما بیایی، وسایل تو را هم کنار وسایل خودم پهن کنم. از خدا خواسته، سریع قبول کرد.</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">یک بار که تعدادی اعلامیه زیر پلاستیک اجناسم پنهان کرده بودم، ناچار شدم برای خرید جوراب به بازار بروم. علی با اصرار می‌گفت که مراقب بساطم هست تا برگردم. شاید فکر می‌کرد نمی‌خواهم زحمت دهم یا نگران جنس‌هایم هستم اما فقط نگران اعلامیه‌ها بودم. نمی‌توانستم هیچ بگویم. اگر قبول می‌کردم، می‌ترسیدم بفهمد و بدتر شود، اگر هم راضی نمی‌شدم، واهمه داشتم که شک کند و مرا لو بدهد. با اینکه ۳&nbsp;ـ ۴ ماه با هم بودیم اما هنوز از هم می‌ترسیدیم. اصلاً جو آن زمان طوری بود که حتی پدر و پسر به هم اعتماد نداشتند.</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">به اجبار او و با ترس برای خرید جوراب رفتم. تمام مسیر را دویدم، چون می‌ترسیدم زیر پلاستیک را نگاه کند. وقتی رسیدم آنقدر حالم بد شد که روی زمین افتادم. “علی” برایم آب قند آورد و بعد آرام به من گفت: ما با هم همکاریم.</span></p><p style="margin: 0px; padding: 0px;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">انگار جوراب‌های مرا فروخته بود و وقتی که می‌خواست پولش را زیر نایلون بگذارد، اعلامیه‌ها را دیده بود!</span></p></div><div style="margin: 0px; padding: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 20px; text-align: justify;"><div style="margin: 0px; padding: 0px;"><p style="margin: 0px; padding: 0px; text-align: center;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</span></p></div></div></div> text/html 2014-07-01T18:56:08+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان سلامی دوباره http://asemaniha59.mihanblog.com/post/124 <div><font size="3"><br></font></div> <font size="3"><div style="text-align: center;"><img src="http://s5.picofile.com/file/8128304550/1_10.gif"> </div><div><font size="3"><br></font></div>سلام دوستان</font><div><font size="3"><br></font><div><font size="3">با عرض قبولی طاعات و تبریک فرارسیدن ماه رحمت الهی</font></div><div><font size="3"><br></font><div><font size="3">ما برگشتیم... بعد از پشت سر گذاشتن یه امتحان سخت! ممنون میشم دعاکنید نتیجه اش رضایت بخش باشه</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">امیدوارم حضور دوباره م بهتر و &nbsp;مفید تر و موثر تر از قبل باشه...</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">و من الله توفیق</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">التماس دعا</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><font size="3">یا مهدی (عج)</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"></div><div><br></div></div></div> text/html 2013-11-23T10:53:27+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان جراحی با پیچ گوشتی! http://asemaniha59.mihanblog.com/post/123 <p align="center"> </p><p align="center" class="MsoNoSpacing" style="text-align: justify;"><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 10pt; mso-bidi-language: FA;'>سال 1366 وارد جهاد سازندگی شدم. بهمن ماه همان سال از طریق جهاد به جبهه غرب اعزام شدم و در عملیات والفجر 10 که در منطقه غرب مریوان انجام شد، شرکت کردم.</span></p><p align="center" class="MsoNoSpacing" style="text-align: justify;"><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 10pt; mso-bidi-language: FA;'>حاج آقا کارنما فرمانده و آقای فتوت مسئول ستاد بودند. مسئولیت بچه های پشتیبانی، باز کردن راه برای شروع عملیات بود. راه که باز شد و نیروها به منطقه رسیدند، هواپیماهای عراقی حمله کرده و شروع به ریختن بمب خوشه ای کردند. حاج آقا کارنما مجروح شد و علی میرزا ابراهیمی ترکش خورد. هر چه اصرار کردیم او به بیمارستان نرفت و خودش با پیچ گوشتی ترکش ها را از بدنش خارج کرد. </span></p><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 10pt; mso-bidi-language: FA;'><p align="center" class="MsoNoSpacing" style="text-align: justify;"><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 10pt; mso-bidi-language: FA;'>او خودش به تنهایی، هم بیمار بود و هم پزشک و هر گاه به عمل جراحی احساس نیاز پیدا می کرد، ابزار کارش را که عموما پیچ گوشتی، انبردست، چاقو و وسایلی از این دست بودند، آماده می کرد و در یک چشم به هم زدن، ترکش ها را بیرون می کشید و روی زخم ها را می بست. </span></p><p align="center" class="MsoNoSpacing" style="text-align: justify;"><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 10pt; mso-bidi-language: FA;'>علی مردی قوی و با ایمان بود. او با وجودی که زخمی بود، حاضر نشد به عقب برگردد و در چند عملیات دیگر نیز شرکت کرد تا سرانجام به شهادت رسید</span></p></span><p align="center" class="MsoNoSpacing" style="text-align: justify;"><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 10pt; mso-bidi-language: FA;'><img width="300" height="400" style="border: 0px currentColor;" alt="354.jpg" src="http://www.ashoora.ir/images/stories/article_pictures/defa/354.jpg"></span></p> text/html 2013-11-04T18:31:36+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان تسلیت... http://asemaniha59.mihanblog.com/post/122 <p>&nbsp;</p><p align="center">&nbsp;</p><p align="center"><font size="4">داغت عظیم&nbsp; است وبه دل جا نمی شود</font></p><font size="4"><p align="center"><br>&nbsp;هرکس نشست گریه کند پا نمی شود</p><p align="center"><br>&nbsp;تا روضه هات&nbsp; روضه ی رضوان آدم است</p><p align="center"><br>&nbsp;هرگز مقیم&nbsp; جنت الاعلی&nbsp; نمی شود</p><p align="center"><br>&nbsp;مجنونم وبه خاک حرم سجده می کنم&nbsp; &nbsp;</p><p align="center"><br>هر تربتی که تربت لیلا نمی شود ...</p></font><p align="center">&nbsp;</p><p align="center"><a><img class="mainImage" style="width: 500px; height: 354px;" src="http://www.novinfun.com/upload/images/10098928265732001702.jpg"></a></p><p align="center">&nbsp;</p><p align="center"><font size="3"></font>&nbsp;</p><p align="center"><font size="3">ارباب صدای قدمت می آید&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; هنگامه ی اوج ماتمت می آید</font></p><p align="center"><font size="3">ما درتب وتاب غم تو میسوزیم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; امروز دگر محرمت می آید</font></p><p align="center"><font size="3"></font>&nbsp;</p><p align="center"><font size="3">ازهمه ی شما عاشقان حسین (ع)&nbsp; التماس دعا دارم.