مهریه
از قبل به پدر و مادرم گفته بودم دوست دارم مهریه ام یك جلد قرآن و یك اسلحه باشد .
اینكه چه جوز اسحله ای باشد ، برایم فرقی نداشت .
پرسید : ‹‹ نظرتون راجع به مهریه چیه ؟ ››
گفتم : هر چی شما بگین .
گفت : ‹‹ یك جلد قرآن و یك كلت كمری ، چطوره ؟ ››
گفتم : قبول .
هیچ كس بهش نگفته بود ؛ نظر خودش بود .
قبلاً به دوستانش گفته بود : ‹‹دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشه . ››

 


یك جلد كلام الله 
مهریه ام یك جلد كلام الله بود و یك سكه طلا .
محمد ، آن یك جلد قرآن را پس از ازدواج خرید و در صفحه اولش نوشت :
‹‹ امیدم در این است كه این كتاب اساس حركت مشترك ما باشد و نه چیز دیگر ؛ كه همه چیز فناپذیر است جز این كتاب . ››
مانده بود سكه . آن را هم بعد از عقد بهش بخشیدم .


وفای به عهد

بعد از جشن عروسی ، یه سه- چهار روز بعد با هم رفتیم مشهد . برای زیارت به حرم امام رضا (ع) مشرف شدیم .
حسین نگاهی به من كرد و گفت : ‹‹ طیبه خانم! می خوام یه دعا بكنم ، دوست دارم تو آمین بگی . ››
خندیدم و گفتم : ‹‹ تا چی باشه ! ››
جواب داد : ‹‹ تو كارت نباشه . ››
گفتم : خب ، هر چی شما بگین .
ای كاش این حرف را نمی زدم ، چون وقتی این جمله را گفتم ، حسین رو به گنبد طلایی حرم حضرت رضا (ع) ایستاد ؛ دستانش را بلند كرد و گفت : ‹‹ اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلك ! ››
عرق سرد تمام وجودم را گرفت . قطرات اشك بی اختیار بر گونه هایم جاری شد . با صدایی گرفته به قولم وفا كردم ؛ گفتم ‹‹ آمین ››





برچسب ها:خاطرات شهدا، شهید، مهریه،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 26 مهر 1391ساعــت01:25 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
کسی که از مفقود الاثر شدنش هم خبر داشت!
عملیات كربلاى 5 شروع شده بود. من مسئول قبضه ى خمپاره ى 60 گردان پیاده ى المهدى (عج) بودم كه قرار بود بعد از گردان غواص ها وارد عمل شوم.
با قایق هاى تندرو به سمت نیروهاى عراقى پیش مى رفتیم. وسط دریاچه ى ماهى قایقمان خراب شد.
هرچه سعى كردیم، روشن نشد كه نشد. ماندیم وسط آب و دشمن هم چنان اطراف ما را مى زد. تا این كه قایقى كه از خط بر مى گشت از راه رسید و ما را بكسل كرد و برد عقب.
شب تا صبح كنار اسكله ى شهید باكرى ماندیم. روز بعد رفتیم جلو، یعنى انتهاى كانال ماهى. سومین شبى بود كه زیر آتش دشمن تاب مى آوردیم.
رفیقى داشتیم به نام هاشم اعتمادى. به من گفت: 'حسین! پلاكم را موقع غذا خوردن در اسكله جا گذاشتم؛معنى اش این است كه من شهید و مفقود مى شوم.'
گفتم: 'كارت پلاك كه دارى. بده شماره اش را روى دست و پایت بنویسم'.
گفت: 'شاید دست هایم هم قطع شود'. گفتم: 'بس كن دیگر، این قدر خودت را لوس نكن'. بعد، هر دو سكوت كردیم. صبح شد. هنوز هوا كاملا روشن نشده بود كه با خمپاره ى 60 ما را زدند.
هاشم سر و سینه اش داغان شد.
چند دقیقه بعد خمپاره ى دیگرى آمد و همان طور كه خودش پیش بینى كرده بود، دست هایش را قطع كرد.




برچسب ها:شهید، خاطرات شهدا، کسی که از مفقود الاثر شدنش هم خبر داشت!،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 19 مهر 1391ساعــت01:20 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
زیباترین رفتن...

