تبلیغات
آسمانی ها
256 بفرستید!

بی سیم چی بودم .چندین بار با بی سیم اعلام کردم که 256  بفرستید.اما خبری نشد .بازهم اعلام کردم برادرای تدارکات 256تموم شده برامون بفرستید ، اما خبری نمی شد .تشنگی و گرمای هوا امان بچه ها را بریده بود. من هم که کمی عصبانی شده بودم و متوجه نبودم بی سیم رو برداشتم و با عصبانیت گفتم مگه شما متوجه نیستیدبرادرا؟ میگم 256 بفرستید بچه ها از تشنگی مردند.تا اینو گفتم همه بچه ها زدند زیر خنده و گفتند با صفا کد رمز رو که لو دادی.اینجا بود که متوجه اشتباهم شدم و با بچه ها زدیم زیر خنده و همه تشنگی رو یادشون رفت.


منبع:وب طنز دفاع مقدس




برچسب ها:طنز در جبهه،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 25 مرداد 1391ساعــت11:05 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
کمپوت در وقت اضافه
داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه  هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید


بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...
با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده...

منبع: از پا افتاده




برچسب ها:طنز در جبهه،
"
+ نوشته شـــده در دوشنبه 16 مرداد 1391ساعــت10:55 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()
گاز گرفتن مادر زن!
 

 گردان در اطراف سر پل ذهاب مستقر بود. با فر مان فرماندهی بنا شد در اطراف خیمه ها جان پناهی حفر شود. معمولا کانال را به جهت قبله می کندند تا مکانی امن برای راز و نیاز شبانه نیز باشد. آقا سیدعلی و آقا مرتضی که در شوخ طبعی در بین افراد گردان زبان زد بودند، مشترکاً مشغول حفر کانال بودند. با دیدن این صحنه این مصرع را  ذکر نمودم که : «کبوتر با کبوتر باز با باز »  فوراً آقا سیدعلی، جوان مجرد ۱۸ ساله بدون پیش زمینه در ادامه گفت : گرفت مادر زنم نا گه مرا گاز "





برچسب ها:طنز در جبهه،
"
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 11 مرداد 1391ساعــت10:52 ق.ظ تــوسط مسافر آسمان | نظرات ()