</font></p><p align="center"><font size="3">اللهم عجل لولیک الفرج</font></p><p align="center"><font size="3"></font>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p> text/html 2013-10-14T16:08:53+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان چطور می شود خدمت حضرت ولی عصر عجل الله رسید ؟ http://asemaniha59.mihanblog.com/post/120 <font size="4"><span lang="FA">از حضرت آیت الله العظمی محمد جواد انصاری همدانی سوال شد که :</span> </font><p class=" " style="text-align: justify; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"><span lang="FA"><font size="4">چطور می شود خدمت حضرت ولی عصر عجل الله رسید ؟</font></span></p><p class=" " style="text-align: justify; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"><font size="4"><span lang="FA">آقای اسلامی می گوید : یک موقع من از ایشان این سوال را پرسیدم خیلی کوتاه فرمودند : موقعی که حالت فرق نکند حضور و غیاب آقا,</span><span lang="FA"> آن موقع می توانی خدمت خود آقا برسی . خوب این خیلی مطلب است حالا دیگران ذکر می دهند</span><span dir="ltr">,</span><span lang="FA"> توسل می دهند . آدم باید برود خودش را آماده کند تا حضور<span>&nbsp; </span>و غیاب برایش فرق نکند</span><span dir="ltr">,</span><span lang="FA"> آن وقت می تواند .</span></font></p><p class=" " style="text-align: justify; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"><span lang="FA"><font size="4">آقای نجابت فرمودند که این هایی که می خواهند خدمت امام زمان عجل الله برسند محبت آقا با چی بدست می آید ؟ با شرعیات و محبت و مراقبه .</font></span></p><p class=" " style="text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"><span lang="FA"><br><font size="4"></font></span></p><p style="text-align: center;"><font size="4"><span style="color: rgb(128, 0, 0);">پیامبر اکرم(ص):</span><br><span style="color: rgb(128, 0, 0);">در دولت او مردم آنچنان در رفاه و آسایشی به سر می برند</span><br><span style="color: rgb(128, 0, 0);">که هرگز نظیر آن دیده نشده است . . .</span></font></p> text/html 2013-10-12T15:38:13+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان تسلیت ... http://asemaniha59.mihanblog.com/post/119 <font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'>نفسم با جگر شعله ورم میسوزد</span><span style='font-family: "Times New Roman","serif"; font-size: 18pt; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-bidi-font-family: "B Hamid";' dir="LTR"><o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'>با دلم زهر چه کرده است خدا میداند<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'>جگرم نه که ز پا تا به سرم میسوزد<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'>دست وپا میزنم و ذکر لبم یا زهراست<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'>گوشه حجره همه برگ و برم میسوزد<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'>زانهمه ظلم که دشمن به سرم آورده<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'>درغمم زار نشسته پسرم میسوزد<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'>گرچه در آتشم و پا به زمین میکوبم<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'>قصه ی کرب وبلابیشترم میسوزد<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'>هرکه این قصه شنیدست ولی من دیدم<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'>خون دل خوردم و شب تا به سحر نالیدم<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'>هستی ما همه در کرب وبلا رفت به باد<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'>چه به روز دل زینب که نیامد ای داد ...</span></p><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'></span>&nbsp;</p><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'><a title="سه علی سه دات کام" href="http://www.3ali3.com/" target="_blank"><img width="379" height="284" alt="http://s2.picofile.com/file/7169619351/emam_baghar.jpg" src="http://s2.picofile.com/file/7169619351/emam_baghar.jpg"></a></span></p><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center; line-height: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt; mso-ascii-font-family: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: "Times New Roman"; mso-hansi-font-family: "Times New Roman";'><o:p></o:p></span>&nbsp;</p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" style="background: white; text-align: center; line-height: 15pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="RTL"><strong><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 11pt;'>السلام علیک یا ابا جعفر یا محمد بن علی ایها الباقر یابن رسول الله انا توجهنا واستشفعنا وتوسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله</span></strong><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 11pt;'>.<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" style="background: white; text-align: center; line-height: 15pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 11pt;'>پروردگارا:<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" style="background: white; text-align: center; line-height: 15pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 11pt;'>علم نیست آنچه در نزد مردمان است.</span><span style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 11pt;' dir="LTR"><o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" style="background: white; text-align: center; line-height: 15pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 11pt;'>علم آن است که مظهرش <strong><span style='font-family: "Tahoma","sans-serif";'>باقر العلوم</span></strong> است.<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" style="background: white; text-align: center; line-height: 15pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 11pt;'>ما را سنگریزه ای از سلسله جبال علوم باقری عنایت کن!