تبلیغات
آسمانی ها
میهمانی قهرمان های بی نشان

همه جای عالم رسم است تا چشم مردم به یک آدم معروف می افتد، دورش جمع میشوند و ابراز احساسات میکنند...

خیلی ها معتقدند امروز رسانه های تصویری حرف اول و آخر را در فضای جوامع می زنند.کافی است این رسانه ها بخواهند کسی را "چهره" کنند... تصاویرش را آن قدر با آب و تاب  به خورد مردم میدهند که همه آرزو کنند یک بار هم که شده او را از نزدیک ببینند، با او عکس یادگاری بگیرند، یا امضایی و یا حتی سلامی...

این جا نقطه ای از زمین است که حساب و کتاب های عالم مادی درست از آب درنمی آید! این جا مردم به استقبال کسی می روند که نه تنها تصویری از او ندیده اند،بلکه اصلا عکسی از او وجود ندارد که کسی در پی ثبت آن باشد!کسی که نه پست و مقامی دارد،نه اسم و رسمی! نه هنر پیشه و ورزشکار است!

اصلا دستی ندارد که بتواند امضایی به جا بگذارد؛بدنی ندارد که بشود کنارش ایستاد و عکس یادگاری گرفت...

این جا قواعد خودساخته ی دنیای مادی جواب نمی دهد،که اگر جواب می داد یا هنوز باید به اربابان خارجی شاه ملعون تعظیم می کردیم و یا هرروز در مقابل عکس صدام معدوم،سلام هیتلری می دادیم!

این جا نقطه ای از زمین است که مردمش حصرشعب ابی طالب را با جهاد بدر و خیبر خواهند شکست و هیمنه ی پوشالی شرق و غرب را با سجیل های ابابیل پیل افکن،به خاک سیاه می نشانند...

این جا جمل جواب نمی دهد،نهروان و صفین نیز.این جا صبح ها با عاشورا شروع می شود،شب ها با عاشورا به پایان می رسد؛روزها به عشق کربلا سپری می شود...

این جا  " ایران" است... امروزشهرهای  ایران ما میزبان80 شهید گمنام بودند...

 

 

آری راه حل همه ی مشکلات اقتصادی،سیاسی،فرهنگی و... این جامعه،تنها همین یک مشت استخوان است.

رایحه ی شهادت  که در شهر می پیچد،جان ها طراوتی دوباره می گیرد.دیگرکسی گوشش به بوق ماهواره ها بدهکار نیست!

چشم ها که به تابوت قهرمان های بی نشان می افتد،انا رجل های سیاسی کنار می رود و بارش رحمت اتحاد و همدلی،بار منیت های نفسانی را محو می سازد.

وقتی تابوت شهید بر شانه های شهر تشییع می شود،دیگر جایی برای هیاهوی مدعیان باقی نمی ماند.

یک مشت استخوان بی نام و نشان ،در سکوتی آرام بخش ،تیرگی دل ها را صیقل می دهد و زلالی فطرت ها را احیا می کند و به یادمان می آورند راهی را که انتخاب کرده ایم تمام سختی هایش چیزی جز زیبائی نیست و رنجش" اهلی من العسل " است.حب و بغض های شخصی که از دل ها زدوده می شود،مسیر حق،بهتر نمایان می شود.مسیر نورانی که گردش به چپ و راست در آن ممنوع است.طریقت این مسیر بر مبنای شریعت است.مقصد آن هدایت است و ره توشه اش حب ولایت.در کتاب نجات بخش ولایت ،هیچ صفحه ای با خط کوفی به چشم نخواهد خورد.شهدا صراط مستقیم رستگاری را این گونه پیمودند.

دوست عزیز؛معروفی؟ مشهوری؟دانشمندی؟کتاب زیاد خوانده ای؟حرف برای گفتن داری؟کلاست بالاست؟حقت بیشتر از این مقامی است که داری؟؟؟؟ هرچه و هرکه که هستی ،با خودت یکبار خلوت کن که اگر نسخه های خوش خط و نگار تو حیات بخش بود،وضع تو و مریدانت بهتر از این بود که هست.حالا بیا و همرنگ صداقت مردم،دلت را سنگ فرش قدوم میهمانانی کن

که حضورشان ، گرمی بخش واپسین روزهای پائیز دیارمان است.پشت تابوت شهدا می توان راه را پیدا کرد... میتوان خود را شناخت... میتوان به خدا رسید...