پنج ، شش روزی قبل از شهادتش بود كه برایم نامه فرستاد .
نوشته بود : ‹‹ سعی كن خودت را به خدا نزدیك كنی ؛ تا به حال امتحان كرده ای؟
وقتی به او نزدیك شوی تمام غم ها را فراموش می كنی و همه غصه ها از یاد می رود .
سعی كن به او نزدیك شوی . از رفتن من هم ناراحت نباش . بر فرض كه الان نروم و زنده بمانم ؛
فوقش ده یا بیست سال دیگر باید رفت . پس چه بهتر كه رفتن را همین حالا خودم انتخاب كنم كه زیباترین رفتن ها مرگ سرخ است . ››
كلمه به كلمه نامه اش با نامه های قبلی فرق داشت . با خواندن نامه به یقین رسیدم كه به زودی از كنارم پر می كشد پنج ، شش روزی قبل از شهادتش بود كه برایم نامه فرستاد .




برچسب ها:خاطرات شهدا، زیباترین رفتن، شهید، شهادت،
"
+ نوشته شـــده در یکشنبه 16 مهر 1391ساعــت01:16 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
وصیت نامه ی عجیب

پس از مدتی مرخصی، دوباره عازم جبهه شده بودم. سوار ماشین كه شدم برای یك لحظه مسافران را برانداز كردم كه ناگاه چشمم به او افتاد كه روی صندلیهای ردیف آخر نشسته بود. آشنایی مختصری با او داشتم. طلبه‏ای بسیجی كه بسیار مؤدب و مقید به آداب اجتماعی بود. او در یكی از مدارس جنوب تهران مشغول تحصیل بود... با اشتیاق رفتم و كنارش نشستم. با احترام زیاد به من جا داد و پس از سلام و احوالپرسی از او پرسیدم: «راستی عباس! اهل كجای تهران هستی؟».

در حالی كه سرش را به زیر انداخته بود با گوشه‏ی چشم نگاهی به من كرد و گفت: «خانه‏مان در كوی مهران است».

خیلی تعجب كردم و گفتم: «عباس! تو همان طلبه‏ی هم‏محل ما هستی كه بچه‏ها به من گفته بودند! منم بچه‏ی همان كوچه‏ام!».

عباس با لبخند ملیحی گفت: «پس شما هم همان طلبه‏ای هستید كه شنیده بودم ساكن كوی مهران است؟».

بعد هر دو خندیدیم و خوشحال از این اتفاق جالب، ساعتهایی را كنار هم گذراندیم. آنچه مرا به حیرت واداشته بود، اخلاص، ایمان و بی‏آلایشی او بود.

ساعت دو نیمه‏ی شب می‏بایست از هم جدا می‏شدیم. او باید اندیمشك پیاده می‏شد و من مقصدم اهواز بود. ساختمانهای پرخاطره‏ی پادگان دوكوهه پیدا شد، مكان مقدسی كه قدمگاه هزاران شهید بسیجی و دهها سردار دلاور همچون حاج احمد، حاج همت، حاج رضا، حاج عباس، حاج دستواره و حاج توری بوده و هست.

عباس از جایش برخاست، گویی نیرویی مرا به طرف او می‏كشید. با آرامی گفت: «حمید آقا! امشب بیا پیش ما، فردا صبح برو».

گفتم: «نه خیلی ممنون! حتما باید بروم؛ كار دارم».

او به آرامی خداحافظی كرد و من با تأسف از این جدایی، پیشانی او را بوسیدم. اگر می‏دانستم این آخرین دیدار ما است، آن شب او را ترك نمی‏كردم.

پس از عملیات كربلای پنچ، من بر اثر جراحتی مختصر در بیمارستان بستری شدم. همان جا بود كه بچه‏ها خبر آوردند «عباس عباس» شهید شد. من اصلا نمی‏خواستم این حرف را باور كنم، گفتم: «چی... عباس؟ عباس آقا؟»؛ اما به ناچار می‏بایست قبول می‏كردم كه او هم پرید.