<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" style="background: white; text-align: center; line-height: 15pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="RTL"><strong><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 11pt;'>شهادت حضرت امام محمد باقر( ع) تسلیت باد</span></strong><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 11pt;'><o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" style="background: white; text-align: center; line-height: 15pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="RTL"><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 11pt;'>" اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم "<o:p></o:p></span></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" style="background: white; text-align: center; line-height: 15pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="RTL"><b><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 11pt;'>التماس دعا<o:p></o:p></span></b></p><font face="Times New Roman" size="3"> </font><p align="center" style="background: white; text-align: center; line-height: 15pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="RTL"><strong><span lang="FA" style='font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 11pt;'><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"></span></strong></p><p align="center" class="MsoNormal" style="background: white; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center; line-height: normal;" dir="RTL">&nbsp;</p> text/html 2013-09-03T18:09:17+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان ماجراهـای عجیـب یک مولـوی وهـابی که ۴۵روز در جمکـران کارتن خــواب شـد http://asemaniha59.mihanblog.com/post/118 <font size="3"> </font><p><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><strong><a href="http://zahedaneh.ir/?p=19959" target="_blank"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">وبستــان : زاهــدنه </font></span></a></strong></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">این روزها که خبرهای متفاوتی از جنایت وهابی‌ها در کشورهای مختلف به گوش می‌رسد، آشنا شدن با برخی ویژگی‌های این قوم خالی از لطف نیست. مخصوصاً اگر این آشنایی در قالب خواندن برشی از زندگی یک مولوی وهابی باشد که البته حالا یک شیعه تمام عیار است.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">به گزارش زاهدانه، «سلمان حدادی» یک مولوی وهابی بود؛ کسی که خودش می‌گوید بین ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ فرد سنی مذهب را وهابی کرده است. اما یک بار نشستن در مجلس عزای سیدالشهدا(ع) کار را بجایی می‌رساند که همان مبلغ وهابی شیعه شود و در این مسیر سختی‌هایی ببیند که تحمل یکی از آنها برای ما قابل تصور نیست. خواندن زندگینامه سلمان حدادی را از دست ندهید.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font size="3"></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><b><font size="3">آموزش تبلیغ وهابیت در ۵ دقیقه</font></b></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">سلمان سال ۶۱ در سنندج بدنیا آمد. مادرش اهل سوریه و شیعه بود اما پدرش نه. اسمش را به اصرار مادرش که سیراب از محبت امیرالمومنین بود سلمان گذاشتند. خودش می‌گوید همیشه از اینکه اسمم سلمان و مادرم شیعه بود شرمنده بودم.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">«با تشویق پدرم در دوران راهنمایی، در کنار درس های مدرسه، تحصیل دروس حوزوی را هم شروع کردم و ادامه دادم. بعد از اتمام دبیرستان، ۳ سال دوره ی تکمیلی حوزه را به زاهدان و مسجد مکی رفتم و پس از مولوی شدن، ۴ ماه هم به رایوند پاکستان، برای آموزش یک دوره کامل نحوه ی تبلیغ و جذب رفتم. پس از برگشت از پاکستان، امتحان کنکور دادم و در دانشگاه کرمانشاه در رشته استخراج معدن قبول شدم. در پاکستان به طور تخصصی در ۲۰ جلسه یاد می دادند که چگونه فردی را در عرض ۵ دقیقه به وهابیت جذب کنیم این آموزش را نزد آقایی به نام ابراهیم نژاد می دیدیم.»</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font size="3"></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3"><b>گفت یکبار هیئت</b><b>!</b></font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">در همانجا دوستی پیدا می‌کند به نام مهدی. مهدی شیعه بود و سلمان در عین رفاقت تلاش می‌کرد او را وهابی کند. کلی کتاب به او می‌دهد و در عوضش مهدی هم یکبار او را به مجلس عزای سیدالشهدا(ع) دعوت می‌کند. سلمان با همان لباس و ظاهر مولوی‌های وهابی و بعد از کلی این پا و آن پا کردن می‌رود به هیئت.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">«یک گوشه ای با خشم مجبور شدم که بنشینم. دیدم سید بزرگواری منبر رفت (نماینده ولی فقیه در کرمانشاه بود) و در حین صحبت هایش گفت: کدام یک از شما حاضرید به خاطر خدا و اسلام جانتان را بدهید و بعدش هم مطمئن باشید زن و بچه تان به اسارت می روند؟ در آن زمان سیدالشهدا(علیه السلام) چه دید که حاضر شد، جانش گرفته شود و اهل و اولادش به اسارت روند؟ چرا امام حسین(علیه السلام) دست به چنین کار بزرگ زد؟</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">هر چی فکر کردم دیدم که در شخصیت های محبوب من، شخصیتی مثل امام حسین(علیه السلام) پیدا نمی شود که حاضر باشد به خاطر اسلام، دست به چنین کار بزرگ و خطرناکی بزند! این سوال مهمی بود که برایم ایجاد شد.»</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">چراغ‌ها را که خاموش کردند و مشغول سینه زدن شدند، او شروع کرد به گریه کردن. آنقدر که لباسهایش خیس شد. برای غربت و مظلومین غریب کربلا گریه می‌کرد. از اینکه در وهابیتشان نگذاشتند امام حسین(ع) را بشناسد افسرده شده بود.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font size="3"></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><b><font size="3">تحقیق و پژوهش حتی در شیطان پرستی</font></b></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">از هیئت که بیرون می‌آید چهار سال جدیدی در زندگی‌اش شروع می‌شود. چهار سالی که به مطالعه و پژوهش درباره تمام مذاهب اهل سنت، مسیحیت، زرتش و حتی شیطان پرستی می‌انجامد. اما تعارضات موجود در این مکاتب و فرقه‌ها او را راضی نمی‌کند.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">«گذشت و خیلی با احتیاط فرقه‌های شیعه را بررسی کردم تا اینکه برای شناخت بهتر شیعه دوازده امامی، رهسپار قم شدم. به دفتر آیت الله بهجت رفتم و سوالات و شبهاتی که داشتم از آنجا پرسیدم و آنها هم با صبر و حوصله و محبت بسیار به من پاسخ دادند.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">بعد از آنان خواستم کتابی به من معرفی کنند تا درباره‌ی شیعه بیشتر تحقیق کنم. آنها کتاب المراجعات و شبهای پیشاور را به من معرفی کردند. آن کتاب ها را تهیه کردم و شروع کردم به خواندنشان.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">مطالب آن دو کتاب را که می خواندم برای اینکه ببینم مطالبی که از کتاب های اهل سنت نقل می کنند صحیح است یا نه، فورا مراجعه می کردم به کتاب‌ های اهل سنت یا به نرم افزار المکتبه الشامله و با کمال تعجب می‌دیدم مثل اینکه این روایات، واقعیت دارد. برای من سوال پیش آمده بود که چرا بعد از این همه سال، این روایات دور از چشم ما بوده و ما ندیدیم؟