 




برچسب ها:شهید، تشییع80شهیدگمنام، شهدای گمنام، قهرمانان بی نشان،
"
+ نوشته شـــده در پنجشنبه 30 آذر 1391ساعــت01:31 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
غربت پروانه ها....

غربت پروانه

همسایه بود با شهدا نوجوانى‏اش

با جنگ رفته بود تمام جوانى‏اش

با لاله‏ها رفاقت او امتداد داشت

مردى كه جبهه بود همیشه نشانى‏اش

دریاترین دلى كه دلم مى‏شناخت بود

پر بود از صفا سبد مهربانى‏اش

پیشانى‏اش طلیعه پرواز بود و صبح

شب بى‏خبر نبود زسوز نهانى‏اش

سوگند مى‏خورم كه نبود از خدا جدا

یك لحظه در فشردگى زندگانى‏اش

حسرت نصیب ماندن او بودم و شدم

حیرت دمیده از سفر ناگهانى‏اش

آقا، دلم زغربت پروانه‏ها پرست

چون ابر نوبهارم اگر مى‏تكانى‏اش

 




برچسب ها:شعر، شهید، غربت پروانه ها،
"
+ نوشته شـــده در شنبه 11 آذر 1391ساعــت01:43 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
شهید مهدی زین الدین

نصف شب از شناسایی برگشته بود.

وقتی دید بچه ها توی چادر خوابن برای اینکه سرو صدا نشه بیرون چادر خوابید.

یه بسیجی اومده بود نگهبان بعدیو صدا بزنه زین الدین رو نشناخت.

شروع کرد با قنداق اسلحه به پهلوش زدن

هی میگفت: بلند شو نوبت پستته بالاخره مهدی اسلحه رو ازش میگیره میره سر پست و تا صبح نگهبانی میده.

صبح زود نگهبان پست بعدی به بسیجیه میگه : چرا دیشب منو صدا نزدی؟

اونم میگه: من که صدات زدم، تو هم پا شدی رفتی سر پست!

آخر ته و توی قضیه رو که در میاره میفهمه دیشب فرمانده لشگر و فرستاده سر پست...




برچسب ها:شهیدمهدی زین الدین، شهید،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 1 آذر 1391ساعــت06:06 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
شهید اللهیار جابری

شهید اللهیار جابری

اومد روی یه صفحه کاغذ نوشت: حاسبوا قبل ان تحاسبوا

یکم پایین تر اسم چند تا گناه رو ردیف کرد و جلوی اونها رو خالی گذاشت.

بعدش هم برگه رو تکثیر کرد و به هر کدوم از مربیا یه دونه داد.

بهشون هم گفت: شبها بنشینید و کاراتون رو بررسی کنید ، ببینید خدای نکرده چند تا دروغ گفتید؟ غیبت چند نفر رو کردید؟ تهمت زدید یا نه؟ بدبینی داشتید؟کارهای خوبتون چقدر بوده؟ و...

خلاصه باید هواسمون به کارامون باشه.

سر هر ماه اگه یه نگاه به این برگه بندازیم حساب کار دستمون میاد.

این کار شهید تاثیر زیادی رو مربیا گذاشت و خیلی چیزا رو عوض کرد.




برچسب ها:شهید اللهیار جابری، شهید،
"
+ نوشته شـــده در شنبه 27 آبان 1391ساعــت04:38 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
وصیت نامه ی شهید محمدرضا شفیعی

بسم الله الرحمن الرحیم

« یا اَیتُها النَفسُ المُطمَئِنَه اِرجِعی اِلی رَبِک راضیه مَرضیه فَادخُلی فی عِبادی و ادخُلی جَنّتی »

به نام الله .پاسدار حرمت خون شهیدان ، درهم کوبنده ی کاخ ستمگران .
او که عالم هستی را از هیچ آفرید و همه را از حکمتش تعادل بخشید . و با سلام و درود بی کران بر تمامی رهروان راه حسین . آنان که در این راه قدم نهادند و گلوی خود را با شربت شیرین شهادت تر کردند و جان خود را فدای اسلام و قرآن نمودند .