یكی از بچه‏ها داستان عجیب شهادت عباس را از زبان رفیق و همسنگرش این چنین می‏گوید: «ما در خط مقدم مشغول كار بودیم كه ناگهان دیدم هوا پر از غبار شد. به طرف عباس رفتم. دیدم عباس عزیز، سر در بدن ندارد اما با تعجب بسیار مشاهده كردم پیكر بی‏سر عباس كه به طرف قبله افتاده بود، بلند شده و روی دو پا نشست، آنگاه از بدن صدای سلام بر مولایمان حسین علیه‏السلام را شنیدم كه گفت: «السلام علیك یا اباعبدالله!».

او می‏گفت در این حال بیهوش شد و مرتب هم تكرار می‏كرد: «به خدا راست می‏گویم؛ اما شما شاید حرف مرا باور نكنید».

بعد از این شهادت، پدر صبور عباس تعریف می‏كرد: «عباس سه وصیت جالب داشت؛ اول این كه مرا در عمامه‏ام كفن كنید. من كه ابتدا وصیتنامه‏ی او را خواندم تعجب كردم كه آن پیكر رشید و این عمامه‏ی كوچك باریك، با هم چه تناسبی دارند؟ اما هنگامی این تناسب برایم یقینی شد كه پیكر مطهر عباس را دیدم؛ عباس من سر در پیكر نداشت و یك دست او هم قطع شده بود.

دوم این كه عباس گفته بود: هنگام برداشتن جنازه‏ی من برای تشییع، چهارده سید به یاد چهارده معصوم علیهم‏السلام جنازه‏ی مرا بردارند كه آن را عملی ساختیم.

سوم این كه فرموده بود: هنگام تدفین جنازه‏ام اذان بگویید و ما هنگام تدفین او درصدد اذان گفتن بودیم كه ناگهان صدای اذان از بلندگوهای بهشت زهرا طنین‏انداز شد. به ساعت كه نگاه كردیم دیدیم ساعت دوازده ظهر است و ما در تعجب از این همه لطف خدا بودیم كه هر وقت حضرتش بنده‏ای را دوست بدارد چگونه به خواستهای او جامه‏ی عمل می‏پوشاند».

(روزنامه‏ی جمهوری اسلامی، 8 / 10 / 66، ص 8)

راوی: حمید آقایی




برچسب ها:خاطرات شهدا، شهید،
"
+ نوشته شـــده در سه شنبه 28 شهریور 1391ساعــت01:12 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
دو پرنده....

زندگی ای داشتیم که به گفتن نمی آید. دو تن بودیم، همچون دو روح، دو پرنده خیالی، بال در بال هم، در بهشت آرزوهای جوانی.

با هم بودیم.

روزهای آخر می گفت: «من از همه چیز بریده ام. از خداوند بخواه مهر تو را هم از دلم بردارد تا هر چه زودتر رها شوم.»

و یک شب من بریدن او را حس کردم.

نگاه سردش را که دیدم، تنم لرزید؛ با خودم گفتم: «نکنه آخرین شب باشه!»

وقتی سر جنازه اش رسیدم، خم شدن و نگاهی به پاهایم انداختم. می خواستم مطمئن شوم آیا هنوز پایی برای رفتن باقی مانده است؟ با هم بودیم، اما یکی رفت و دیگری ماند.




برچسب ها:خاطرات شهدا، شهید، دو پرنده،
"
+ نوشته شـــده در یکشنبه 19 شهریور 1391ساعــت01:09 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
سلام مرا به امام برسان

هر چند وقت یكبار اعزام بود، اما من هر چه مى رفتم و مى آمدم موفق نمى شدم ثبت نام كنم تا اینكه با كاروانى در سال 65 (بیست و دوم تیرماه) به جبهه راه یافتم. به واحد بهدارى مراجعه كردم، پرسیدند چرا جاى دیگرى نرفتى؟

گفتم: هر كجا مى روم مى گویند تو جثه ندارى و نمى توانى كار كنى. خلاصه با گریه و التماس، مرا پذیرفتند و به عنوان امدادگر به “گردان حزب الله” فرستادند. سحرگاه شبى كه دشمن اقدام به تك سنگین كرده بود، براى انتقال اجساد شهداى گردان و حمل مجروحین دست به كار شدیم. تا عصر آن روز به هر مكافاتى بود، زخمیها و شهدا را به پشت منتقل كردیم. در چهره مجروحین جز شادى و به زبانشان جز ذكر خدا چیزى نیافتم. یكى از شهدا، امدادگر همسنگر خودم بود. بعد از ناراحتى و گریه و زارى در كنارش، دفترچه كوچكى پیدا كردم كه خطاب به من عبارتى به این مضمون نوشته بود: حسین عزیزى، در صورت زنده بودن سلام مرا به خمینى عزیز برسان و بگو كه “پایان مأموریت بسیجى اسلام، شهادت است”.