‌»</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font size="3"></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3"><b>در مباحثه که کم اوردند پای ماکسیما را وسط کشیدند</b><b>!</b></font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">خواندن این کتاب‌ها شش ماه طول می‌کشد. کم‌کم حقانیت شیعه با استناد به خود کتابهای اهل سنت برایش مسجل می‌شود. اما هنوز شیعه نشده است. تردید دارد. خودش میگوید تعصبات اجازه نمی‌داد. به سختی‌هایی که پیش رویش بود فکر می‌کند.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">«بالاخره شیعه شدم و بعد از شیعه شدنم یک دفترچه هایی را چاپ کردم که تحت این عنوان که “آیا شیعه حق است؟” و در آن دلائلی از کتاب‌های اهل سنت که ثابت می کرد مذهب شیعه، مذهب صحیح است آوردم و پخش کردم. یک نفر این دفترچه را برد و به پدرم داده بود. و گفته بود: این را پسر شما چاپ کرده است.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">پدرم به من گفت: سلمان شیعه شده ای؟ من هم جرات نکردم بگویم: آره. تقیه کردن را هم بلد نبودم.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">گفتم: اگر خدا قبول کند .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">گفت: نه گولت زدند .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">گفتم. من یک عمری به مردم می گفتم شما گول شیعه را نخورید حالا شما به من می گویید گول خورده‌ای؟‌»</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">بحث کردن با پدر و خیلی از اهل سنت شش ماه طول می‌کشد. همه را در مناظره‌ها شکست می‌دهد. حتی چند نفری هم شیعه می‌شوند. پدر وقتی در بحث نمی‌تواند مقاومت کند به تطمیع رو می‌آورد. می‌گوید زانتیای زیرپایت را ماکسیما می‌کنم اما حرف از شیعه نزن. حتی میگوید شیعه بمان اما شیعه را تبلیغ نکن. وقتی سلمان قبول نمی‌کند، راه دیگری در پیش می‌گیرند. راهی که به آوارگی سلمان و همسرش ختم می‌شود.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font size="3"></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><b><font size="3">چیزی شبیه ماجرای کوچه بنی‌هاشم</font></b></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">شش ماه آزار و اذیتها را تحمل کرد. می‌خواست راهی تهران شود تا کاری گیر بیاورد و خانه‌ای اجاره کند و بعد بیاید دنبال همسرش. همسری که شیعه شده بود و باردار بود. از خانه که بیرون می‌رود میبیند پدرش با چند نفر سر کوچه ایستاده‌اند. مثل اینکه خبر داشتند مرغ دارد از قفس می‌پرد.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font size="3"><span style="color: rgb(51, 51, 153);">همسرم گفت من تا سر کوچه با تو می آیم .</span><br><span style="color: rgb(51, 51, 153);">گفتم: نه، همین جا بمان. ولی اصرار کرد و با من آمد .</span></font></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">به سمتشان رفتم .مانع عبور من شدند. آنها ۵ ، ۶ نفری بر سرم ریختند و یکی شان با چوب دستی که در دست داشت محکم بر سرم کوبید و من بر اثر آن ضربه آنجا افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم و بواسطه آن ضربه لکنت زبان گرفتم.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">خانمم که قصد داشت از من دفاع کند، جلو آمده بود تا مانع آنها شود، که یکی از آنها با لگد به او زد ، و بر اثر آن ضربه، بچه اش را که ۴ ماهه بود سقط کرد ولی خدا رو شکر، من آن صحنه را ندیدم.»</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">یاد مظلومیت امام علی می‌افتد و به یاد ماجراهای کوچه بنی‌هاشم می‌سوزد.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">جرم شیعه بودن بالاتر از هزاران قتل است!</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">سه روز بعد وقتی در بیمارستان بهوش می‌آید دست زنش را می‌گیرد و با همان حال و روز فرار می‌کنند. می‌روند ارومیه پیش یکی از دوستان سلمان تا شاید کمکش کند. او وقتی می‌فهمد سلمان شیعه شده است میگوید اگر هزار قتل انجام داده بودی کمکت می‌کردم اما حالا که شیعه هستی، نه!</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">جالب بود که این رفیق سنی متعصب اصلاً از دین و مذهب چیز درست و حسابی نمی‌دانست. عمر و ابوبکر را نمی‌شناخت اما بخاطر تبلیغات مسموم وهابیت چنین تفکری پیدا کرده بود.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">«آنجا بود که از خانه اش بیرون رفتم و برای اولین بار در طول عمرم، با همسر مریضم که بچه اش را سقط کرده بود در خیابان خوابیدیم .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">با مقدار پولی که داشتیم، خودمان را به قم رساندیم و چون هیچ کس را در قم نمی شناختیم و جایی برای ماندن نداشتیم، مدت ۴۵ روز در جمکران ماندیم. گرسنگی می کشیدیم ولی وقتی یاد گرسنگی و آوارگی و پای برهنه ی اهل بیت امام حسین (علیه السلام) می افتادم تحملش برایمان آسان می شد.»</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">ما شیعه ها اینقدر بی غیرت نیستیم که ناموسمان توی خیابان بخوابد</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">سال ۸۵ بود. ۴۵ روز در جمکران، بدون پول و جا و غذا. تکه کاغذی پیدا می‌کند و نامه‌ای به امام زمان(عج) می‌نویسد. می‌گوید آقاجان ما بخاطر شما همه چیز را رها کردیم و آمدیم اینجا. می‌گوید هرجوری بود روزی یک وعده غذا برایمان جور می‌شد. یا هیئتی می‌آمد یا نذری می‌دادند. تا اینکه…</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">«شبها روی کارتون می خوابیدم مدت ها که گذشت یکی از انتظامات جمکران که ما را چند روزی زیر نظر داشت، آمد و گفت: کارت شناسائی تان را ببینم! شما کی هستید؟</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">کارت شناسایی را نشانش دادیم . وقتی اسم سنندج را دید گفت: شما اینجا چه کار می کنید؟‌</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">با لکنت زبان شدیدی که در اثر ضربه به سرم وارد شده بود، بهش گفتیم: ما شیعه شده ایم.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">گفت: کار بدی نکرده اید آیا قم جایی را دارید؟</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">خجالت کشیدم بگویم نه، گفتیم یک جایی داریم . رفت و ۲۰ دقیقه بعد برگشت و گفت: ۳۰ هزار تومان شما را بس است تا به شهر خودتان برگردید؟</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">گفتم: من پول نمی خواهم!</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">گفت: ما شیعه ها اینقدر بی غیرت نیستیم که ناموسمان توی خیابان بخوابد و بی تفاوت باشیم .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">پول را به من داد و بعد از دو ماه و خورده ای توانستم با آن پول به حمام بروم و موهای سرم را کوتاه کنم.»