« ما بندگان خدا هستیم و در راه او قیام می کنیم اگر شهادت نصیب شد ، سعادت است »

اینجانب محمدرضا شفیعی فرزند مرحوم حسین شفیعی لازم دانستم که چند سطر وصیتی با امت حزب الله داشته باشم . و حال که وقت آزاد شدن من از قفس دنیوی رسیده است لازم دانستم که به جهاد در راه خدا بپردازم که اگر به درگاه باریتعالی قبول گردید به سوی زندگی سعادتمند و جاوید دیگری پر بکشم .
من یکی از بسیجی هایی هستم که برای اجرای احکام اسلام به جهاد پرداخته ام و از ریخته شدن خونم در این راه باکی ندارم . چون راه ، راه انبیا و اولیای خداست و بایستی پیروی از شهید تشنه لب کربلا نمود :

« اِن کانَ دینِ محمدٍ لَم یَستَقِم اِلا بِقَتلی فَیا سُیُوفَ خُزینی »

بعد از شهادت من این سعادت را جشن بگیرید که سنگر خونین من حجله ی دامادی من بوده است و ما شهادت را جز سعادت نمی دانیم . چون شهادت ارثی است که از انبیا به ما رسیده است . سفارش من به کسانی که این وصیت نامه را می خوانند این است که سعی کنید که یکی از افرادی باشید که همیشه سعی در زمینه سازی برای ظهور صاحب الامر دارند و بکوشید اول خود و بعد جامعه را پاک سازی کنید و دعا کنید که این انقلاب به انقلاب جهانی آقا امام زمان متصل شود . پس اگر می خواهید دعاهایتان مستجاب شود به جهاد اکبر که همان خودسازی درونی است بپردازید

ای برادر و خواهر مسلمان ، بدان که با شعار در خط امام بودن ولی در عمل دل امام را به درد آوردن ، وظیفه انسانی و اسلامی ما نیست . ای برادران ما که هنوز خود را نساخته ایم و تمام کارهایمان اشکال دارد چگونه می خواهیم دیگران را بسازیم و انقلابمان را به تمام جهان صادر کنیم . در کارها از خود محوری و تفسیر کارها به میل خود بپرهیزیم و سعی در خودسازی داشته باشیم و خیال نکنیم با کمی فکری که داریم ، فکرمان از همه بالاتر است و از همه خودساخته تر و خلاصه نظرمان بهتر است .برادران گرامی و ملت شهید پرور ، همیشه از درگاه خداوند بخواهید که به شما توفیقی عنایت فرماید که بتوانید در خط امام عزیزمان و برای رضای خدا گام بردارید .
ای جوانان ، نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد و مبادا در غفلت بمیرید که علی (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر در راه حسین و با هدف شهید شد . و ای مادران مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردای قیامت در محضر خدا نمی توانید جواب زینب را بدهید که تحمل 72 شهید را نمود همه مثل خاندان وهب جوانانتان را به جبهه های نبرد بفرستید و حتی جسد او را هم تحویل نگیرید ، زیرا مادر وهت فرمود : پسری را که در راه خدا داده ام پس نمی گیرم
و از خواهران گرامی تقاضامندم که از فاطمه (س) یگانه سرور زنان سرمشق بگیرید و حجاب اسلامی خود را رعایت فرمایید.
امیدوارم روزی فرا رسد که همه ملت از زن و مرد و تا جوان و کودک به وظیفه اسلامی خود آشنا شوند و مرتکب گناه نشوند .

در آخر از مادر گرامی خودم حلالیت می طلبم و امیدوارم از زحماتی که برای من کشید مزد آن را از زینب (س) بگیرد و امیدوارم همچون دیگر خانواده ی شهدا استوار و مقاوم بمانید و کاری نکنید که دشمنان را شاد کند .

ای جوانان عزیز و ارجمند همانطور که امام فرمود : من چشم امیدم به شماست .
پس شما هم به ندای هل من ناصر حسین زمان لبیک بگویید و به سوی جبهه ها حرکت کنید و نگذارید اسلام و قرآن بی یاور بماند ....

والسلام

ما بندگان خدا بدنیا آمده ایم تا توشه ای برای آخرت جمع آوری نماییم و به سوی زندگی جاوید پر بکشیم .