 

 

من قسم خورده ام

در عملیات بدر [19/12/63- شرق رودخانه دجله، هورالهویزه] یكى از برادران زخمى شده بود. هر چه مى كردند اسلحه اش را بگذارد و برود عقب قبول نمى كرد. گفتم: مى بینى كه دیگر نمى توانى به عملیات ادامه بدهى، چرا نمى روى. بچه كه نیستى. گفت: مى دانى، قسم خورده ام تا نفس دارم از این مملكت و انقلاب دفاع كنم. چطور مى توانم خودم را راضى كنم و با این زخم جزئى بروم عقب و اسلحه ام را زمین بگذارم!




برچسب ها:خاطرات شهدا، شهید، جبهه، بسیجی،
"
+ نوشته شـــده در یکشنبه 5 شهریور 1391ساعــت01:01 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
ازدواج دوم!

برخورد اولمان بود. به من گفت: «شما می دونید من قبلاً ازدواج کردم و این ازدواج دوم من است؟»

انتظار نداشتم، گفتم: «نه! به من نگفته بودند.»

گفت: «شما باید بدونید من قبلاً با جبهه و جنگ ازدواج کرده ام، شما همسر دوم من هستید.»

همه چیز را رک و پوست کنده گفت.

گفت: «انتهای راه من شهادت است و اگر جنگ هم تمام شود و من شهید نشوم هر کجای دنیا که جنگ حق علیه باطل باشد، می روم آنجا تا شهید شوم.»

خبر شهادتش را که آوردند، برای من غیرمنتظره نبود. آمادگی اش را داشتم.

 




برچسب ها:خاطرات شهدا، شهید، جبهه،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 1 شهریور 1391ساعــت01:04 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
کارت عروسی

برادر کوچکش مجروح شد. در رشت بستری اش کردند.

موقع ملاقات با آن همه درد گفت: «احمد! برات یه دختر پیدا کردم.» رفتند خانه شان حرف زدند.

قرار گذاشتند جمعه ی بعد آنها بیایند اصفهان، خطبه ی عقد را بخوانند. همه منتظر بودند. احمد گفت: «نمی آیند. یعنی من گفتم نیایند.»

تعجب کردیم؛ پرسیدیم: چرا؟

گفت: «آخر تماس گرفتند شرط عقد گذاشتند؛ نرفتن من به جبهه.»

 

«بسم رب الشهداء و الصالحین

وصیت نامه و یا بهتر بگویم؛ کارت عروسی.

عزیزان! در خانه ی خیلی ها برای پیدا کردن همسر آینده تان رفته اید، اما خود آن خانه را پیدا کردم. ابدی، نورانی، دارای صاحبی بخشنده و مهربان. مهریه اش البته پرارزش است. اما در برابر او ارزشی ندارد. عروس من شهادت است.»

شهید که شد، متن وصیت نامه اش را برای همه فرستادند تا همه در مراسم عروسی شرکت کنند.

مراسم باشکوهی بود.




برچسب ها:خاطرات شهدا، شهید،
"
+ نوشته شـــده در شنبه 28 مرداد 1391ساعــت10:09 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
خیلی زیباتر

هیچ وقت برای رفتن به جبهه مانعش نشدم، اما اخلاقم را می دانست که چقدر زود دلواپس می شوم. به همین دلیل بعد از هر عملیات به من زنگ می زد و خبر سلامتی اش را می داد.

چند روزی از عملیات گذشته بود و هیج خبری از او نداشتم. نگران بودم، می ترسیدم اتفاقی برایش افتاده باشد. خودم را دلداری می دادم که شاید مجروح شده و بستری است؛ اما انگار دلم نمی خواست قبول کنم.

دو روزی می شد که دوستانش به خانه سر می زدند و با پدرش صحبت می کردند. به خیال خودشان می خواستند مرا آماده کنند. کم کم شروع کردند، گفتند: حسن مجروح شده، عکسش را لازم داریم ...