</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font size="3"></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><a href="http://javanenghelabi.ir/wp-content/uploads/javanenghelabi-emem-mahdi.jpg"><font size="3"><img width="491" height="367" class="aligncenter size-full wp-image-6321" alt="javanenghelabi - emem mahdi" src="http://javanenghelabi.ir/wp-content/uploads/javanenghelabi-emem-mahdi.jpg"></font></a></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><b><font size="3">وقتی امام رضا بطلبد</font></b></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">می‌روند حرم کریمه اهل بیت(س). متوسل می‌شوند به بی‌بی معصومه. یکی از خادم‌ها راهنمایی می‌کند که بروند دفتر مراجع و کمک بخواهند.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">«اول دفتر آقای مکارم شیرازی رفتم . بعد دفتر مقام معظم رهبری رفتم. آقایی آنجا نشسته بود. تا آمدم جریان را تعریف کنم خانمم شروع به گریه کرد و من داستان را تعریف کردم.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">او وقتی وضعیت ما را دید خیلی به ما محبت کرد و گفت: اگر می خواهید قم بمانید جایی برای شما بگیرم .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">گفتم: نه می خواهیم برگردیم ارومیه و در مدارس آنجا ، کار پیدا کنم .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">گفت: باشه و یک مقداری پول به ما داد و ما از آنجا خارج شدیم.»</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">بیرون که می‌آیند هوای زیارت برادر حضرت معصومه به سرشان می‌افتد. بجای ارومیه می‌روند مشهد، پابوس امام رضا(ع). زیارت دو سه روزه تبدیل می‌شود به مجاورت سه چهار ساله.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">فرزند خواستم و کربلا، هر دو جور شد</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">همسرش بر اثر سختی‌ها نحیف شده و افسردگی گرفته بود. به صورت غیر رسمی طلبه حوزه علمیه مشهد می‌شود. بعد از آن برمی‌گردند قم و به کمک یکی از دوستان خانه‌ای می‌گیرند. ماجرای کربلا رفتنشان هم خواندن دارد.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">«در سال ۸۹ در مراسم عید حضرت زهرا (س)، دو چیز خواستم یکی ، یک بچه و دیگری زیارت کربلا . هفته‏ی بعدش یک نفر هیئتی، مرا دید و گفت: دیشب خواب دیدم که شما و خانمت در حسینیه برای عزاداران امام حسین(علیه السلام) چایی می ریزید. خوابش را اینگونه تعبیر کرد باید شما و خانمت را به کربلا بفرستم. او یک بانی پیدا کرد و ما را به کربلا فرستاد. چند وقت بعد از سفر کربلا، متوجه شدیم که بچه ی تو راهی داریم. اولش باورمان نمی شد، سالها از اون ضربه ای که به پهلوی خانمم وارد شده بود می گذشت و احتمال نمی دادیم که او دوباره حامله شود.»</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font size="3"></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><b><font size="3">سفینه النجاه بودن سید الشهدا به دادم رسید</font></b></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">بغیر از سلمان یکی از خواهرها و یکی از برادرهایش هم شیعه شده‌اند و همگی از خانواده طرد. خودش می‌گوید گریه آن شبش در هیئت رنگ و بوی عجیبی داشت.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">«آن گریه واقعا یک گریه ی خاصی بود یک لطف بود آن شب به قدری گریه کردم که تمام لباسم خیس شد. همان سفینة النجاة بودن حضرت سیدالشهدا آن شب تأثیر خودشان را روی من گذاشت.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">به نظرم آن ۴ سالی هم که خواندم و مطالعه کردم و طول کشید برای این بود که پایه های من قوی شود که در هر مناظره ای همه را شکست دهم که وقتی یک مسیحی می آید و به من چیزی می گوید من به او نخندم و هیچ شبهه ای برای من هیچ گاه بوجود نیاید.»</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3">سلمان حدادی حالا همه وقتش را گذاشته است برای تلاش در مسیر خدمت به مذهب تشیع و معارف اهل بیت. راه سختی بود اما حتما ارزشش را داشت. ارزشی که شاید ماهایی که از ابتدا شیعه بوده‌این هیچ وقت آن را درک نکنیم.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font size="3"></font><p align="center" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font size="3"></font></span></p> text/html 2013-08-30T16:53:24+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان ماجرای تشرف رهبری خدمت امام عصر (عج) http://asemaniha59.mihanblog.com/post/117 <font color="#000000" size="3"> سخنان آیت الله احـدی :</font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">مطلبی را به شما عرض میکنم شاید نشنیده باشید . جناب آقای صدیقی شب فاطمیه روی منبر در بیت ایشان (بیت رهبری) که آقای رییس جمهور نشسته بود ، آقای هاشمی بود ، سران مملکتی بودند ، قوه قضاییه ، همه بودند.آقای صدیقی روی منبر این مطلب را گفتو آن را نتوانست تمام کند .همین که خواست تمام کند فریاد گریه جمعیت و حضار بلند شد .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">دیدند این جمعیت بسوی آقا دارند حمله میکنند که به عنوان تبرک به ایشان دست بزنند .آقا را بردند و دیگر نتوانستند جمعیت را اداره کنند .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">وآن مطلب این بود :</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">من همه ساله مکه که میرفتم قبل از رفتن به مکه به محضر آیت الله بهاءالدینی میرسیدم و توصیه میخواستم از ایشان. ایشان به من توصیه هایی میکرد و من این توصیه ها را در سفر مکه عمل میکردم . بعدهم که داشتم میامدم ، یک عمامه ای یا چیزی را برای ایشان هدیه میخریدم .</font></span></p><p style="text-align: center;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><a href="http://javanenghelabi.ir/wp-content/uploads/javanenghelabi-emam-khamenei-2.jpg"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3"><img width="632" height="420" class="aligncenter size-full wp-image-885" alt="???????? ???? ???? ???? ???? ??? ???????????" src="http://javanenghelabi.ir/wp-content/uploads/javanenghelabi-emam-khamenei-2.jpg"></font></span></a></span></p><p style="text-align: center;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">این دفعه که رفتم محضر ایشان این مطلب را فرمودند :</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">شما وقتی که میروید مسجدالنبی از قسمت جنوب شرقی مسجد ، از آن قسمت هفت قدم میاید به جلو و قسمت بعدی را هم گفت که من نمیتوانم دقیق به شما بگویم . به خاطر اینکه ایشان این را به ودیعت پیش من گذاشت . آن وقت از دو طرف به من دستور داد</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">وقتی که قدم زدی آمدی جلو رسیدی به آنجا ،آنجا بنشین و این ذکر سبعه را بگو. این ذکر را که گفتی انشاءالله به حوائجت خواهی رسید .