«الهی تا ظهور دولت یارخمینی را برای ما نگه دار»

آمین

محمدرضا شفیعی

25/12/64





برچسب ها:وصیت نامه ی شهید محمدرضا شفیعی، شهید، شهادت، شهیدمحمدرضاشفیعی،
"
+ نوشته شـــده در سه شنبه 23 آبان 1391ساعــت06:11 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
شهیدی که بعد از16 سال پیکرش سالم بود

 

 

به ما اطلاع دادند که محمدرضا در اردوگاه موصل ، بعد از ده روز اسارت به شهادت می رسد و جنازه او را در قبرستان الکخ ما بین دو شهر سامرا وکاظمین دفن کرده اند...

سال ۸۱ یک روز اخبار اعلام کرد ۵۷۰ شهید را به میهن اسلامی باز گردانده اند...

زنگ درب خانه به صدا در آمد: به شما نوید می دهم پیکر محمدرضایتان را بعد از 16 سال آورده اند ولی پسر شما با بقیه فرق می کند؛ پیکر محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است...

وقتی وارد سردخانه شدم پاهام سست شده بود، نفسم بند آمد بالاخره او را دیدم، نورانی ومعطر بود موهای سر ومحاسنش تکان نخورده بود، چشمهایش هنوز با من حرف می زد.

بعثی ها بعد از مشاهده ی پیکر محمدرضا برای از بین بردن این بدن آن را سه ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند وحتی آهک هم روی آن ریخته بودند. بازهم چهره ی او بهم نریخته بود  فقط زیر آفتاب کبود شده بود.

یکی از همرزمان قدیمی محمدرضا، بالای قبر می گفت: من می دانم چرا بعد از ۱۶ سال سالم برگشته !

او غسل جمعه اش، زیارت عاشورایش، نماز شبش ترک نمی شد. همیشه با وضو بود، هر وقت در مجلس روضه شرکت می کرد یا در سنگر مصیبت می خواندیم، اشکهایش را به بدنش می مالید و گریه می کرد...

برای خواندن بقیه پست به ادامه ی مطلب بروید...



ادامه مطلب
برچسب ها:شهیدی که بعد از16 سال پیکرش سالم بود، شهید، شهیدمحمدرضا شفیعی،
"
+ نوشته شـــده در شنبه 20 آبان 1391ساعــت09:47 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
حساسیت به بوی کباب
حساسیت دارد به بوی کباب ، حالش خیلی بد می شود . یک بار خیلی اصرار کردیم که چرا ؟
گفت : اگر در میان مین بودی و به خاطر اشتباهی چاشنی مین فسفری عمل می کرد و دوستت برای این که معبر و عملیات لو نرود ، آن را می گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می شد و حتی داد نمی زد و از این ماجرا فقط بوی گوشت کباب شده توی فضا می ماند ، تو به این بو حساس نمی شدی ؟



برچسب ها:حساسیت به بوی کباب، شهید،
"
+ نوشته شـــده در شنبه 13 آبان 1391ساعــت02:56 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
وصیت نامه شهید امیر حاج امینی

وصیت نامه شهید امیر حاج امینی

سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاک و مخلص او.

بعد از مدت ها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم می دهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیده ام و آن در این جمله خلاصه می شود: خدایا! عاشقم کن.

از این که بنده بد و گنه کار خدایم، سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم، آرزوی مرگ می کنم؛ ولی باز چاره ام نمی شود. به راستی که (ان الانسان لفی خسر) هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم؛ جز این که دلم را به دو چیز خوش کرده ام؛

یکی این که با این همه گناه، دوباره مرا به سرزمین پاک و اخلاص و صفا و محبت باز گرداند؛ پس لابد دوستم دارد و سر به سرم می گذارد؛ هر چند که چشم دلم کور است و نمی بینم و احساسش نمی کنم؛ اگر چنین نبود، پس چرا مرا به این جا آورد؟

دوم این که قلبی رئوف و مهربان دارم و با همه بدی هایم، بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به تحمل هر گونه رنجی می شوم؛ بله به این دو چیز دلم را خوش کرده ام.

پس ای پروردگار من! اگر دوستم داری که مرا به این جا آورده ای، پس مرا به آرزویم که... برسان و یا به این خاطر که نمی توانم باعث رنجش کسی شوم، پس بیا و مرا مرنجان و خشنودم کن و مرا با خودت... .

دنیا برای ضعیف نفسان، یک گرداب هلاکت است. اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم، وای بر ما که دیگر نابودیمان حتمی است. خوشا آن کس که به یاری او، در این گرداب هلاک گردد.

ای حسین!

ای مظلوم کربلا!