با شنیدن حرف هایشان به یقین رسیدم که دیگر حسن را نمی بینم.

گفتم: «ما خودمان سال هاست که با همین حرف های راست و دروغ خانواده ها را آماده می کنیم تا خبر شهادت عزیزانشان را بدهیم، من سال هاست که آمادگی اش را دارم، اگر شهید شده راستش را بگویید.»

آن وقت بنده های خدا خبر شهادت حسن را به من دادند و گفتند: حسن را به معراج آورده اند.

همان روز به معراج رفتم؛ او را دیدم.

انگار خواب بود. خیلی زیباتر از زمان زنده بودنش




برچسب ها:شهید، خاطرات شهدا،
"
+ نوشته شـــده در دوشنبه 2 مرداد 1391ساعــت10:09 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
نوجوانی شهید محمد معماریان

خیلی از کارهای خانه را که بلد بود خودش انجام میداد.وقتی هم مانع میشدیم میگفت: کجای اسلام آمده که همه ی کارهای خانه را باید مادر انجام بدهد؟ چند ماهی میرفت کلاس خیاطی،زود یاد گرفت.باباش هم براش چرخ خیاطی گرفت،لباس های مردانه میدوخت.کم کم مشتری گرفت.درآمد هم داشت .درآمدش رو با مشورت و حساب شده خرج میکرد.

ماهنامه ی امتدادشق

مرکز فرهنگی مطاف عشق




برچسب ها:خاطرات شهدا،
"
+ نوشته شـــده در جمعه 23 تیر 1391ساعــت01:37 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
وصیت نامه ی شهید محسن چیت ساز

بسم الله الرحمن الرحیم

والعصر ان الانسان لفی خسر الا الذین امنوا و عملوا الصالحات و توصوا بالحق توصوا بالصبر(عصر۱-۳)

به درستیکه انسان هر آینه در زیانکاریست مگر آنان که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و توصیه کردند به راستی،وصیت کردند به شکیبایی.

ها من ناصرا ینصرنی؟       آیا کسی هست مرا یاری کند؟

این ندای حسین(ع)است،این ندای سیدالشهدا است که کمک میخواهد.گرد و غبار جنگ برچهره ی اوست و دیگر یار و یاوری به جز خدای خویش ندارد.آری و اینک حسین زمان ما میگوید هل من ناصرا ینصرنی؟

بس شتابان و با صمیم دل به طرف جبهه های نبرد هجوم آورید باشد که خدا یار و مددکار شما باشد در آن روز که مرگ برای انسان مقدر است اگر در اعماق دریاها و یا بر بالای ابر ها مقام کند بالاخره چشم از جهان خواهد بست و دنیا را بدرود میگوید در صورتیکه بقیه ای از عمر او برقرار باشد اگر در میان آتش سوزان افتد یا به کام گرداب های ژرف و عمیق فرو رود.

بنابراین هرگز از میدان جنگ و مبارزه ترس و اندیشه نداشته باشید این است که هدف کلام امیرالمومنین علی علیه السلام ،بس ای مردم فداکار که با جانتان در جبهه ها و با مالتان در بشت جبهه ها ایثار میکنید،برای جنگ و جهاد از همدیگر سبقت بگیرید،همانگونه که در زمان رسول (ص) از همدیگر سبقت میگرفتند.

ای جوانان اصفهان،ای جوانان ایران،ای جوانان میلمان دنیا بشتابید که گاه بیداری رسید. به خدا قسم این دنیا یک ریال ارزش نداردو آخرش همه میگذارند و میروند.انقر مال جمع میکنی برای چه؟ مگر کسی از قارون هم بیشتر مال جمع کرد و آخر هم به زیر خاک رفت.به یاد شب اول قبر بیوفتید و کمی کمتر احتکار یا جنایت به جامعه ی خود بکن.مگر این مردم بی گناه چه کرده اند؟

(انسان) ای که خودت هم میدانی  آخر میروی به زیر این خاک،چرا انقدر به خودت مغروری بس باز آی که در رحمت خدا باز است و عجله کن بسوی توبه قبل از مرگ.