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">ذکر سبعه عجیب است ، علامه حسن زاده آملی بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب اذکار سبعه را دارد که اینها را از آسید علی آقا قاضی گرفتند . ذکر سبعه واقعاً یک ذکریست که معجزه میکند در نفس انسان عجیب معجزه میکند .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">آقای صدیقی می گوید ، عرض کردم : آقای بهاءالدینی چه وجهی دارد که من باید آنجا بنشینم و این اذکار سبعه را بگویم. چه وجهی دارد هفت قدم از آنجا قدم بزنم .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">حالا همه دارند مثل شما گوش میدهند همه دارند دقت میکنند آقای صدیقی چه میخواهد بگوید .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">گفت : وجهش این است که دارم به شما میگویم فقط پیش شما بماند .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">وقتی که حضرت زهرا سلام الله علیها آمد برای دفاع از علی ابن ابیطالب علیه السلام بدنش خون آلود بود وقتی که آمد ، که داخل مسجد وارد نشد وقتی که برگشت دیگر توان از او رفت دیگر به گونه ای شد که میخواست ادامه راه را بدهد نتوانست ، آنجا نشست و فکر میکنم که آن مکان به خون فاطمه سلام الله علیها رسیده است . آنجا حاجتتان را بخواهید .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">فریاد گریه جمعیت بلند شد</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">بعد آقای بهاء الدینی میگوید : این کار را انجام بده .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">ایشان میگوید</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">من رفتم اینکار را انجام دادم حالا تو نگو آقای بهاء الدینی خودش هم نظر دارد ، نیت دارد ، یا حاجتی دارد .چون خودش مشرف نمی شود .</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">حالا جالب این است که حضار دارند به آقای صدیقی توجه می کنند ازاعیان شخصیتی مملکت ، و هم آقایانی که شرکت کننده بودند ، ایشان هم با ضرس قاطع دارد مطلب را می گوید.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">گفت : من رفتم مدینه همین کار را انجام دادم ، بعد از این رفتم مکه دیدم از بلند گو صدا میزنند : آقای صدیقی دوباره بروند مدینه . من دوباره رفتم مدینه ، چند روزی مدینه ماندم ، وقتی برگشتم به ایران یک عمامه ای خریده بودم رفتم محضر حاج آقا ، رسیدم، تا سلام علیک کردم بدون اینکه حرفی بزنم ،</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">حاج آقا بهاء الدینی فرمودند:</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">میدانی ثمره ذکر امسال چه بود ؟</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">گفتم : نه</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">گفت : نمیدانی ثمره ذکر امسال چه بود ، نگرفتی؟</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">گفتم : نه</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">فرمود :امسال ثمره ذکر شما یکی این بود که شما دو بار آمدید مدینه</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">گفتم : شما مطلعید من دو بار امسال آمدم مدینه ؟</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">گفت : بله آنجائی که نشسته بودید ذکر می گفتید در آنجا با تو بودم.</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">این نوارش دربیت آقا هست ، دم در که می فروشند ، نوار سه سال قبل فاطمیه</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">بعد برگشت و گفت :</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">ثمره دوم اینجا بود :</font></span></p><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">که تا گفت مجلس به هم پاشید اینقدرمردم به خودشان زدند وگریه کردند که آقا تشریف بردند ؛ دیدند که دیگر نمی شود جمعیت را اداره کرد .</font></span></p><p dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">فرمودند : ثمره دوم این بود که آن نیتی که من میخواستم ، به آن نیت رسیدم ، و آن این بود که امسال مقام معظم رهبری به دیدارامام زمان نائل آمد .</font></span></p><p dir="RTL"><span style="color: rgb(51, 51, 153);"><font color="#000000" size="3">منبع:وبگاه جوان انقلابی</font></span></p><p><font size="3">&nbsp;</font></p> text/html 2013-08-22T19:23:46+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان سید علی تنها نیست... http://asemaniha59.mihanblog.com/post/116 <a href="http://javanenghelabi.ir/wp-content/uploads/javanenghelabi.ir-41.jpg"><img width="651" height="732" alt="javanenghelabi.ir (41)" src="http://javanenghelabi.ir/wp-content/uploads/javanenghelabi.ir-41.jpg"></a> text/html 2013-08-16T19:17:21+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان میدانی فحشا کجا آید پدید؟ http://asemaniha59.mihanblog.com/post/115 <p><font size="5"><font face="arial,helvetica,sans-serif"><font color="#0000ff"><img alt="عطش شهید" src="http://upload.tehran98.com/img1/lsloboe0qhh5616y644q.jpg" border="NaN" vspace="NaN" hspace="NaN"><font color="#010101" face="Tahoma" style="font-size: 8pt;"><font color="#313131"></font></font></font></font></font></p><p><font size="5"><font face="arial,helvetica,sans-serif"><font color="#0000ff">ای </font><span style="color: rgb(255, 0, 0);">شهید</span></font></font><font size="5"><font face="arial,helvetica,sans-serif"><font color="#0000ff"> چرا بست نشسته ای؟؟<br>چرا سر در گریبانی؟؟<br>فدای این حیای تو ای</font><span style="color: rgb(255, 0, 0);"> شهید</span><br><font color="#0000ff">بأبی ، أنت و امی.</font></font></font></p><p><font color="#010101" style="font-size: 8pt;"><font color="#313131"><font size="6"><font face="arial,helvetica,sans-serif"><font color="#0000ff"><font face="arial,helvetica,sans-serif">&nbsp;میدانی فحشا کجا آید پدید؟!؟</font></font></font></font></font></font></p><p><font color="#010101" style="font-size: 8pt;"><font color="#313131"><font size="6"><font face="arial,helvetica,sans-serif"><font color="#0000ff">&nbsp;گفتمش در کوچه های بی </font><font color="#ff0000">شهید</font></font></font></font></font></p><p><font color="#000000" face="Arial" size="2">منبع:http://atasheroze.mihanblog.com/post/161</font></p> text/html 2013-08-06T07:10:59+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان رنجاندن شیطان http://asemaniha59.mihanblog.com/post/114 <strong><font color="#385052" size="2">شیطان به رسول خدا(ص) گفت:</font></strong><div style="text-align: right; color: rgb(56, 80, 82); line-height: 19px;"><font size="2" style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><strong>من طاقت دیدن 6 خصلت در آدم ها را ندارم.