ای شفیع لبیک گویان! ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم (به خواست او) شفاعتم کن و مگذار در این گرداب هلاکت هلاک گردم و ای خدا... .

بسیار بد و ضعیفم و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم؛ زیرا هنوز نشناختمت و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام؛ زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم؛ سختی ای که پر از شیرینی و لذت است؛ ولی افسوس که این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد.

خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.

اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد.

همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی

اگر چنین کنی، دیگر هیچ نخواهم؛ چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند، رهایی یافته و دیگر به سویت پر... .

خدایا! دل شکسته و مهربانم را مرنجان.

تو خود گفتی که به دل شکستگان نزدیکم؛ من نیز دل شکسته دارم.

ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم و این درد دل نمی دانم چه بگویم این تجربه تلخ و یا این وصیت نامه یا این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.

یا رب زِ کرم، بر من درویش نگر

هر چند نیَم لایق بخشایش تو

بر حال من خسته دل ریش نگر

حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد....

شنبه 7/4/65               
ساعت 5 بعدازظهر           
بنده مخلص و گنهکار، امیر حاج امینی

"منبع وبلاگ جانم فدای رسول الله"




برچسب ها:شهید، وصیت نامه شهید امیر حاج امینی،
"
+ نوشته شـــده در جمعه 12 آبان 1391ساعــت11:21 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
تقدیم به عموی عزیزم...

گرچه او نوجوان‏تر از من بود

با دلش همزبان‏تر از من بود

پله‏هاى نرفته را مى‏رفت

عرش را نردبان‏تر از من بود

گرچه ما هر دو یك غزل خواندیم

واژه‏هایش روان‏تر از من بود

سوخت در آتش و ، تبسم شد

پیكرش جاودان‏تر از من بود

تیر مى‏خورد و غرق خون مى‏شد

وقت رفتن، دوان‏تر از من بود

گرچه صدها غزل از آینه گفت

حیرتش بى‏زبان‏تر از من بود

غم دلدار گرچه در دل داشت

همه جا شادمان‏تر از من بود

دوست در او چگونه مى‏گنجید؟

بى‏گمان كهكشان‏تر از من بود

از سلامش درخت مى‏رویید

لب او باغبان‏تر از من بود

تا سرودن به خلوتش مى‏ریخت

شعرش آتشفشان‏تر از من بود

قرن‏ها از «شمین» جلو افتاد

گرچه او نوجوان‏تر از من بود




برچسب ها:شهید محسن چیت ساز، زندگینامه ی شهید محسن چیت ساز، برای عموجونم، شهید،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 3 آبان 1391ساعــت01:41 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
مهریه
از قبل به پدر و مادرم گفته بودم دوست دارم مهریه ام یك جلد قرآن و یك اسلحه باشد .
اینكه چه جوز اسحله ای باشد ، برایم فرقی نداشت .
پرسید : ‹‹ نظرتون راجع به مهریه چیه ؟ ››
گفتم : هر چی شما بگین .
گفت : ‹‹ یك جلد قرآن و یك كلت كمری ، چطوره ؟ ››
گفتم : قبول .
هیچ كس بهش نگفته بود ؛ نظر خودش بود .
قبلاً به دوستانش گفته بود : ‹‹دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشه . ››

 


یك جلد كلام الله 
مهریه ام یك جلد كلام الله بود و یك سكه طلا .
محمد ، آن یك جلد قرآن را پس از ازدواج خرید و در صفحه اولش نوشت :
‹‹ امیدم در این است كه این كتاب اساس حركت مشترك ما باشد و نه چیز دیگر ؛ كه همه چیز فناپذیر است جز این كتاب . ››
مانده بود سكه . آن را هم بعد از عقد بهش بخشیدم .