و شما ای مادر دلسوز و بدر مهربانم از اینکه گاهی اوقات شما را اذیت میکردم و یا شوخی میکردم مرا ببخشید و حلالم کنید.از غم مرگ من به سوگ ننشینید که به خدا من نمرده ام  بلکه زنده ام  و نزد روزی دهنده ی شما، روزی میخورم. و شما ای برادران رهرو راهم باشید.

و شما ای دوستان مرا حلال کنید وسلاح بر زمین افتاده ام را بردارید و بستیزید. زینب علیه السلام آن چنان شیرین رسالت  برادر و عزیز و مونس خود را با بیانی شیوا به مردم میرساند که گوئی زینب عضوی از حسین(ع)است.

ای خواهران عزیزم که یک عمر غم خوار من بودید خود را زینب گونه کنید و حجابتان را ، این جهاد فی سبیل الله که از جنگ در راه خدا بالاتر است حفظ کنید زیرا که بی حجاب عروسک شرق و غرب است و دنیا را میخواهید که او خود عاشقانه به دنبال شما خواهد افتاد  و فریب زرق و برق های آن را نخورید که سخت نابایدار و بر فریب است.

و در آخر از تمام دوستان و خویشان،برادران و خواهران،بدر و مادرم و همه و همه حلالیت میطلبم امیدوارم که مرا ببخشید همانطور که خدا بخشید.

والسلام

محسن چیت ساز

۲۲ ماه مبارک رمضان

۱۳/۴/۱۳۶۲

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست
من نوشت:آری هنوزم حسین زمان ما میگوید هل من ناصرا ینصرنی،هنوزم بر لب های رهبرمان ندای این عمار جاریست.ای کاش همه از عمق وجود به این ندا لبیک بگوئیم.ای کاش بعضی جوانان و نوجوانان کشورمان به جای گذراندن وقت در بازارها برای یافتن مد های جدید یا گشتن در سایت های اینترنتی برای دانلود آهنگ ها،فبلم ها و عکس های حرام ،ندای این عمار رهبر را میشنیدند.
ای کاش به جای اینکه رور و شب به دنبال جدید ترین عکس های بازیگران و خوانندگان باشند به دنبال افزایش بصیرتشان بودند تا فریب بازیچه های دشمن را نخورند،ات هویت دینی و ملی خود را گم نکنند، تا خون شهدا لگدمال نگردد.
ای کاش به جای خواندن زندگینامه ی فلان بازیگر،زندگینامه ی شهدا را بخوانند تا راه واقعی زندگی و رسیدن به سعادت ابدی را بیابند.
ای کاش بدانند شهدا زنده اند....
ای کاش با آمدن منجی دنیا زیباتر شود...
ای کاش................
"اللهم عجل لولیک الفرج."



برچسب ها:خاطرات شهدا، شهید محسن چیت ساز، عموی عزیزم،
"
+ نوشته شـــده در جمعه 23 تیر 1391ساعــت01:36 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
شهید امیرناصرسلیمانی

بدن مطهرش را با دو شهید دیگرتحویل بنیاد شهید داده و گذاشته بودند سرد خانه.نگهبان سردخانه میگفت:یکی شان آمد به خوابم و گفت:جنازه ی من را فعلا تحویل خانواده ام ندهید! از خواب بیدار شدم.هرچه فکر کردم کدامیک از این دو نفر بوده،نفهمیدم.گفتم ولش کن،خواب بوده دیگه. فردا قرار بود جنازه ها را تحویل بدهیم که شب دوباره خواب شهید رو دیدم.دوباره همون جمله رو بهم گفت. این بار فورا اسمش رو سوال کردم.گفت: امیر ناصر سلیمانی.از خواب بیدارشدم.رفتم سراغ جنازه ها.روی سینه ی یکیشان نوشته بود"شهید امیر ناصر سلیمانی" بعد ها متوجه شدم توی اون تاریخ،خانواده اش در تدارک مراسم ازدواج برادرش بودند،شهید خواسته بود مراسم برادرش بهم نخورد.

 

فرمانده،فرمان قهقهه،ص۳۶

مرکز فرهنگی مطاف عشق




برچسب ها:خاطرات شهدا،
"
+ نوشته شـــده در جمعه 23 تیر 1391ساعــت01:31 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()