</strong></font></div><img align="left" alt="" src="http://s4.picofile.com/file/7858639565/52471649294413385550.jpg" border="0" vspace="0" hspace="0"><div style="text-align: right; line-height: 19px;"><font size="2" style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><b><font color="#00cccc"><br></font></b></font></div><div style="text-align: right; line-height: 19px;"><font size="2" style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><b><font color="#00cccc">1</font><font color="#385052">.وقتی به هم میرسند سلام میکنند.</font></b></font></div><div style="text-align: right; line-height: 19px;"><b style="font-size: small;"><font color="#999900">2</font><font color="#385052">.باهم مصاحفه(روبوسی) میکنند.</font></b></div><div style="text-align: right; line-height: 19px;"><font size="2" style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><b><font color="#00cccc">3</font><font color="#385052">.برای هر کاری انشاالله میگویند.</font></b></font></div><div style="text-align: right; line-height: 19px;"><font size="2" style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><b><font color="#999900">4</font><font color="#385052">.از گناه استغفار میکنند.</font></b></font></div><div style="text-align: right; line-height: 19px;"><font size="2" style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><b><font color="#00cccc">5</font><font color="#385052">.ابتدای هر کاری بسم الله میگویند.</font></b></font></div><div style="text-align: right; line-height: 19px;"><font size="2" style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><b><font color="#999900">6</font><font color="#385052">.تا نام حضرت محمد(ص) را میشنوند صلوات میفرستند.</font></b></font></div><div style="text-align: right; color: rgb(56, 80, 82); line-height: 19px;"><font size="2" style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><b><br></b></font></div><div style="text-align: right; color: rgb(56, 80, 82); line-height: 19px;"><font size="2" style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><b>اگه میخوای باز شیطون رو رنج بدی&nbsp;</b></font></div><div style="text-align: right; color: rgb(56, 80, 82); line-height: 19px;"><font size="2" style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><b>یاعلی باز نشر کنید!</b></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><a title="" href="http://montazeranemahdi59.blogfa.com/" target="_blank"><font color="#000099" size="2">http://montazeranemahdi59.blogfa.com</font></a></div><br><br><b></b>&nbsp;<br> text/html 2013-08-02T17:12:19+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان چندخاطره ی متفاوت از شهید زین الدین http://asemaniha59.mihanblog.com/post/113 <font size="2"> </font><span style="color: rgb(0, 128, 0);"><strong><font size="2"><p><img width="100" height="100" title="فکر نکن که کسی شده ای" align="right" style="border: 0px currentColor; float: right;" alt="شهید حاج مهدی زین الیدن" src="http://www.sahebzaman.org/images/stories/shohada/aqa-mahdi-zeynoddin.jpg" border="0"></p></font></strong></span><p style="text-align: right;"><span style="color: rgb(0, 128, 0);"><strong><font size="2">*** آن گریه شگفت</font></strong></span></p><p style="text-align: right;"><br><font size="2">پیش از عملیات خیبر، با شهید زین الدین و چند تا از دوستان دیگر رفتیم برای بازدید از منطقه ای در فکه. موقع برگشتن به اهواز، از شوش که رد می شدیم، آقا مهدی گفت: «خوب، حالا به کدام میهمانخانه برویم؟!»<br>گفتیم: «مهمانخانه ای هست بغل سپاه شوش که بچه ها خیلی تعریفش را می کنند.»<br>رفتیم. وضو که گرفتیم، آقا مهدی گفت: «هر کس هر غذایی دوست داشت سفارش بدهد.»<br>بچه ها هم هر چی دوست داشتند سفارش دادند. بعد رفتیم بالا، نماز جماعتی خواندیم و آمدیم نشستیم روی میز.آقا مهدی همین طوری روی سجاد نشسته بود، مشغول تعقیبات. بعضی از مردم و راننده ها هم در حال غذا خوردن و گپ زدن بودند. موی بدنمان سیخ شد. این مردم هم با ناباوری چشمهاشان متوجه بالکن بود که چه اتفاقی افتاده است!<br>شاید کسانی که درک نمی کردند، توی دلشان می گفتند مردم چه بچه بازیهایی در می آورند!<br>خدا شاهد است که من از ذهنم نمی رود آن اشکها و گریه ها و «الهی العفو» گفتن های عاشقانه آقا مهدی که دل آدم را می لرزاند.<br>شهید زین الدین توی حال خودش داشت می آمد پایین. شبنم اشکها بر نورانیت چهره اش افزوده بود با تبسمی شیرین آمد نشیت کنارمان. در دلم گفتم: «خدایا! این چه ارتباطی است که وقتی برقرار شد، دیگر خانه و مسجد و مهمانخانه نمی شناسد!»<br>غذا که رسید، منتظر بودم ببینم آقا مهدی چی سفارش داده است. خوب نگاه می کردم. یک بشقاب سوپ ساده جلویش گذاشتند. خیال کردم سوپ چاشنی پیش از غذای اصلی است! دیدم نه؛ نانها را خرد کرد، ریخت تویش، شروع کرد به خوردن....<br>از غذا خوری که زدیم بیرون، آقا مهدی گفت: «بچه ها طوری رانندگی کنید که بتوانم از آنجا تا اهواز را بخوابم.»<br>بهترین فرصت استراحتش توی ماشین و در ماموریتهای طولانی بود!&nbsp;</font></p><p><font size="2">&nbsp;</font></p><p><span style="color: rgb(0, 128, 0);"><strong><font size="2">*** شرمنده ام، چقدر زحمت می کشی!</font></strong></span></p><p><font size="2">در مهاباد که مستقر بودیم، از لحاظ ارتباطی خیلی مشکل داشتیم. با کوچکترین بارندگی، ارتباط مخابراتی ما قطع می شد. هر روز باید یکی دو نفر می رفتند، تمامی سیم ها را کنترل می کردند.<br>صبح آن روز نیز برادر بخشی نیا ، یکی از بچه های مخابرات،&nbsp; برای کنترل کردن سیم ها رفته بود.<br>کارش تا ظهر طول کشید. وقتی خسته و کوفته بر می گشته مقر، آقا مهدی می بیندش. خستگی بخشی نیا توجه آقا مهدی را به خود جلب می کند، تعقیبش می کند تا ستاد فرماندهی. آن جا اسم، مشخصات، محل کار و مأموریت بخشی نیا را می پرسد. ۀن وقت می رود، پیشانیش را می بوسد.<br>" من شرمنده ام. جداً از شما خجالت می کشم که این همه زحمت می کشید." <br>بخشی نیا که انتظار چنین برخورد غافلگیرانه ای را نداشت، سرش را پایین می اندازد؛ شرمنده و حیران می گوید: " ما که کاری... "<br>بغض امانش نمی دهد. های های می نشیند به گریه کردن.</font></p><p style="text-align: left;"><font size="2">&nbsp;</font></p><p><strong><span style="color: rgb(0, 128, 0);"><font size="2">*** جاذبه ی عجیب در ساختن افراد</font></span></strong></p><p><font size="2">در چند ساله ی جنگ که بنده با شهید زین الدین برخورد داشتمف هیچ گاه ندیدم نیرویی را طرد کند. جاذبه عجیبی داشت و در ساختن افراد، استعدادی خارق العاده.