وفای به عهد

بعد از جشن عروسی ، یه سه- چهار روز بعد با هم رفتیم مشهد . برای زیارت به حرم امام رضا (ع) مشرف شدیم .
حسین نگاهی به من كرد و گفت : ‹‹ طیبه خانم! می خوام یه دعا بكنم ، دوست دارم تو آمین بگی . ››
خندیدم و گفتم : ‹‹ تا چی باشه ! ››
جواب داد : ‹‹ تو كارت نباشه . ››
گفتم : خب ، هر چی شما بگین .
ای كاش این حرف را نمی زدم ، چون وقتی این جمله را گفتم ، حسین رو به گنبد طلایی حرم حضرت رضا (ع) ایستاد ؛ دستانش را بلند كرد و گفت : ‹‹ اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلك ! ››
عرق سرد تمام وجودم را گرفت . قطرات اشك بی اختیار بر گونه هایم جاری شد . با صدایی گرفته به قولم وفا كردم ؛ گفتم ‹‹ آمین ››





برچسب ها:خاطرات شهدا، شهید، مهریه،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 26 مهر 1391ساعــت01:25 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
شهادت لیاقت میخواهد...
با بیست نفر از دوستان جیرفتی در بستان همكار بودم .
هر جا كه می رفتیم ، با هم بودیم . بین ما دوستی و صمیمیت زیادی پدید آمده بود .
یك روز كه از رقابیه به استراحتگاه برگشته بودم تا نماز بخوانم ، فرمانده آمد داخل اتاق و گفت :
‹‹ آقای بلوچ اكبری ! جانمازت را جمع كن ، اول برو گروهان ارتش ؛ بلدوزری گرفته ام ؛ بارش كن بیاور ، بعد برگرد نماز بخوان ››
گفتم: ‹‹ نمازم را می خوانم، بعد می روم ››
اما فرمانده اصرار كرد و گفت : ‹‹ اول برو جایی كه گفتم، بعد برگرد نماز بخوان ››
دیدم اصرار فایده ای ندارد ؛ همین طور جانماز را پهن شده گذاشتم و رفتم .
فاصله تا گروهان ارتش حدود 5/1 كیلومتر بود .
به گروهان كه رسیدم ، هواپیماهای عراقی شروع به بمباران كردند .
من سریع رفتم داخل سنگر ارتش . یك ربع بعد كه اوضاع آرام شد ، دیدم بستان در هاله ای از دود غلیظ و سیاه گم شده است .

وقتی برگشتم ، دیدم تعدادی از دوستان شهید شده اند . بچه هایی كه داشتند برای دوستانشان گریه می كردند ، با دیدن من به طرفم آمدند و با تعجب پرسیدند : ‹‹تو زنده ای، شهید نشدی ؟! ››
گفتم : ‹‹ شهادت لیاقت می خواهد ، من حالا حالاها كنار شما هستم . ››



برچسب ها:شهادت لیاقت میخواهد...، شهید،
"
+ نوشته شـــده در شنبه 22 مهر 1391ساعــت01:24 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
کسی که از مفقود الاثر شدنش هم خبر داشت!
عملیات كربلاى 5 شروع شده بود. من مسئول قبضه ى خمپاره ى 60 گردان پیاده ى المهدى (عج) بودم كه قرار بود بعد از گردان غواص ها وارد عمل شوم.
با قایق هاى تندرو به سمت نیروهاى عراقى پیش مى رفتیم. وسط دریاچه ى ماهى قایقمان خراب شد.
هرچه سعى كردیم، روشن نشد كه نشد. ماندیم وسط آب و دشمن هم چنان اطراف ما را مى زد. تا این كه قایقى كه از خط بر مى گشت از راه رسید و ما را بكسل كرد و برد عقب.
شب تا صبح كنار اسكله ى شهید باكرى ماندیم. روز بعد رفتیم جلو، یعنى انتهاى كانال ماهى. سومین شبى بود كه زیر آتش دشمن تاب مى آوردیم.
رفیقى داشتیم به نام هاشم اعتمادى. به من گفت: 'حسین! پلاكم را موقع غذا خوردن در اسكله جا گذاشتم؛معنى اش این است كه من شهید و مفقود مى شوم.'
گفتم: 'كارت پلاك كه دارى. بده شماره اش را روى دست و پایت بنویسم'.
گفت: 'شاید دست هایم هم قطع شود'. گفتم: 'بس كن دیگر، این قدر خودت را لوس نكن'. بعد، هر دو سكوت كردیم. صبح شد. هنوز هوا كاملا روشن نشده بود كه با خمپاره ى 60 ما را زدند.
هاشم سر و سینه اش داغان شد.
چند دقیقه بعد خمپاره ى دیگرى آمد و همان طور كه خودش پیش بینى كرده بود، دست هایش را قطع كرد.




برچسب ها:شهید، خاطرات شهدا، کسی که از مفقود الاثر شدنش هم خبر داشت!،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 19 مهر 1391ساعــت01:20 ب.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()