</font></p><p><font size="2">اگر می دید کسی در مسئولیت خودش از لحاظ مدیریت ضعیف است، طردش نمی کرد؛ او را از آن مسئولیت بر می داشت، می آورد پیش خودش در فرماندهی. آن وقت هر جا می رفت ، او را هم با خودش می برد؛ و به این شکل روحیه ی مسئولیت پذیری و حسن انجام وظیفه را عملاً به او می آموخت و بعد دوباره از او در جایی دیگر استفاده می کرد. با همین روحیه ی کریمانه بود که به هر دلی راهی می گشود.</font></p><p><span style="color: rgb(0, 128, 0);"><strong><font size="2">*** خیال نکن کسی شده ای</font></strong></span></p><p><font size="2">شهید زین الدین در میان بسیجی ها از محبوبیت عجیبی برخوردار بود. بچه ها وقتی او را در کنار خود می دیدند، گاه با شور و هلهله می دویدند دنبالش، آن وقت سر دست بلندش می کردند و شعار « فرمانده ی آزاده...» را سر می دادند و به این ترتیب ، از جان گذشتگی خود را به فرمانده شان اعلام می کردند.<br>دوستی می گفت : « یک بار پس از چنین قضایایی که آقا مهدی به سختی توانس خودش را از چنگ بچه های بسیجی خلاص کند، با چشمانی اشک آلود نشسته بود به تأدیب نفس. با تشر به خود می گفت: <strong>مهـــدی! خیال نکن کسی شده ای که این ها این قدر به تو اهمیت می دهند. تو هیـــچ نیستی، تو خــاک پــای بسیجیانی...</strong><br><strong>همین طور می گفت و آرام آرام می گریست!»</strong></font></p><p style="text-align: right;" dir="rtl"><strong><font size="2"><span style="color: rgb(0, 128, 0);">*** پنجاه روز بود نیروها مرخصی نرفته بودند...</span> </font></strong></p><p style="text-align: right;" dir="rtl"><font size="2">یازده گردان توی اردوگاه سد دز داشتیم که آموزش دیده بودند، تجدید آموزش هم شده بودند. اما از عملیات خبری نبود. نیروها می گفتند:«بر می گردیم عقب. هر وقت عملیات شد خبرمون کنین.» عصبانی بودم. رفتم پیش آقا مهدی و گفتم «تمومش کنین. نیروها خسته ان. پنجاه روز می شه مرخصی نرفته ن، گرفتارن.» گفت شما نگران نباشین. من براشون صحبت می کنم.» گفتم:«با صحبت چیزی درست نمی شه. شما فقط تصمیم بگیرین.» توی میدان صبحگاه جمعشان کرد. بیست دقیقه برایشان حرف زد. یک ماه ماندند.عملیات کردند. هنوز هم روحیه داشتند. بچه ها، بعد از سخن رانی آن روز، توی اردوگاه، آن قدر روی دوش گردانده بودندش که گرمازده شده بود.</font></p><p style="text-align: right;" dir="rtl"><strong><span style="color: rgb(0, 128, 0);"><font size="2">*** سال شصت و دو بود؛ پاسگاه زید...</font></span></strong></p><p style="text-align: right;" dir="rtl"><font size="2">کادر لشکر را جمع کرد تا برایشان صحبت کند. حرف کشید به مقایسه ی بسیجی ها و ارتشی های خودمان با نظامی های بقیه ی کشورها. مهدی گفت:«درسته که بچه های ما در وفاداری و اطاعت امر با نظامی های بقیه ی جاها قابل مقایسه نیستند، ولی ما باید خودمونو با شیعیان ابا عبدالله مقایسه کنیم. اون هایی که وقت نماز، دور حضرت رو می گرفتند تا نیزه ی دشمن به سینه ی خودشون بخوره و حضرت آسیب نبینه.»</font></p><p style="text-align: left;" dir="rtl"><font size="2"></font></p> text/html 2013-07-26T09:39:14+01:00 asemaniha59.mihanblog.com مسافر آسمان جمعه نوشت... http://asemaniha59.mihanblog.com/post/112 <p>&nbsp;</p><font face="Times New Roman" size="3"><p> </p><p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL"><span lang="FA" style='line-height: 115%; font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt;'>انگار تمام عشق در گم نامی نهفته است؛ در اینکه برای آن کسی که دوستش داری دعا کنی و او نداند... و او نبیند... و او نفهمد...<o:p></o:p></span></p><p> </p><p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL"><span lang="FA" style='line-height: 115%; font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt;'>مولای من ، شب ها که مانند مادران فرزند از دست داده برای ما و بخشش گناهانمان زار می زنی و ما در خواب غفلت دیده فروبسته و انگار نه انگار که شما اصلا وجود دارید ؛ عشق معنا می شود...<o:p></o:p></span></p><p> </p><p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL"><span lang="FA" style='line-height: 115%; font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt;'>ای مهربانتر از ما به ما ؛ ای پدر امت ؛ ای زیباترین تجلی خدا و ای خلیفه الله :<o:p></o:p></span></p><p> </p><p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL"><span lang="FA" style='line-height: 115%; font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt;'>بر ما ببخش همه ی این غفلت ها را ؛ فراموشی ها را ؛ درک نکردن ها را ...<o:p></o:p></span></p><p> </p><p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL"><span lang="FA" style='line-height: 115%; font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt;'>آقای من ، مولای من ، ثانیه های عمر زمین چه بی مهابا در پی هم می گذرند و ما حتی برای لحظه ای روی همچون ماهت را ندیدیم ، حضور سبز و بهاریت را لمس نکردیم ، صدای گیرا و صوت دلنشین قرآنت را نشنیدیم...<o:p></o:p></span></p><p> </p><p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL"><span lang="FA" style='line-height: 115%; font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt;'>آقا جان بیا و این زمین خزان زده را جانی دوباره ببخش ، بیا و با آمدنت لبخند را به لب هایمان هدیه کن...<o:p></o:p></span></p><p> </p><p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL"><span lang="FA" style='line-height: 115%; font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt;'>خدای من ؛ کمک کن با دلی پاک و اندیشه ای الهی وتلاش مستمر در زمره ی یاران صاحب الامر (عج) قرار گیریم و حتی برای ثانیه ای دلیل ناراحتی قلب مبارکش نباشیم.<o:p></o:p></span></p><p> </p><p align="center" class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" dir="RTL"><span lang="FA" style='line-height: 115%; font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt;'>" آمیـــــــــــن یا رب العــــــــــا لمیـــــــــــن "<o:p></o:p></span></p><p> </p><p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL"><span lang="FA" style='line-height: 115%; font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt;'>پ ن :<o:p></o:p></span></p><p> </p><p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL"><span lang="FA" style='line-height: 115%; font-family: "B Hamid"; font-size: 18pt;'>ادامه ی مطلب به مناسبت سالگرد شهادت عموی عزیزم...</span><span style='line-height: 115%; font-size: 18pt; mso-bidi-font-family: "B Hamid";' dir="LTR"><o:p></o:p></span></p><p> </p></font><p>&nbsp;</p>